Menu

0 Comment

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«شخصیت­پردازی»

ویژگی­های شخصیت­پردازی فیلم­نامه­ی «دلشدگان» عبارتند از:

  1. معرفی شخصیت­ها به­گونه­ی غیرمستقیم انجام پذیرفته است؛ به این ترتیب که نویسنده همچون راوی آنها را معرفی نمی­کند، بلکه شخصیت­ها در مسیر حرکت و عمل داستان و در متن مواجهه و درگیری آدم­ها با یکدیگر شناخته می­شوند.
  2. گفتگوها اغلب نقش معرّف آدم­ها را به عهده دارند؛ گرچه نحوه­ی بیان این گفتگوها و کلام شخصیت­ها در بسیاری از لحظات، بسیار ادبی و ظریف است و متناسب با موقعیت اجتماعی افراد نیست. کلام اغلب شخصیت­ها با نثری مسجع و موزون ادا می­شود.
  3. چنانکه یکی از ویژگی­های مرسوم فیلم­های «علی حاتمی» است، شخصیت منفی در این فیلم­نامه نیز اندک به چشم می­خورد. «موسیو ژولی» را به دلیل سودجویی و تملّق و چاپلوسی­اش  می­توان تنها شخصیت منفی داستان به شمار آورد.

علی­رغم نظر فراگیر منتقدان، که «حاتمی» را حامی درباریان و شاهان قاجاری می­دانند و او را به توصیف چهره­ی نادرست و مثبت شاهان قجر متهم می­کنند، در این فیلم­نامه می­بینیم که از «احمد شاه» چهره­ی چندان مطلوبی به نمایش نگذاشته است؛ زیرا با بی­تدبیری وی و اطرافیانش، جمع هنرمند در راه رسیدن به مقصود دچار مشکلات جدی شدند.

*« احمد شاه: این بلایی بود که بر سر آن بندگان دلنواز برفت، و با طناب ما، چند هنرمند فرید در ته چاه معلق. »(1178)

  1. آدم­های فیلم­نامه در میانه­ای از تیپ و شخصیت در نوسانند. آنها از یک ­سو بازتاب شخصیتی موسیقایی و هنرمند هستند و از سوی دیگر، برخی ویژگی­های یک تیپ انسانی اعم از استاد، عامی، عاشق، جدی یا جوان جویای نام را نیز دارند. این شخصیت­ها تاحدودی از ویژگی­های یک شخصیت انسانی و حقیقی دور می­شوند و به شخصیت موسیقایی نزدیک می­شوند، زیرا قصد نویسنده، شخصیت­بخشی به یک هنر بوده است، نه توصیف و خلق یک شخصیت.
  2. زبان و گفتگونویسی این فیلم­نامه، چنانکه ویژگی زبان فیلم­های «علی حاتمی» است، بر اساس واژگان موجود در تصنیف­های دوره­ی قاجار شکل می­گیرد، که البته در این فیلم­نامه با موضوع آن هماهنگی فراوان دارد. به کار بردن واژگان زیبا و ادیبانه و ترکیب آنها در قالب جملات آهنگین، این ­بار با «دلشدگان» که حکایت عشق است و موسیقی، تناسب و ارتباط قابل ­توجهی ایجاد کرده است.
  3. شخصیت­های داستان به دو گروه ایستا و پویا تقسیم می­شوند. جماعت نوازندگان دلشده که برای جاودانه نمودن هنر اصیل خود به فرنگ مسافرت می­کنند و در این راه متحمل فداکاری می­شوند، شخصیت­های پویا محسوب می­شوند. از آنجایی که فیلم­نامه حدیث عشق و شیدایی است،  شخصیت­هایی که مبتلای آن می­شوند، به تحول و دگرگونی دچار می­شوند. برای مثال «لیلا»، شاهزاده خانم ترک، به دلیل مواجهه با عشق «طاهر»، دچار انقلاب و تحول روحی می­شود و جزو    شخصیت­های پویا محسوب می­شود.

*« لیلا: پاریس مرا معالجه نکرده، خودم خودم را معالجه کردم تا پیش از این آواز، چیزی جز شب نبود و تاریکی. روشنی با این آواز آمد که مرا بیدار کرد.» (1178)

7- شخصیت­های داستان به دو گروه شخصیت­های همه­ جانبه و شخصیت­های ساده تقسیم    می­شوند. «استاد دلنواز»، «آقا فرج بوسلیکی»، «طاهرخان بحرنور»، «خسروخان رهاوی»، «ناصرخان دیلمان»، «عیسی­خان وزیر» و «موسیو ژولی» از شخصیت­های همه­ جانبه­ی داستان هستند، زیرا خواننده به شیوه­ی مستقیم و غیرمستقیم، وجوه مختلف شخصیتی آنها را درمی­یابد. باقی شخصیت­ها از ویژگی سادگی برخوردارند.

  1. از نکات مهم در شخصیت­پردازی داستان، توجه نویسنده به شخصیت­های زن و مرد داستان و تقابل آنها با یکدیگر است. زنان فیلم­نامه، همگی شخصیت­های فرعی درجه­ی دو به شمار می­روند؛ به دلیل آنکه در ارتباط نزدیک با شخصیت­های اصلی مرد قرار دارند و به کمک حضور آنها، به ویژگی­های خصوصی شخصیت­های اصلی پی می­بریم. همه­ی این زنان از نظر شخصیتی، ساده و ایستا هستند و از نظر ویژگی­های شخصی به هم شبیه­اند.

از خصوصیات بارز آنها، مهربانی و محبت بی­دریغ به مردان، وفاداری کامل و دلواپسی همیشگی نسبت به آنها می­باشد. آنها مورد مهر شدید همسرانشان قرار دارند و در جهت منافع و خواست شوهرانشان، از خود می­گذرند؛ چنان که به خاطر علاقه و تصمیم همسرانشان، تحمل رنج دوری و دلواپسی را به جان می­خرند. برای مثال در گفتگوی «استاد دلنواز» و همسرش این نکته را مشاهده می­کنیم:

* «استاد دلنواز: نوبت هجرانه، موسم عشق و کار، هر سال از عمرم رو به بهای یک روز تندرستی می­فروشم.

همسر استاد دلنواز: زیاد به خودتون سخت نگیرین، مثل دیگران قدری به فکر سیر و سیاحت باشین، چیزی کم نمیاد.

استاد دلنواز: رفیقان، سرخوش از شور زندگین، همه که مثل من جان وقفی ندارن.

همسر استاد: پس دیگه لازم نیست، مثل همیشه غم دیگران رو بخوری.

استاد دلنواز: قافله­سالار این کاروان منم. اگه لازم شد، چراغ راهشون باشم، حاضرم شمع­آجینم کنن.

همسر استاد دلنواز: زبونم لال، اگر فرنگی به قول خود وفا نکرد، تو ولایت غربت، اسیر و ابیر موندین؟ رفقای عزیزتون، مجال چاره کار نمیدن.

استاد دلنواز: اگر همرهان محب امروز مدعی شدند فردا، خانه را بفروش، آبروی شوهرت رو بخر. (1171)

همچنین در خصوصیات این زنان، دلواپسی زنانه­ی همیشگی که مبادا با جدایی، از یاد مردان خود بروند و دیگری جایشان را در قلب شوهرانشان تصاحب کند، دیده می­شود.

* «همسر آقافرج: زن­فرنگیا رو تو شهر فرنگ دیدم، به خودشون عطر و عبیر می­زنن، پیرهنشون از تور و حریر و تافته­ست، صورتشون عین عروسکه، نرن تو جلدت؟

آقافرج: عروس و عروسک واسه من فرنگیسه و گلچهره و دنبک. (1165)

همچنین در گفتگوهای همسر «خسروخان»، این نگرانی و دلواپسی­های زنانه، همراه با اهمیتی که به موسیقی می­دهد، به بهترین و آشکارترین وجه نمایان می­شود.

* «همسر خسروخان: این جامه­دان، فقط رخت­­ها رو از این خونه میبره، یا همه خاطرات رو؟

خسروخان: دلم گرو، برای بردن این چند جامه.

همسر خسروخان: دل باخته رو کی گرو برمی­داره؟

خسروخان: صاحب دل، جانم اینجاست، من فقط تنم رو می­برم.

همسر خسروخان: یه بچه گره این جدایی بود، اگر همسر دیگه­ای داشتین، شاید صاحب فرزند   می­شدیم.

خسروخان: این برای تو هم ممکن بود.

همسر خسروخان: به هر حال، در طالع زندگی ما دو نفر، بخت فرزند نبود، ناشکر نیستیم، ما صاحب دلبند دیگه­ای هستیم.

خسروخان: روا نیست، رنجش برای هر دو نفرمون باشه، سرمستی­اش فقط برای من.

همسر خسروخان: پیاله دست شماست، منم مست باده توفیقم. ما همدلیم و همنواز. فقط ساز دست شماست.

خسروخان: معنای این سفر برای من و دوستانم یکی نیست. من فقط برای ثبت آنچه داریم نمیرم، باید چنته­ام رو پر بکنم از اونچه که اونا دارن.

همسر خسروخان: این بهترین سوغات سفره. این سفر تا قیامت هم طول بکشه، بی­توشه برنگرد. چراغ خونه­ات روشنه و من و ببری چشم انتظار.

خسروخان: هنوز هم اگه یک کلمه بگی بمون، موندگارم.

همسر خسروخان: بمون، پابند به عهدمون. (1172-1171)

همسر «ناصرخان» به خاطر شیفتگی­اش به موسیقی، در ابراز عشق به او پیش­قدم می­شود:

* همسر ناصرخان: دلم در گرو شعر و موسیقی بود. (1170)

همچنین، دایه­ که با «طاهرخان» زندگی می­کند و نسبت به او حس مادری و وابستگی شدید عاطفی دارد، همواره دل­نگران سلامتی «طاهر» است و حتی از فکر تحمل روزهای دور از او رنج  می­برد.

* طاهرخان: صندوق تو چی می­خواد پیش صندوق من؟

دایه: منم بار سفر رو بستم، من گیس­سفید طایفه شماها بودم.

طاهرخان: خب؟

دایه: همه عمرم به دایگی تو و مادرت گذشته، حالا که طاهر میخواد بره، منم میرم پیش عزیز.

طاهر: عزیز که دیگه به تو نیازی نداره.

دایه: تلخیش به همینه، منم که محتاج دایگی­ام.

طاهر: اگه دل­ناگرونی میخوای قنداقم کن نه؟

دایه: اگه میتونستم می­کردم، پاتو می­بستم که نتونی بری سفر، من پیرزن بدبخت رو این آخر عمری خون­ جگر در به در نکنی. (1167)

مادر «آقافرج» نیز نمونه­ی یک مادر مسئول در برابر فرزندانش است که سعی می­کند در آن واحد، حواسش به همه­ی فرزندانش باشد.

* آقافرج: شمام که مدام خونه صغرایی، به من میگی برو خونه داداش، همین که پامو میذارم تو پاشنه در، داداش و زن­داداش میشن عینهو سگ گدا، اونوقت آقافرج باید گردنشو کج کنه، بیاد بشینه قوقو کنج اتاق تا سفیده بزنه، بره چلویی. اینکه اسباب عیش و عشرت نیست، مال رفع تنهائیه.

مادر آقافرج: الهی قربون خالتو، غبغبتو و اون گرده بازوت برم، از تنهایی بیرون میارمت، واست زن می­گیرم، دختر حاجی چطوره؟

آقافرج: بشم دوماد اوسام؟ مبارکه. (1186)

به طور کلی، زنان فیلم­نامه زنانی ساده و عادی، اما آراسته به صفات برجسته و پسندیده­ای هستند که زینت­بخش یک زن خانه­­دار است. همه­ی این ویژگی­های ذکرشده هستند که مردان داستان ما را شیفته و پایبند به آنها نگه داشته است.

در این میان، چنان که انتظار می­رود، «لیلا»، شاهزاده­ی ترک، شخصیتی متفاوت با سایر زنان دارد. شخصیت او چنان که نقش او در فیلم­نامه ایجاب می­کند، شخصیت یک معشوق اسطوره­ای است. او دارای یک قلب آشنا به عشق است؛ چنان که صدای آواز عاشقانه­ی «طاهر» را می­شناسد و آن آواز چشم دل او را بیدار می­کند. او خود در این باره چنین می­گوید:

* تا پیش از این آواز، جز شب و تاریکی نبود. روشنی با این آواز آمد که مرا بیدار کرد. مال کیست؟ (1176)

9- نکته­ی دیگر در باب نام­های افراد داستان و علت گزینش آنها توسط نویسنده است. نویسنده بین اسامی و شخصیت­ها تناسب و ارتباط شایسته­ای برقرار کرده است که هر یک را به صورت جداگانه بررسی می­کنیم:

استاد دلنواز: میان نام استاد تار و سرپرست گروه نوازندگان مهاجر و شخصیت هنری او تناسب زیبایی وجود دارد، زیرا ایهامی ظریف به صفت دلنوازی و دلکشی آوای موسیقی او و کلاً موسیقی دارد. زیبایی این گزینش را وقتی کاملاً درک می­کنیم که «طاهرخان بحرنور»، در کارگاه «استاد  یوسف ساز ساز»، در وصف ساز جدید ساخته­ی استاد چنین می­گوید:

«طاهرخان: خوش­نواترین ساز سال نصیب شیرین­ترین جوان شد و اما نام ساز امساله «استاد یوسف ساز ساز»، به رسم قدردانی از استاد، «آقا حسین دلنواز»، نام ساز تازه مسمی به «ساز دلنواز» شد. وجه ساز نیز از جانب «عیسی­خان» وزیر تقدیم سازنده شد. زین پس دست یار نوپرداز و دامن ساز دلنواز.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1161)

طاهرخان بحرنور: نام او با روحیات پاک و عاشق او تناسب کامل دارد. «طاهر» بر پاکی و صفای روح او دلالت می­کند و «بحرنور» نیز علاوه بر صفا و روشنی ضمیر، بر عاشق­پیشگی او و اینکه عشق همچون نوری در جان او شعله می­کشد و او خود را غرقه­ی دریای بیکران عشق می­کند، دلالتی آشکار است.

ناصرخان دیلمان: چنان که که می­دانیم، دیلمان مردمانی جنگجو و سلحشور بودند، این نام با روحیات جدی و منظم و خلق و خوی خشن او تناسب دارد. او در توصیف کلاس درس    موسیقی­اش می­گوید:

* «ناصرخان: اینجا میدان مشقه، نه حجره درس و مشق.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1170)

فرج: نام او آسانی و گشایش است. این آسانی و سهل­گیری در زندگی و رویارویی با مشکلات آن را در شخصیت او می­بینیم. علاوه بر این، نام او از نام­هایی است که در میان عوام جامعه مرسوم بوده و انتخاب این نام در توضیح بهتر چهره عامیانه­ی او کاراست.

انتخاب پاره­ای از نام­های ایرانی در این داستان، با پیشینه اساطیری مشهور، جای تأمل دارد. نویسنده با گزینش نام­هایی مانند: «خسرو»، «فرنگیس» و «لیلا»، که از میان داستان­های عاشقانه مشهور ایرانی گلچین شده­اند، علاوه بر خلق فضای عاطفی و عاشقانه­ی بیشتر در داستان و مواجهه شخصیت­ها با آن، خواستار اشاره به شباهت­هایی میان افراد موسوم به آن اسامی و همچنین شرکای زندگی آنها می­باشد. برای مثال گفتگوهای «خسروخان» و همسرش در لحظه­ی وداع:

* «همسر خسروخان: این جامه­دان فقط رخت­هارو از این خونه می­بره یا همه خاطره­هارو؟

خسروخان: دلم گرو برای بردن این چند جامه.

همسر خسروخان: دلباخته رو کی گرو برمی­داره؟

خسروخان: صاحب دل، جانم اینجاست، من فقط تنم رو می­برم.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1171)

این صحبت­ها یادآور بی­وفایی «خسروپرویز به «شیرین» و رفتن او به نزد «شکر» و باز، برگشتن به نزد «شیرین» است، زیرا عشق واقعی و قلب او نزد «شیرین» بوده است. همچنین این جملات:

«خسروخان: هنوز هم اگه یک کلمه بگی بمون، موندگارم.

همسر خسروخان: بمون، پایبند به عهدمون.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1172)

که باز هم دل­نگرانی همسر «خسروخان» و تأکید او بر وفادار ماندن به عهد زناشویی، ذهن ما را به ماجرای هوس­رانی «خسروپرویز» و خیانت او به «شیرین» متبادر می­نماید. همسر او نیز شخصیت «شیرین» وفادار به همسر و عشق را در ذهن­ها تداعی می­کند.

«فرنگیس» هم که  معشوقه و همسر محبوب «سیاوش» است، در اینجا به عنوان نام همسر «آقافرج» انتخاب شده است که هم محبوب اوست و «آقافرج» همواره به او وفادار است.

«آقافرج: عروس و عروسک واسه من فرنگیسه و گلچهره و دنبک.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1165)

همچنین نام «لیلا» که متعلق به یکی از مشهورترین عرائس شعری است، در این فیلم­نامه در شخصیت «شاهزاده خانم ترک» تبلور می­یابد. «لیلا»ی فیلم­نامه، همچون لیلای مجنون، مظهر عشق و شیدایی است. او نه تنها در مقام معشوق بسیار خواستنی «طاهرخان» قرار می­گیرد، بلکه در مقام عاشق و  فردی کاملاً آشنا به حدیث عشق نیز خودنمایی می­کند.

شخصیت­های داستان، از حیث اهمیت و میزان حضور درفیلم­نامه، به نحوه زیر تقسیم­بندی     می­شوند:

  1. شخصیت­های اصلی: گروه نوازندگان ماهر، که به قصد ضبط هنر خود به فرنگ سفر می­کنند، شخصیت­های اصلی داستان به شمار می­روند.
  2. شخصیت­های فرعی درجه یک: کسانی که در داستان حضور و نقش عمده و جریان­سازی دارند. «احمدشاه»، «موسیو ژولی»، «سفیر کبیر»، «میرزا محمود مهندس»، «عیسی­خان وزیر» و «نائب­السلطنه» این افرادند.
  3. شخصیت­های فرعی درجه دو: گرچه حضور آنها نسبت به گروه قبلی محدودتر است و حادثه­ساز نیستند، اما به دلیل مواجهه با شخصیت­های اصلی داستان و اینکه از طریق این افراد، به شناخت بهتر شخصیت­های اصلی پی می­بریم، اهمیت دارند. حضور این افراد در زندگی    شخصیت­های اصلی، اهمیت ویژه دارد. همسران نوازندگان، مادر «آقافرج»، دایه و «لیلا» جزو این گروه محسوب می­شوند.
  4. شخصیت­های فرعی درجه سه: شخصیت­هایی که حضور و نقششان نسبت به گروه قبلی بسیار کم­رنگ­تر است و اهمیت آنها تنها در ایجاد شرایطی است که به مدد آن، شخصیت­های اصلی داستان را بهتر می­شناسیم. «شاهزاده» و «افندی» را می­توان از جمله این شخصیت­ها به شمار آورد.

شخصیت­های اصلی

چنان که پیش از این هم ذکر شد، شخصیت­های اصلی داستان «دلشدگان»، هر کدام نماینده یک تیپ شخصیتی هستند و از طرفی دیگر، در خدمت هنر موسیقی و جان­بخشی نویسنده به آن هستند. از این رو، در توصیف این شخصیت­ها تلاش می­کنیم هم به ذکر ویژگی­های آنها در حد یک تیپ شخصیتی بپردازیم و هم به خصوصیاتی که به هنر موسیقی و عشق به آن مربوط است، توجه کنیم.

 

 

 

 استاد دلنواز

او به عنوان سرپرست و گردآورنده جمع نوازندگان چیره­دست در فیلم­نامه حضور دارد. او شخصیتی است که وجوه مختلف شخصیتی او، چه در مقام یک تیپ و چه در مقام شخصیت هنری، در وجود او پیوند خورده­اند؛ به گونه­ای که نمی­توان این ویژگی­ها را در مقام­های ذکر شده تفکیک نمود. این عدم توانایی در تفکیک، به دلیل یکی بودن زندگی و هنر این شخصیت است. در واقع، هنر با زندگی روزمره او عجین شده است  و حتی بر آن تسلط دارد.

از ویژگی­های مهم شخصیتی او تواضع و فروتنی است. او با وجود استادی و زبردستی در امر موسیقی، به رسم ایمان و ادب یک هنرمند واقعی، همواره از خود تواضع نشان می­دهد.

او پس از با خبر شدن از تصمیم دربار درباره اعزام گروه نوازندگان به فرنگ برای ضبط موسیقی و در نظر گرفتن او به عنوان سرپرست گروه، خطاب به «میرزا محمود مهندس» چنین می­گوید:

* «استاد دلنواز: شاهزادگان و اعیان، به رسم زمان، برای خود دسته­جات موسیقی دارند. چه شده که از آن مطربان عافیت­پناه، کسی در نظر نیامد که من پیر چنگی؟»

میرزا محمود مهندس: بانگ این خراب آباد نیز باید از یک دل­سوخته باشد، استاد!

استاد دلنواز: دریغ که دیگر خاکسترم.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1159-1160)

او فردی محترم است و علاوه بر این، احترام اشخاص را نیز چه در حضور و چه در غیاب افراد حفظ می­کند؛ برای مثال، در مهمانی شامی که در منزل خود برای جمع هنرمندان ترتیب داده بود، از «ناصرخان دیلمان» حمایت می­کند:

* «خسروخان رهاوی: ولیمه حضرت استاد از کشکول ناصرخان دیلمان رفت.

استاد دلنواز: ایشان حال و حوصله جمع را ندارند، کلاً مهجورند، وگرنه در این سفر با رفیقان همراهند و همدل. می­خواستند دعوت مکتوب باشد با ذکر جزئیات، پس از یک هفته تأمل و تعمق نوشتند که می­آیند.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1161)

همچنین، هنگامی که همرهان از معذوریت «عیسی­خان وزیر» از همرهی آنان در سفر مطلع     می­شوند و هر یک به نوعی دلخوری خود را از این تصمیم وزیر، با جملاتی آمیخته با کنایه و نکوهش بیان می­دارند، «استاد دلنواز» به جانب­داری از «عیسی­خان وزیر» برمی­خیزد:

«استاد دلنواز: در این میان مشکلی برای جناب وزیر پیش آمده.

عیسی­خان وزیر: اوضاع مملکت نابسامانه، خدمت در این وظیفه لازم­تره تا هم­صحبتی یاران دلشده.

استاد دلنواز: مختصر، ایشان از این سفر معذورند.

خسروخان رهاوی: خطر برملاشدن راز سر به مهر درمیانه.

طاهرخان بحرنور: ما هم که در کابینه وزیر طرب نداریم …

خسروخان رهاوی: نداریم.

میرزا محمود مهندس: این حفظ جبه وزارت نیست، پوشیدن خرقه سالوسه.

طاهرخان بحرنور: اولین مرتبت راه ما تردامنی است و آدم خیس، هراس بارون نداره.

استاد دلنواز: درشتی با محبان دور از مروت است، اگر شاگرد نداشتند، استادی هم نداشتند.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1161)

او زیرک و کاردان است و به خوبی می­داند با هر فرد و شخصیتی چگونه رفتار کند. این توانایی شخصیتی او در پذیرش سرپرستی گروهی از نوازندگان، نمود کامل می­یابد؛ زیرا هر کدام از خلق و خوهای متفاوت برخوردارند.

نمونه­ای از این توانایی را در رفتارش با «آقا فرج»، هنگامی که او را برای همراهی در سفر در نظر گرفته بود و او سعی در انکار هنر نوازندگی­اش می­کرد، مشاهده می­کنیم:

* «استاد دلنواز: دست تو در خانه وزیر فقط در کار طبخه؟

آقا فرج: خودتون که شرفیاب شدین چلویی؟ حالی­تون شد. آشپزم، الانم تشریف آوردم آشپزی کنم.

آشپز دروغگو نمی­خوام.

آقا فرج: باغبونی هم بلدم. اصلاً می­خواین خونه شاگردی می­کنم که ساز زدن استادرو تو خلوت بشنوم.

به شرف افتخار همراهی.

آقا فرج: هان؟!

استاد دلنواز: دست کیمیای تو بود که دیگ مسی را دهل عاشقانه کرد.

آقا فرج: ای وای، به حق چیزای نشنفته.

استاد دلنواز: ما باخبریم از همه چیز، از خلوت تو و عیسی­خان و تعلیم تنبک.

آقا فرج: من… من حتی پامو برای جمع کردن سفره تو اندرون هم نذاشتم.

بگو تا کار به چوب و فلک نکشیده.

آقا فرج: بذارینم جلوی توپ.

استاد دلنواز: ترکه­ای مجرب­تر از تازیانه و شمشیر دارم.

استا دلنواز مجدداً به نواختن ضرب­آهنگ موزون با عصا بر روی زمین می­پردازد. با شنیدن    ضرب­آهنگ، آقا فرج دست و پای خود را گم می­کند، تا آنجا که به فکر برداشتن تنبک از روی زمین می­افتد. صدای ضرب­آهنگ موزون همچنان به گوش می­رسد.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1163-1164)

او برای رسیدن به مقصود مورد­نظر، برای راضی نگه داشتن افراد نوازنده، وجودش آمیزه­ای از ویژگی­های شخصیتی اعم از بخشش، گذشت و بزرگواری، درک متقابل و احترام گذاشتن به خواست یک­یک افراد می­شود. «خسروخان رهاوی» را آزاد می­گذارد تا علاقه و خواسته مورد نظرش، یعنی یادگیری نواختن پیانو برسد و با خلق و خوی تند «ناصرخان دیلمان» مدارا می­کند.

امام در کنار این درک و مدارا که لازمه در کنار هم نگه داشتن افراد مورد سرپرستی­اش است، به نظم که عامل مهم در به مقصود مطلوب گروه است، به گونه­ای جدی اهمیت می­دهد.

* «خسروخان رهاوی: ببخشید استاد، درس پیانو طولانی­تر شد، مسلط به مشق قبلی نبودم، وقتی فهمیدند ابزار کار در اختیارم نیست، اجازه دادند حضوراً مشق کنم. از فردا هم ربع ساعت اضافی مرحمت کردند.

استاد  دلنواز: باید از اون مدرس بخواهیم قبول زحمت بفرمایند من­بعد وقت تمرین مارو ایشون معین کنند. (مجموعه آثار علی حاتمی: 11929)

چنان­که پیش ازاین اشاره شد، دو وجه شخصیتی عادی و هنری او در هم عجین شده­اند، تا جایی که وجه هنری آن بر دیگری رجحان و برتری  یافته است. نمونه­ای از این سلطه­گری عشق به موسیقی بر زندگی روزمره­اش، در بذل و بخشش دارایی­اش به خاطر تأمین مخارج سفر است. او درخواست دارالخلافه را مبنی بر بازگشت جمع هنرمند به وطن به دلیل نبودن نقدینگی نمی­پذیرد و برای پیشگیری از نقص در کار، اقدام به فروش ملک خود می­کند.

شخصیت او شخصیتی همه­جانبه است؛ زیرا زوایای مختلفی از آن، توسط نویسنده مقابل چشم خواننده ترسیم می­شود. همچنین شخصیتی پویا است. پذیرش سرپرستی گروه، تن نداندن به خواسته­ی دارالخلافه مبنی بر بازگشت به وطن و اقدام به فروش خانه برای تأمین مخارج کاری که بنیاد کرده بودند، همه دلیل پویایی شخصیت او هستند.

طاهرخان بحرنور

از شخصیت­های اصلی، همه­جانبه و پویای داستان به­شمار می­رود؛ همه­جانبه از آن جهت که نویسنده سعی در ترسیم وجوه مختلف شخصیتی او در برابر دیدگان خواننده دارد و پویا است به خاطر عزم سفر به خارج و ماندن در آن سرزمین، با وجود شرایط نابسامان برای رسیدن هدف موردنظر و همچنین ورود عشق به زندگی­ و تحول یافتن آن. او به عنوان خواننده، گروه را همراهی می­کند. او جوانی با روحیه­ی عاشقانه و حساس است. از لحاظ جسمانی نیز از وضعیتی ضعیف و آسیب­پذیر برخوردار است؛ این دو ویژگی در آغاز اقامت در پاریس از سخنانی دریافت می­شود که بین اعضای گروه رد وبدل می­شود:

* «پاریس.

سفارتخانه ایران در پاریس

تمامی اعضاء گروه موسیقی، در سفارتخانه به انتظار سفیر کبیر ایران هستند. موسیو ژولی نیز حضور دارد. همگی در حالت انتظار و کلافگی به سر می­برند. طاهر خان بحرنور، به سبب سرماخوردگی تب دارد.

ناصر خان: طبیبا تصور می­کنن بیمار نمیشن و روئین­تنند در مقابل مرض.

خسرو خان: نه طبیب تبدار ما. تب طاهر سوزش سواست.

طاهر خان: سوز از کدوم آتش؟

ناصر خان: دلت رو بپا که کار دستمون ندی.

طاهر خان: چرا دل من؟

ناصر خان: دلی که تقدیرش بلاست، از پس پیراهن و تن پیداست. درآمد کن عاشق جان که نیاز به جامه­دران نیست، نغمه عشق، فرودش، اوجه.»(1173)

او سخت مورد مهر و وابستگی دایه پیرش قرار دارد. دایه از جدایی و تحمل فراق دلبندش سخت بیمناک و مضطرب می­گردد.

* «طاهرخان: نترس، خودم برمی­گرد و باز دایه خودم.

دایه: اما، طاهر دلم گواهی می­کنه که این سفر دیگه به دیدن تو نائل نمی­شم.

طاهر: نترس، من که سفر اولم نیست، مادر.

دایه: تو زیاد سفر کردی، منم کم دوری نکشیدم.

طاهر: تو همین دنیا واست از پاریس سوغاتی میارم، مادر بازم عطر گل سرخ.

دایه: پس تا آوردن عطر، منم می­رم پیش عزیز که بوی گلاب رو از گل بشنفم. (مجموعه آثار علی حاتمی: 1166)

به طور کلی، «عشق» و «موسیقی» دو ویژگی اصلی شخصیتی «طاهرخان بحرنور» به شمار می­روند که برای هر کدام شواهدی را مطرح می­کنیم:

  1. موسیقی

«طاهرخان» عشق و علاقه به موسیقی را با اشعاری که با آواز می­خواند، به همگان نشان می­دهد:

* «طاهرخان: …ارغنون­ساز فلک رهزن اهل هنر است/ چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم/ گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی/ لاجرم زآتش حرمان و هوس می­جوشیم/ حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما/ بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1176)

در پاسخش به «استاد دلنواز»، ثابت قدمی و جان­نثاری­اش را در راه علاقه به هنر و موسیقی مشاهده می­کنیم:

* «استاد دلنواز: اگر مخارج ضبط صفحه تأمین شود، همراهان حاضرند به اقل معیشت و بدون دریافت وجهی، کاری را که بنا بود، تمام کنیم؟

طاهرخان: من رفیق نیمه­راه نیستم. این که شاه­راهه، در کوره راهم که باشه، من چشم بسته با شمام.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1174)

  1. عشق

* «طاهرخان: پاسبان حرم دل شده­ام شب همه شب/ شب همه شب/ پاسبان حرم دل شده­ام شب همه شب/ تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم/ دیده بخت به افسانه او شد در خواب/ کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم/ ترسم که بوی مستم مست و هوشیارش کند/ ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من/ ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1181-1182)

* «صدای آواز طاهرخان: گل چهره مپرس آن نغمه­سرا از تو چرا جدا شد/ گل چهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد/ مپرس، مپرس/ مرنجان دلت را خدا، رها کن غمت را رها کن/ مخور غم مخور غم نگارا/ مخور غم مخور غم نگارا/ گل چهره مپرس آن نغمه­سرا از تو چرا جدا شد/ مپرس، مپرس» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1193)

* «طاهرخان: غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی/ نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو/ تو کافر دل نمی­بندی نقاب زلف و می­ترسم/ که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو/ اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری/ به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو/ غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی/ نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1194)

همچنین در آخر داستان، هنگامی که «طاهر» در بستر بیماری به سر می­برد، در توصیف وضع و حال خود نزد «آقا فرج» چنین می­گوید:

* «طاهرخان: …از مستی تب، طاهر شده سرمست. حکایت شیرین این سفر، نمکش خون طاهره» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1193)

کلمات «شیرین»، «خون» و «سرمستی»، «فرهاد»، عاشق­پیشه نامدار ادب پارسی را به یاد می­آورد که از فرط عشق به دلدارش، جان خود را می­بازد.

همچنین کلمات «حکایت»، «شیرین» و «خون»، مصراع اول این بیت از خواجه شیراز را به ذهن متبادر می­کند:

«حکایت لب شیرین کلام فرهاد است/ شکنج طره لیلی مقام مجنون است»

ملاحظه می­کنیم که «طاهر» عاشق­پیشه­ی فیلم­نامه، تداعی کننده­ی «فرهاد»، اسطوره­ی     عاشق­پیشگیِ ادب پارسی می­شود.

آقافرج بوسلیکی

از شخصیت­های اصلی داستان است که به عنوان نوازنده مجرّب تنبک، گروه نوازندگان مسافر را همراهی می­کند.

از نکات مهم در شخصیت او این است که عامی­ترین فرد گروه است که سادگی و بی­تکلفی عوامانه در رفتار، پندار و گفتارش کاملاً مشهود است. کلام او به خوبی نمایان­گر قشر اجتماع او است؛ بر خلاف سایر افراد گروه که به شیوه ادبی و موزون سخن می­گویند، او از الفاظ عامیانه استفاده می­کند و هنگامی که در موضع افراد آداب­دان قرار می­گیرد، سعی می­کند مبادی آداب شود، اما اضطراب برخورد و دستپاچگی او را به اشتباه می­اندازد.

همان­طور که می­دانیم، ما دو نوع موسیقی مقابل هم داریم: یکی موسیقی عوام و کوچه بازار است که مردم عادی در اعیاد و مراسم خود به کار می­برند و دیگری موسیقی خواص است که همان موسیقی سنتی ماست. در این فیلم مشاهده می­کنیم که چگونه گروهی از طبقه خواص تلاش      می­کنند تا این موسیقی را از طبقه خود خارج کنند و آن را میان مردم ببرند، زیرا احساس می­کنند که برای حفظ و رواج آن، باید به مردم منتقل شود. در آغاز داستان نیز، از گفتگوی «احمد شاه» و اصحابش چنین برداشت می­کنیم که قصد و تدبیر آنها بر آن قرار می­گیرد که استادی غیروابسته به دربخانه، مسئولیت گردآوری و سرپرستی اصحاب موسیقی را بر عهده بگیرد.

با ذکر این نکته، نویسنده تلاش می­کند از میان شخصیت­های اصلی، بیشتر به معرفی عامی­ترین فرد گروه بپردازد. بیشتر از همه به «آقا فرج» فرصت می­دهد تا در موقعیت­های گوناگون، حتی با بازگشت به گذشته و ذکر خاطره­ها، خود را به مخاطب معرفی کند.

«آقا فرج» نماد افراد عامی جامعه است که با وجود داشتن استعدادهای درخشان، هنرشان مجال بروز پیدا نمی­کند، مگر آنکه بخت و اقبال با آنها یار شود. او هنرمندی است که در گوشه­ی آشپزخانه، به عشق خوردن هرز می­رود، تا آنکه به طور تصادفی، شانس در خانه او را می­زند و بر اثر حشر و نشر با «عیسی­خان وزیر»، نوازنده چیره­دست تنبک، خود را به جایی می­رساند که همراه با نوازندگان زبردست  به سفر فرنگ می­رود.

او به گونه­ای فطری گرایش به موسیقی داشته است؛ یعنی به طور ذاتی هنرمند بوده است ولی مجال بروز این استعداد را نمی­یافت. خود او در مورد چگونگی ورود به جمع هنرمندان دلشده چنین می­گوید:

«آقا فرج: از راه شاگرد آشپزی پام واشد خونه وزیر وزرا. شب که خونه عیسی­خان وزیر مهمونی بود، نشسته بودم لب حوض به دیگ سابیدن. صدای تار و تنبک بلند بود. حال خودمو نفهمیدم. چند سال پیش، تو بازار آهنگرا، از غوغای چکش و میخ به چرخ آمدم. آنقدر چرخ چرخ عباسی زدم که   بی­هوش افتادم زمین. مادر خیال کرد غش کردم. اون شب مهمونی، از دیگ سابیدن، افتاده بودم به دیگ کوبوندن که یهو شمایل جناب وزیر هویدا شد.» (مجموعه آثار علی حاتمی: 1184)

در ادامه می­بینیم که چطور «عیسی­خان وزیر» پی به استعداد سرشار «آقا فرج» می­برد و سعی در شکوفا کردن آن می­کند.

* «عیسی­خان به کوفتن ترکه بر روی بالشتکی با ضرب­آهنگی موزون می­پردازد. سپس با زدن عصای خود بر زمین، همان ریتم را تکرار می­کند. آقا فرج با شنیدن صدای ضرب­آهنگ از خود بی­خود می­شود. به زیرزمین رفته، در انبار تنبکی را پیدا می­کند و سپس به نواختن تنبک می­پردازد.»

«عیسی­خان: یار ما چون سازد آغاز سماع/ قدسیان بر عرش دست افشان کنند.

سپس خود «عیسی­خان» تنبک دیگری برمی­دارد و به تعلیم آقا فرج می­پردازد. (مجموعه آثار علی حاتمی: 1185)

خود «عیسی­خان وزیر» در توصیف «آقا فرج» اورا «مسئله­آموز صد مدرس» می­داند که نهایت مهارت اعجاب­انگیز او را می­رساند و تلمیحی است به شعر خواجه شیراز:

«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت/ به غمزه مسئله­آموز صد مدرس شد»

در صحنه­ای دیگر از این آموزش می­بینیم که چگونه آقا فرج از استادش در نواختن پیشی می­گیرد.

نحوه­ی نگرش او به موسیقی، قابل­توجه است؛ او احترام و ارزش خاصی برای این هنر خود قائل است. در گفتگو با سفیر کبیر چنین می­گوید:

* «جسارته اگه طبال نقاره­خونه­ام  باشم، وقت غذا نمی­زنم، با ساز شوخی ندارم.»(1183)

او ساز را اسباب عشرت نمی­داند، بلکه اسباب رفع تنهایی می­داند.

* «مادر آقا فرج: این صدای دَمبُل و دیمبلِ ناقاره چی­چی بود، این چی بود قایمش کردی؟ جواب اون خدابیامرزو چی بدم، بهش بگم مشتی سرت سلامت، پسرت شد مطرب و عنتری؟ صب علی­الطلوع میام چلویی، آبرو واست جلو حاجی نمیذارم.

آقا فرج: شمام که مدام خونه صغرایی، به من میگی برو خونه داداش، همین که پامو میذارم تو پاشنه در، داداش و زن­داداش میشن عینهو سگ گدا، اونوقت آقا فرج باید گردنشو کج کنه، بیاد بشینه قوقو کنج اتاق تا سفیده بزنه، بره چلویی. اینکه اسباب عیش و عشرت نیست، مال رفع تنهائیه.

مادر آقا فرج: الهی قربون خالتو، غبغبتو و اون گرده بازوت برم، از تنهایی بیرون میارمت، واست زن می­گیرم، دختر حاجی چطوره؟

آقا فرج: بشم دوماد اوسام؟ مبارکه. (1186)

سپس با دختر حاجی ازدواج می­کند و چون از تنهایی در می­آید، مبادرت و مهارت خود در نواختن تنبک را از همگان پنهان می­کند.

از دیگر خصوصیات قابل­توجه در شخصیت «آقا فرج»، صداقت فراوان اوست. ­نمونه­ای از این صداقت را در گفتگویش با سفیرکبیر ملاحظه می­کنیم:

* «سفیر کبیر: چه شد که داخل شدی به این جمع دلشده؟

آقا فرج: از راه شکم. سیرمونی نداشتم، شکمباره بودم، راست­روده. به عشق خوردن شدم شاگرد چلویی. مزدم سیر شدن بود. پلو سیرم نمی­کرد، پلو­ام برام حکم آجیل شیرینی رو داشت و هله هوله. فقط تیلیتِ بادیه آبگوشت، حریفِ این خیک صاب­مرده من بود. منم کشته قیمه بودم و آقا، هلاک قورمه. حاجی گفت جای پلوخوری خونه اعیوناست.» (1184-1183)

وفاداری به همسر و خانواده، از دیگر ویژگی­های پسندیده­ی شخصیتی او می­باشد.

* «همسر آقا ­فرج: زن­فرنگیا رو تو شهر فرنگ دیدم، به خودشون عطر و عبیر می­زنن، پیرهنشون از تور و حریر و تافته­ست، صورتشون عین عروسکه، نرن تو جلدت؟

آقا فرج: عروس و عروسک واسه من فرنگیسه و گلچهره و دنبک.» (1165)

او در این سفر کاملاً درست­پیمان است و در راه رسیدن به هدف موردنظر، با هرگونه شرایط نابسامانی، از خود سازگاری نشان می­دهد. هنگامی­که استاد دلنواز در جایی، افراد نوازنده را از پیشامد احتمالی کمبود نقدینگی باخبر می­سازد و از یکایک همرهان می­پرسد، در صورت بروز این مشکل آیا حاضر به همکاری هستند، چنین پاسخ می­دهد:

* «اجازه من دست بزرگتره، از در ردّم کنین از پنجره میام تو.» (1175)

همچنین هنگامیکه قرار می­شود تا پایان کار قناعت پیشه کنند، برخلاف رفتاری که «ناصرخان دیلمان» از خود نشان می­دهد و مخالفت می­کند، «آقافرج» می­گوید:

* «باشه، ما میریم اتاق سه تخته. پاریس اتاق پنج تخته­شم بعض تهرونه و اون اتاقای                 پنج­دریش.»(1176)

ویژگی دیگر شخصیتی او، دلرحمی و احساساتی بودنش است. نمونه­ی این دلرحمی را در برخورد با «طاهرخان بحرنور» می­بینیم؛ وقتی طاهر به دلیل ضعف و بیماری در بستر به­سر می­برد، «آقا فرج» همواره از او پرستاری می­کند و برایش غذاهای مقوی می­پزد تا شفا یابد. همچنین در روز اجرای موسیقی گروه نیز، به­خاطر تصمیم مدیر برنامه مبنی بر حذف آواز از پرگرام کنسرت، وقتی «طاهرخان» ناامید به اتاق خود برمی­گردد، «آقا فرج» به دنبال او وارد اتاق می­شود و می­گوید:

* «اگه بخوای پیشت میمونم، من تنهات نمیذارم، طاهر!»(1193)

پس از مرگ طاهرخان، آنجا که همه­ی افراد گروه با جنازه­ی طاهر قصد ترک فرنگ و بازگشت به وطن را دارند،

* «آقا فرج به تنهایی در گوشه ای نشسته و سخت می­گرید. ناصرخان دیلمان به سوی او می­رود و او را دلداری می­دهد و سپس دستمالی به او می­دهد.»(1195)

شخصیت «آقا فرج»، شخصیتی همه­جانبه و پویا است؛ همه­جانبه است، زیرا نویسنده به تشریح زوایای گوناگون شخصیتی او پرداخته است؛ پویا است، به این دلیل که دچار تحولی بزرگ در    زندگی­اش می­شود و آن، روی آوردن به موسیقی و تبدیل شدن به یکی از بزرگترین نوازندگان عصر خود می­باشد.

ناصر خان دیلمان

«ناصر خان دیلمان» یکی دیگر از شخصیت­های اصلی، پویا و همه­جانبه­ی داستان است. وی استاد نواختن کمانچه است و با همین عنوان با سایر نوازندگان ماهر، عازم سفر خارج می­شود. او فردی تندخو و تند مزاج است؛ این واقعیتی است که خود نیز به آن معترف است؛ برای مثال، در پاسخ «استاد دلنواز» مبنی بر پیش گرفتن روش قناعت و به سر بردن هر دو نفر در یک اتاق، چنین       می­گوید:

* «خب همین، لطمه­اس به کار. شما با این مسئولیت سنگین، نیاز به خلوت و حضور کامل دارین. خب، بنده با این خلق و خوی زهرماری، متحمل خودمم به اجبارم، چه رسد به غیر.»(1176)

فردی منضبط و رسمی است؛ این انضباط رسمی و تا حدی اداری را از توصیف و جانب­داری «استاد دلنواز» از وی در می­یابیم:

* «ایشان حال و حوصله­ی جمع را ندارند، کلاً مهجورند، وگرنه در این سفر با رفیقان همراهند و همدل. می­خواستند دعوت مکتوب باشد، با ذکر جزئیات، پس از یک هفته تأمل و تعمق، نوشتند که می­آیند.»(1161)

همچنین هنگامیکه «استاد دلنواز» همرهان را از احتمال پیش آمدن مشکل مالی، باخبر می­سازد و نظر آنها را در مورد همکاری یا ترک همکاری، در صورت بروز آن می­پرسد، «ناصر خان» چنین پاسخ می­دهد:

* «بنده­ام درصورت اطمینان کامل از عملی شدن کار و حصول نتیجه مطلوب، و اینکه کمبود نقدینگی سبب آسیب کار نباشه، برای مدت معینی حاضر به انجام وظیفه­ام.»(1175)

و نیز در جایی دیگر:

* «پانسیون.

استاد دلنواز منتظر رسیدن اعضای گروه می­باشد، طاهر خان بحرنور و ناصرخان دیلمان نیز حضور دارند.

ناصرخان: چند دقیقه بیشتر فرجه نمیدم برای تجمع این جمع بی­انتظام.

طاهرخان: بله، ایشون که ساعت و تقویم نیست، زمان­سنج ایام!

ناصرخان: تعهد من در حال اتمامه.

طاهرخان: کدام تعهد؟ ایشان که برات نداده برای بهبود ما.

ناصرخان: عهدی هم با خود دارم. یک روز بیشتر از آنچه وعده کردم و معطل کار بی­نتیجه نمیمونم.»(1187)

نکته­ی دیگر از ویژگی­های شخصیتی او، جدی بودن در امر موسیقی است. به عقیده­ی او موسیقی امری بسیار مهم است تا جایی که در توصیف کلاس درس موسیقی­اش چنین می­گوید:

* «اینجا میدان مشقه، نه حجره درس و مشق»(1170)

این ویژگی اخلاقی را در گفتگویش با «شاهزاده»، هنگامی­که برای آموختن موسیقی به نزدش رفته بود نیز، مشاهده می­کنیم:

* «شاهزاده: شرط انصاف نیست، میهمان اسباب خجالت میزبان باشه.

ناصرخان: اگه زحمت نیست، یک لیوان آب سرد.

شاهزاده: الساعه.

ناصرخان: باشه وقت تنفس. نقداً به مشقمون برسیم، در خونه وعده دارم.

شاهزاده: با کی؟ شما که اهل مراوده نیستین.

ناصرخان: با خودم. درس گفتن پنجه رو تنبل میکنه. چابک­دستی مشق خاصی میخواد.»(1169-1168)

نکته­ی قابل­توجه این است که همسر او نیز از رهگذر همین اهمیت و توجه «ناصرخان» است که وارد زندگی او می­شود. همسر «ناصرخان» به سبب علاقه و شیفتگی فراوان به موسیقی، در گستردن بساط عشق با او، پیش­قدم می­شود و از همین رهگذر، عشقش در قلب «ناصرخان» جای می­گیرد.

شخصیت «ناصرخان» به دلیل تحولاتی که در زندگی و منشش رخ می­دهد، شخصیتی پویا به­شمار می­رود؛ او با وجود خلق و خوی تندش که «متحمل خود نیز بالاجبار است»، پذیرای عشق می­شود.

*« زن جوان: بپذیر.

ناصرخان: بپذیر.

زن جوان: این سر و مه را.

ناصرخان: سر و تاج و کله را.

زن جوان: همه در پای تو.

ناصرخان: بالای تو، همتا ندارد به جهان.

زن جوان: شاه شهان.

ناصرخان: چه بهتر که با خسروان روی خوش نداریم.

زن جوان: چه خوش داد دلت این دل مبتلا را تمیز.»(1170)

همچنین موافقت کردن با همراهی نمودن گروه نوازندگان در سفر به خارج و یکدل ماندن با آنها تا پایان رسالت موردنظر، دلیل دیگر بر پویایی شخصیت اوست؛ او که برای مدت معینی حاضر به همکاری با گروه شده بود، با دلیل پیش آمدن مشکلات و موانع کار، بیش از مدت زمان تعیین شده، همراه با دیگران در کشور غریب می­ماند.

همچنین به دلیل پرداختن نویسنده به وجوه مختلف شخصیتی­اش، شخصیتی همه­جانبه به شمار می­رود.

خسرو خان رهاوی

«خسروخان رهاوی»، به عنوان نوازنده­ی سنتور، همراه با دیگر اعضای گروه عازم فرنگ می­شود. وی به آموختن موسیقی علمی و آنچه به عنوان موسیقی در غرب رواج دارد، گرایش ویژه­ای دارد. عنوان «سرپرستی دسته­ی موزیک نظام ایران»، تناسب درخوری با این ویژگی شخصیتی دارد. همچنین سازی که او به عنوان نوازنده­ی ماهر آن به فرنگ اعزام می­شود، «سنتور» است که نسبت به سازهای سنتی دیگر، تا حدی امروزی­تر است و سازی است که توانسته است نسبت به دیگر آلات موسیقی سنتی، جایی در موسیقی جدید برای خود بیابد. خود او مقصودش را از سفر چنین بیان   می­کند:

* «خسروخان: معنای این سفر برای من و دوستانم یکی نیست. من فقط برای ثبت آنچه داریم نمیرم، باید چنته­ام رو پر بکنم از اونچه که اونا دارن.»(1172)

وی در آموختن موسیقی غرب و گسترش دانسته­های موسیقایی خود به حیطه­ی موسیقیِ مرسومِ جهان، بسیار جدی است و معتقد است اکتفا کردن به یک موقعیتِ راکد و همیشگی، مانع پیشرفت و سبب عقب­ماندگی می­شود.

* «خسرو خان رهاوی با لباس تمام­رسمی فرانسوی در مقابل آینه ایستاده، درحالی که سرو وضع خود را مرتب     می­کند با طاهرخان بحرنور صحبت می­کند.

طاهرخان: کفش و کلاه نو واسه یار تازه است؟

خسروخان: آهان، پیانو رو که نمیشه با الیجه و کمرچین زد.

طاهرخان: بی­وفایی نکن به استاد، مسئولیتش سنگینه، کوه باشه از پا در میاد.

خسروخان: کوه ما در برابر سلسله­جبال جهان، کُتل خاکی نباشه؟ یه وقتم دیدی این کوه، موش زائید دستِ آخر.»(1181-1180)

او در راه هدف موردنظر، بسیار مصمم گام برمی­دارد و آن را بر هدف اصلی­ای که به­خاطر آن اعزام شده است، اولویت می­دهد، حتی اگر باعث رنجش اعضای گروه شود.

* «خسروخان رهاوی: ببخشید استاد، درس پیانو طولانی­تر شد، مسلط به مشق قبلی نبودم، وقتی فهمیدند ابزار کار در اختیارم نیست، اجازه دادند حضوراً مشق کنم. از فردا هم ربع ساعت اضافی مرحمت کردند.

استاد دلنواز: باید از اون مدرس بخواهیم قبول زحمت بفرمایند من بعد وقت تمرین مارو ایشون معین کنند. (مجموعه آثار علی حاتمی: 11929)

نکته­ی دیگر از ویژگی­های شخصیتی خسروخان رهاوی، علاقه، وفاداری و پایبندی فراوان به شریک زندگی­اش است؛ او با وجود علاقه و اشتیاقی که به موسیقی و بیشتر آموختنِ آن دارد، پس از شرح هدف و مقصود ویژه­اش از سفر برای همسرش، در لحظه­ی وداع از او، چنین می­گوید:

* «خسرو خان: هنوز هم اگه یک کلمه بگی بمون، موندگارم.

همسر خسروخان: بمون، پابند به عهدمون.»(1172)

به طور کلی، شخصیت «خسروخان»، شخصیتی پویا و همه­جانبه است؛ پویا از این جهت که علاوه بر قبول دعوت به یک سفر پرزحمت، هدف مهم دیگری، یعنی آموختن موسیقی علمی و روز را قاطعانه انتخاب و دنبال می­کند؛ همه­جانبه است زیرا از طریق خواندن فیلمنامه به وجوه مختلفی از شخصیت او پی می­بریم.

شخصیت­های فرعی درجه­یک

از آنجایی که فیلمنامه­ی موردنظر ما به قصد به نمایش گذاشتن ارزش موسیقی است، لذا نویسنده به روایت سفری می­پردازد که حوادث و اشخاص آن در خدمت نمایش، توصیف و جانبخشی به این هنر درمی­آیند. داستان فیلمنامه مانند عموم داستان­ها نیست که شخصیت­های اصلی و فرعی در طیف وسیعی حضور داشته باشند و به حوادث داستان دامن بزنند و ما از طریق کنش­ها و واکنش­های آنان بتوانیم به ویژگی­های فردی هریک پی ببریم. در این فیلمنامه، هدف، هنر موسیقی و ارج نهادن به آن است، تاجایی که نویسنده، حتی شخصیت­های اصلی را برای بیان اهمیت این هنر به خدمت می­گیرد و اگر جنبه­های گوناگون شخصیتی آنها را نمایش می­دهد، درواقع خواهان گفتن این نکته است که افراد اصلی داستان، در هر موقعیت اجتماعی و با هر خصوصیت فردی که هستند، در برابر جذبه­ی هنر، مطیع و ناتوان هستند. با این توصیف، می­توان انتظار داشت که حضور شخصیت­های فرعی در این فیلمنامه چشمگیر نباشد، زیرا مجالی برای عرض­اندام آنها وجود ندارد. اما از میان شخصیت­های فرعی فیلمنامه، شایسته دانستیم که تنها به بررسی دو تن در داستان که از اهمیت ویژه­ای برخوردارند، بپردازیم؛ زیرا نبود آنها به ساختار حوادث داستان لطمه وارد می­کند.

  1. عیسی خان وزیر

اهمیت حضور او به دلیل کشف «فرج بوسلیکی» و معرفی او به عرصه­ی هنر موسیقی است. او کسی است که به استعداد ذاتی و نهفته­ی «آقا فرج» در نواختن تنبک پی می­برد و به اجبار او را مورد آموزش مستقیم خود قرار می­دهد تا توانایی او را به فعلیت درآورد.

از سوی دیگر، نویسنده او را به عنوان سمبل ارتباط مظاهر درباری و سیاسی با علایق و سلایق عوامِ مردم به کار گرفته است. او یک وزیر است، پر از مشغله­های سیاسی و درباری، تا جایی­که به دلیل اوضاع نابسامان مملکت، از همسفری با یاران هنرمندش باز می­ماند. با وجود مسئولیت­هایی که خرقه­ی وزارت بر دوش او نهاده است، با یاران نوازنده­ی غیردرباری نشست و برخاست دارد؛ ماهر در نواختن عامیانه­ترین ساز سنتی ایرانی، یعنی «تنبک» است و از همه مهمتر، با عامی­ترین فرد گروه، «آقا فرج»، خلوت­های دونفره برای آموختن هنر محبوب خود به او داشته است.

ویژگی مهم شخصیتی او، اهمیت و علاقه­ی فراوان به موسیقی است. او باوجود داشتن موقعیت سیاسی و اجتماعی بسیار مطلوب، به آن راضی و خرسند نیست، بلکه خرسندی او در مبادرت به موسیقی موردعلاقه­اش است؛ این نکته را از مقایسه­ای که در گفتگویش با «افندی» صورت می­پذیرد، در می­یابیم:

* «عیسی خان: با همه بلندبالایی دستم به شاخسار آرزو نرسید.

افندی: شکر، از غلام­بندگی رسیدم به پیشخدمت حضوری.

عیسی خان: من و تو مصداق افراط و تفریط روزگاریم. آخه این چه روزگاریه، آدم دلش بخواد دُنبک بزنه، نتونه.»(1166)

او دیدگاه خاص و قابل­ملاحظه­ای در مورد موسیقی دارد.

* «عیسی خان: ما به دهل عشق دستک زده­ایم، تنبک ما طبل بیعاری نیست. طغرای وزارت عیسی، وزیر شاهی­نپذیر، منت­پذیر طرب، مطرب نامراد.»(1166)

در عبارت پایانی ملاحظه می­کنیم که عیسی خان، پیشتر از آنکه خود را وزیر بداند، «مطرب نامراد» می­خواند و به جای آنکه خود را منت­پذیر شاه بداند، منت­پذیر طرب می­داند.

شخصیت او، همه­جانبه و پویا است.

موسیو ژولی

او تنها شخصیت منفی فیلمنامه است که حضور و نقش مهم و حادثه­ساز در داستان دارد. او کسی است که در کنار چند طرح دیگر، طرح ضبط صفحه­ی موسیقی را نیز به عرض «احمدشاه» می­رساند و به دلیل پیشنهاد و وعده­ی حمایت او، گروه نوازنده، برای اجرای طرح و به قصد جاودان نمودن هنر خود، عازم سفر فرانسه می­شوند؛ اما در اواسط راهی که جمع هنرمند در پیش گرفته­بودند، «موسیو ژولی» پیمان­شکنی می­کند و گروه مسافر را از حمایت­هایش بی­نصیب می­گذارد.

او فردی سودجو است که تنها به­خاطر منافع خود گام برمی­دارد و در این راه هر عملی، اعم از تملق، تزویر و عهدشکنی را مرتکب می­شود. نمونه­ای از تملق و تزویر او برای رسیدن به مقصودش را در ملاقاتش با «سفیرکبیر» می­بینیم:

* «موسیو ژولی: از این که با کلاه نشسته­ام روبروی عالیجناب، سفیر شاه ایران، رعایت آداب ملت شماست.

سفیرکبیر: در باب کلاه خود مختارید، من حافظ کلاه ملتم، از باد یغما.

موسیو ژولی: قصد دوستدار، تحصیل سود است، سود برای ملت شما. کمپانی ما و کارگذارانِ رابط، شیوه­ای که مهندس پیشه کرده، کاسه­گرم­تر از آتش، حقّ من و شما را تضییع خواهد کرد. روش دوستدار، این است که نه سیخ سوخته شود نه کباب. در تهران اسمش پول آجیل، در پاریس جناب سفیر باید بگویند، به چه اسمی صدایش کنیم.»(1174)

شخصیت «موسیو ژولی» شخصیتی همه­جانبه و پویا است؛ صفات «دورویی» و «نان به نرخ روز خوری»، دلایل کافی بر پویایی شخصیتی او است و نمایش دادن این صفات، همه­جانبه بودن آن را نشان می­دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«پیرنگ»

دربار قاجار، بنا بر طرح پیشنهادی فردی فرانسوی موسوم به «موسیو ژولی»، تصمیم می­گیرد تنی چند از نوابغ موسیقی ایران را به پاریس اعزام کند تا هنر خود را با ضبط بر روی صفحه­ی گرامافون جاودان کنند. موافقت دربار ایران با این برنامه­ی پیشنهادی، در حقیقت برای جاودان کردن هنر موسیقی است؛ زیرا پی برده اند که راه جاودان شدن آن، انتشار در میان مردم است. از این رو، به ضبط این هنر همّت می گمارند تا ثبت، تکثیر و پخش شود. «استاد دلنواز» مسئولیت انتخاب هنرمندان را بر عهده می­گیرد. او «ناصر خان دیلمان» را به عنوان نوازنده­ی کمانچه، «خسرو خان رهاوی» را به عنوان نوازنده­ی سنتور، «عیسی خان وزیر» را به عنوان نوازنده­ی تنبک و «طاهر خان بحر نور» را به عنوان خواننده­ی گروه در نظر می­گیرد. «عیسی خان وزیر» به دلیل مشغله­های سیاسی و دولتی که جبه­ی وزارت به عهده­ی او گذاشته بود، از همراهی گروه باز می­ماند و شاگرد خود، «فرج بوسلیکی» را به جای خود پیشنهاد می­کند. گروه نوازندگان به پاریس می­روند و در هتلی مستقر   می­شوند و تا روز اجرای کنسرت به تمرین می­پردازند. خواننده­ی گروه، طاهر خان بحر نور، و شاهزاده خانمی ترک دل در گرو عشق یکدیگر می-سپارند. «خسرو خان رهاوی»  برای استفاده­ی بیشتر از موقعیت­هایی که سفر برای او پیش آورده، به آموختن موسیقی علمی می­پردازد. پس از چندی، «موسیو ژولی» که قرار بود مخارج گروه را تأمین کند، عهدشکنی می­کند. دربار، نوازندگان را به بازگشت فرا می­خواند، اما رهبر گروه تصمیم می­گیرد که مخارج گروه را با فروش ملک آبا و اجدادی خود تأمین کند. در نتیجه، جمع هنرمند تا به حصول انجامیدن مقصود با یکدیگر هم­پیمان باقی   می­مانند. در روز اجرای کنسرت، مدیر برنامه دستور حذف آواز از کنسرت را می­دهد. «طاهر خان» که مدتی است از بیماری رنج می­برد، دل­شکسته به هتل بر می­گردد و گروه به محل اجرای کنسرت   می­روند و برنامه­ی خود را آغاز می­کنند. در این میان، «طاهر خان» خود را به محوطه­ی ورودی سالن اپرا می­رساند و بر روی پلکان به آواز خواندن می­پردازد و پس از پایان آواز می­میرد.

سرانجام، اعضای نوازنده، پس از انجام مأموریت خود، به همراه جنازه­ی «طاهر خان»، غمگین و     دل­شکسته سوار بر کشتی می­شوند و راه وطن را در پیش می­گیرند.

پیرنگ داستان «دلشدگان» از نوع «پیرنگ باز» است؛ زیرا حوادثی که در داستان به وقوع می­پیوندد، همه دارای علتی منطقی و شناخته شده نیستند؛ برای مثال، حوادثی مانند ورود ناگهانی شاهزاده خانم به متن داستان و عشق ناگهانی او و «طاهر» به یکدیگر و حضور او در لحظاتی که «طاهر» آواز می­خواند، برون از منطق روزمرگی است. بیماری «طاهر خان» و دستور ناگهانی حذف آواز او نیز، تنها به این دلیل اتفاق افتاده­اند تا واقعه­ی مرگ و نامرادی او زمینه چینی شده باشد. «طاهر خان» عاشق نیز باید همچون دیگر شخصیت­های عاشق داستان­های «حاتمی» بمیرد تا تأییدی بر شیدایی او شود.

حوادث این داستان نتیجه­ی سیر علت و معلولی نیستند، بلکه مجزا هستند. وقایع به طور منفرد جذّاب هستند و گاه با سایر وقایع جور نمی­شوند. آنچه در این داستان اهمیت دارد، محور افقی وقایع است نه محور عمودی آنها.

گره افکنی:

اولین و اصلی­ترین گرهی که در داستان به وجود می­آید، سفر است که منجر به ایجاد گره­های دیگر داستان می­شود. گره­های دیگر که در نتیجه­ی گره اصلی داستان به وجود آمده­اند، عبارتند از:

  1. عهدشکنی «موسیو ژولی» نسبت به تعهدی که برای تأمین مخارج گروه داده بود.
  2. کمبود نقدینگی که اعضای گروه با آن مواجه شدند.
  3. بیماری، عشق و مرگ «طاهر خان بحر نور».

کشمکش:

کشمکشهای موجود در داستان عبارتند از:

  1. کشمکش هنرمندان با جامعه­ی عصر خود: این نکته که هنرمندان، بدون هیچ پشتوانه­ای به موسیقی عشق می­ورزیده اند و در راه به کمال رساندن آن، در تنهایی و انزوا و محرومیت تلاش کرده­اند، نشان دهنده­ی درک نشدن آنها توسط جامعه است. این کشمکش، اصلی­ترین کشمکش موجود در داستان است.
  2. کشمکش گروه نوازنده با مشکلات پیش آمده در راه مقصود مورد نظر.
  3. کشمکشی که برای «عیسی خان وزیر» میان علاقه­ی هنری و مسئولیت­های سیاسی­اش به وجود آمده است.
  4. کشمکش میان «موسیو ژولی» که قصد سودجویی دارد و سفیر کبیر که برای حفظ منافع دولت ایران تلاش می­کند.

تعلیق و هول و ولا:

هنگامی­که «موسیو ژولی» به قول خود، مبنی بر تأمین مخارج گروه نوازنده وفا نمی­کند، عنصر هول و ولا شکل می­گیرد. با این عهدشکنی، مخاطب نسبت به پیشامدها و تصمیمات احتمالی بعدی، دچار حالت هول و ولا می­شود.

 

 

بحران:

هنگامیکه گروه نوازنده، از سوی دربار به تهران فرا خوانده می­شوند، عنصر بحران شکل می­گیرد؛ زیرا جمع هنرمند مجبور بودند، کاری را که با عشق و علاقه شروع کرده بودند، ناتمام رها کنند.

نقطه­ی اوج:

مخالفت «استاد دلنواز» با فرمان دارالخلافه و تصمیم او مبنی بر تأمین مخارج گروه با هزینه­ی شخصی، نقطه­ی اوج داستان به شمار می­رود.

گره گشایی:

اجرای موفقیت­آمیز موسیقی سنّتی در شهر پاریس، عنصر گره­گشای داستان است.

 

 

 

 

 

 

 

«درون مایه»

این نکته که چگونه در طی سالیان، هنرمندان، بدون هیچ پشتوانه­ای با موسیقی، عاشقانه برخورد کرده­اند و این واقعیت که چه انزوا و مظلومیتی را برای به کمال رساندن هنر مورد علاقه­ی خود متحمل شده اند، فکر و اندیشه­ی اصلی حاکم بر داستان «دلشدگان» است.

«موضوع»

موضوع داستان، شرح ماجرای سفر عده­ای نوازنده­ی مجرب به فرانسه، به منظور ضبط و ثبت هنر خود بر روی صفحه­ی گرامافون است. موضوع داستان، ذکر این واقعیت است که در دوره­ای از تاریخ معاصر ایران، گروهی از نوازندگان موسیقی سنتی، تصمیم می گیرند تا موسیقی مهجور مانده و قدر ندیده­ی خود را به ثبت برسانند تا ماندگار بماند و برای رسیدن به این هدف رنج سفر و غربت را بر خود پذیرفتند. در این داستان می­بینیم که چگونه اعضای گروه همسفر که هریک ویژگی­های شخصیتی متفاوت با دیگری دارند، تنها با داشتن یک وجه اشتراک، یعنی، عشق و پاس­داشت موسیقی، تا پایان کار در کنار هم باقی می­مانند.

«زاویه­ی دید»

زاویه­ی دید داستان، بیرونی، عینی و نمایشی است که با ضمیر سوم شخص و به شیوه­ی دانای کل به کار رفته است. دانای کل داستان، بی­طرف است و دخالتی در دفاع یا انتقاد از شخصیت­ها ندارد. اما فرصت­های مناسب را برای آنها مهیا می­کند تا از خود دفاع کنند یا دیگران را مورد انتقاد یا تحسین خود قرار دهند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«صحنه و صحنه­پردازی»

     صحنه ای که در این فیلمنامه به کار رفته است، «صحنه­ی نمایشی» است. در صحنه­پردازی، سه عنصر «زمان»، «مکان» و «توصیف» دارای اهمیت ویژه­اند که در زیر به بررسی جداگانه­ی هریک   می­پردازیم:

  1. زمان:

عنصر زمان در فیلمنامه­ی «دلشدگان» به دو صورت «حال» و «گذشته» به نمایش در آمده است. صحنه­های وداع نوازندگان با خانواده­هایشان و همه­ی رویدادهایی که در سفر پیش می­آید، مشمول زمان حال و فصل هایی نظیر کودکی «طاهر خان» و داستان چگونگی نوازنده شدن «آقا فرج» و ماجرای پا گرفتن عشق میان «ناصر خان» و همسرش، مشمول زمان گذشته می­شوند.

  1. مکان:

نویسنده، به عنصر مکان در فیلمنامه­ی «دلشدگان» بسیار قوی و هنرمندانه پرداخته است. اماکنی نظیر دربار شاهنشاهی، کارگاه «استاد یوسف ساز ساز»، منزل «استاد دلنواز»، منزل «عیسی خان وزیر»، منزل «آقا فرج»، مغازه­ی چلویی، منزل «شاهزاده»، منزل «طاهر خان»، منزل «خسرو خان رهاوی»، همچنین شهر پاریس و اماکن موجود در آن، همگی از حیث صحنه­پردازی و اتفاقاتی که در آن رخ می­دهد، قابل­توجه است. مکان­های موجود در داستان، نسبتاً زیاد و متنوع هستند؛ این تنوع، موجب تنوع وقایع و نهایتاً، دور شدن مخاطب از ملال و یکنواختی می­شود.

  1. توصیف:

در مورد توصیفات موجود در فیلمنامه­ی «دلشدگان»، نکات زیر قابل­توجه هستند:

  1. نویسنده به توصیف چهره­ی افراد نپرداخته است. تنها اشاراتی بسیار جزئی و غیر­مستقیم به ویژگی­های ظاهری برخی افراد در داستان به چشم می­خورد. برای مثال این جمله­ی «استاد دلنواز» درباره­ی «آقا فرج» به چاقی و درشتی او اشاره می­کند:

* «استاد دلنواز: با همه تنومندی، آقا فرج، محسن است به صفای کودکان.» (مجموعه آثار علی حاتمی، 1173)

همچنین، «عیسی خان وزیر» با این جمله، یکی از خصوصیات ظاهری­اش را بیان می­کند:

* «عیسی خان: با همه ی بلند بالایی دستم به شاخسار آرزو نرسید.» (مجموعه آثار علی حاتمی، 1166)

 

  1. توصیف حالات درونی شخصیت­ها به گونه­ای قوی و هنرمندانه انجام پذیرفته است. این موفقیت در توصیف حالات درونی، سبب شده است که مخاطبان، خود را با افراد هنرمند نزدیک احساس کنند و یکایک احساسات آنها را درک کنند.
  2. توصیفات داستان، هماهنگ با ساختار کلی اثر است.
  3. توصیف مکان­ها و منظره­ها در این فیلمنامه، بسیار اندک است. تنها مورد قابل ذکر، توصیف حیاط منزل «استاد دلنواز» است که به شیوه­ی غیرمستقیم و از طریق گفتگوی «آقا فرج» و استاد، انجام پذیرفته است.

* «آقا فرج: ماشاالله چه باغ دردنشتی؟ حیاطش از خونه عیسی خان وزیرم بزرگ تره.

استاد دلنواز: خانه ای عظیم، اما خالی از اثاث و غیر.

آقا فرج: خدا بیشتر بهتون بده استاد. حقتونه، ماشاالله هزار ماشاالله از پنجه تون اشرفی میباره.

استاد دلنواز: وقتی هوای شهرت، مطلوب نیست، داشتن خانه ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته و ما شاکر به این نعمتیم….» (مجموعه آثار علی حاتمی،1163-1162)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«لحن»

چنانکه قبلاً نیز اشاره شد، شخصیت­های اصلی داستان «دلشدگان»، از یک سو، بازتاب شخصیتی موسیقایی و هنرمند هستند و از سویی دیگر، برخی ویژگی­های یک شخصیت انسانی، اعم از استاد، عامی، عاشق، جدی و جوان جویای نام را نیز دارند. آنها تا حدودی از ویژگی­های یک شخصیت انسانی و حقیقی دور می­شوند و به شخصیت موسیقایی نزدیک می­شوند، زیرا قصد اصلی نویسنده،   شخصیت­بخشی به یک هنر بوده است، نه توصیف و خلق یک شخصیت. از اینرو، بدیهی است که پرداختن به عنصر «لحن» که با شخصیت­پردازی ارتباط تنگاتنگ دارد و از طریق آن می­توان به ویژگی­های اخلاقی و اجتماعی شخصیتها پی برد، ضعیف باشد. در این داستان، تفاوت چندانی میان لحن «خسرو خان»و «طاهر خان» نمی­بینیم. لحن «میرزا محمود مهندس»، «سفیر کبیر»، «ولیعهد» و «احمدشاه» چندان فرقی با یکدیگر ندارند. لحن «استاد دلنواز» و «عیسی خان وزیر» به هم مانند است؛ همانطور که لحن «مادر آقا فرج» و «دایه» شبیه هم هستند. همسران نوازندگان نیز لحنی مشابه یکدیگر دارند. با این وجود، تنها در یک مورد به عنصر لحن توجه شایسته شده است و آن لحن «آقا فرج» است؛ لحن او تفاوتی فاحشی با لحن سایر افراد داستان دارد. از آنجایی که او عامی­ترین فرد گروه است و نویسنده او را به عنوان نماد افراد عامی ولی با استعداد جامعه در نظر گرفته است، در نمایش لحن ساده، بی­تکلف، و عامیانه­ی او که به خوبی نمایانگر طبقه­ی اجتماعی­اش است، تلاشی شایسته نموده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«فضا و رنگ»

در فیلمنامه­ی «دلشدگان»، دو عنصر «گفتگو» و «صحنه» در ایجاد فضای مورد نظر نویسنده نقشی بسزا دارند. در زیر، به بررسی جداگانه­ی این دو عنصر می­پردازیم:

     1 . گفت و گو

از جمله فضاهایی که در قسمت­های مختلف داستان حس می­شود، فضای عارفانه- عاشقانه­ای است که متناسب با موضوع داستان، به مخاطب انتقال می­یابد. این فضا، از طریق گفتگوی شخصیت­های نوازنده­ی داستان که هر کدام، مظهری از انسان­های عاشق، بی­محابا، ملامتی، ناسازگار با دستگاه حکومتی و بیزار از نفاق و سالوس هستند، به مخاطبان اثر انتقال می­یابد. چنانکه می­دانیم، صفات ذکر شده در بالا، از جمله صفاتی هستند که همواره از ویژگی­های رایج شخصیت­های عاشق در ادبیات سنتی ما بوده اند. چند نمونه از گفتگوهایی که در ایجاد فضای عارفانه- عاشقانه مفید واقع شده اند را در زیر می­آوریم:

* «عیسی خان وزیر: اوضاع مملکت نابسامانه، خدمت در این وظیفه لازم تره تا هم صحبتی یاران دلشده.

استاد دلنواز: مختصر، ایشان از این سفر معذورند.

خسروخان رهاوی: خطر برملا شدن ِ راز ِ سر به مهر هم در میانه.

طاهر خان بحر نور: ما هم که در کابینه وزیر ِ طرب نداریم…

خسرو خان رهاوی: نداریم.

میرزا محمود مهندس: این حفظ جُبّه وزارت نیست، پوشیدن خرقه سالوسه.

طاهر خان بحر نور: اولین مرتبت راه ما، تر دامنی­ست و آدم ِ خیس، هراس ِ بارون نداره.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1161)

همچنین پاسخ های «استاد دلنواز» به  «سفیر کبیر» و «میرزا محمود مهندس»، پس از با خبر شدن از دستور دارالخلافه مبنی بر بازگشت گروه نوازنده به تهران:

* «سفیر کبیر: دارالخلافه گفته، مراجعت کنند تهران.

استاد دلنواز: ما کی گوشمان بدهکار بوده است به حرف دارالخلافه؟

سفیر کبیر: نظر فقیر هم که سفیر ایران است در پاریس، شرط عقل را در مراجعت می داند.

میرزا محمود مهندس: البته، با وضعی که موسیو ژولی پیش آورده.

استاد دلنواز: ما کی عاقل بوده ایم؟

میرزا محمود مهندس: توصیه من هم به عنوان دوست قدیمی و هموطن علاقه مند به هنر ایران با ذکر تاسف و دریغ، بازگشت جمع هنرمنده به میهن.

استاد دلنواز: تدبیر خردمندان و اندوه یاران مایه انصراف ما از کاری که بنیاد کرده ایم نیست و بی ترسیم از ملامت دشمنان.» (مجموعه آثار علی حاتمی، 1179-1178)

از جمله گفتگوهای دیگری که در خلق فضاهای مورد نظر نقش داشته اند، عبارتند از:

  1. گفتگوی «عیسی خان وزیر» با نوکرش، افندی، که فضایی توأم با حسرت و نامرادی را ایجاد می­کند:

* «عیسی خان: با همه بلند بالایی دستم به شاخسار آرزو نرسید.

افندی: شکر، از غلام بندگی رسیدم به پیشخدمت حضوری.

عیسی خان: من و تو مصداق افراط و تفریط روزگاریم. آخه این چه روزگاریه، آدم دلش میخواد دُنبک بزنه، نتونه.

افندی: شما که قادرید، یک نواخانه بسازید، یا یه دسته موزیک. مثل اعلیحضرت که ارکستر شاهی دارن.

عیسی خان: اَبله نشو افندی، ما به دُهل عشق دستک زده ایم، تنبک ما طبل بیعاری نیست. طغرای وزارت عیسی، وزیر شاهی نپذیر، منت پذیر طرب، مطرب نامراد.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1166)

  1. گفتگوی «طاهر خان» و شاهزاده خانم: این گفتگو فضایی عاشقانه را ایجاد می­کند.
  2. گفتگوی «نائب السلطنه» و «احمد شاه»:

* «نائب السلطنه: ظاهراً فرنگی در اواخر اقامت خود در ایران، مبتلا به پریشانی حواس می­شود.

احمد شاه: این بلایی بود که بر سر آن بندگان دلنواز برفت، و با طناب ما، چند هنرمند فرید در ته چاه معلق.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1178)

این گفتگو، فضای پر از تأسّف، همراه با بیزاری از بی­تدبیری شاه را به مخاطب منتقل می­کند.

  1. گفتگوی میان «سفیر کبیر» و «آقا فرج»: در این گفتگو، «آقا فرج»، به شرح چگونگی آشنایی با موسیقی و مهارت یافتن در آن می­پردازد. سخنان او که با لحنی مطایبه­آمیز ادا می­شود، فضایی سرگرم­کننده و دلچسب را به وجود می­آورد.
  2. گفتگویی که میان نوازندگان، در پانسیون، هنگامیکه منتظرند که همگی جمع شوند تا به تمرین بپردازند، رخ می­دهد:

* «ناصر خان: چند دقیقه بیشتر فُرجه نمیدم برای تجمع این جمع بی­انتظام.

طاهر خان: بله، ایشون که ساعت و تقویم نیست، زمان سنج ایام!

ناصر خان: تعهد من در حال اتمامه.

طاهر خان: کدام تعهد؟ ایشان که برات نداده برای بهبود ما.

ناصر خان: عهدی هم با خود دارم. یک روز بیشتر از آنچه وعده کردم و معطل کار بی نتیجه نمیمونم.

خسرو خان: ببخشید استاد، درس پیانو طولانی تر شد، مسلط به مشق قبلی نبودم، وقتی فهمیدند ابزار کار در اختیارم نیست، اجازه دادند حضوراً مشق کنم. از فردا هم ربع ساعت وقت اضافی مرحمت کردند.

استاد دلنواز: باید از اون مدرس بخواهیم قبول زحمت بفرمایند، من بعد، وقت تمرین ما رو ایشون معین کنند.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1192-1187)

این گفتگوها، فضایی نا آرام، همراه با کدورت و نارضایتی را ایجاد می­کنند.

  1. صحنه:

صحنه­هایی که در ایجاد فضا و رنگ­های گوناگون در فیلمنامه مؤثرند، عبارتند از:

  1. صحنه­ی دیدار «طاهر» با شاهزاده خانم ترک: این صحنه، فضایی عاشقانه را ایجاد می­کند.

2- صحنه­ی وادار شدن «فرج» به یادگیری تنبک، توسط «عیسی خان وزیر»: این صحنه، ابتدا فضایی متشنج، همراه با هول و ولا را ایجاد می­کند و سپس، به دلیل تدبیر کم نظیر «عیسی خان»، تحسین مخاطبان را بر می­انگیزد.

  1. صحنه­ی وادار شدن «فرج» به همراهی گروه نوازنده، توسط «استاد دلنواز»: فضایی متشنج و در عین حال تحسین بر­انگیز را به وجود می­آورد.
  2. صحنه­ی پیشی گرفتن «فرج» از استادش، در نواختن تنبک: این صحنه در خلق فضایی توأم با تعجب و تحسین، بسیار موفق بوده است.
  3. صحنه­ی مشاعره­ی «ناصر خان» و همسرش: فضایی عاشقانه را ایجاد کرده است.
  4. صحنه­ی آگاه شدن طاهر از دستور مدیر برنامه، مبنی بر حذف آواز او از کنسرت: این صحنه، علاوه بر ایجاد فضایی غافلگیرانه که تصمیم مدیر برنامه به وجود آورده است، حس نارضایتی نسبت به شرایط پیش آمده و همچنین، دلسوزی نسبت به «طاهرخان» را نیز به خواننده انتقال می­دهد.
  5. صحنه­ی مرگ «طاهر»: فضایی غم انگیز و متأثر کننده را ایجاد کرده است.
  6. صحنه­ی رویارویی شاهزاده خانم با جنازه­ی «طاهر»: این صحنه، فضای عاشقانه­ی غم انگیزی را به وجود آورده است.
  7. صحنه­ی پایانی داستان که همرهان قصد بازگشت به وطن را دارند: این صحنه، فضایی غم انگیز و سرشار از حسرت ناشی از از دست رفتن «طاهر خان بحر نور» را خلق می­کند.

علاوه بر این، برخی از صحنه­های فیلمنامه، به صورت غیر مستقیم، وقوع واقعه ای را در آینده پیش بینی می کند. برای مثال، جمله ای که «ناصر خان دیلمان» در سفارتخانه درباره­ی «طاهر خان» ادا می­کند، ابتلای طاهر به عشقی جانکاه را از پیش خبر می­دهد.

* «ناصر خان: دلی که تقدیرش بلاست، از پس پیراهن و تن پیداست. در آمد کن عاشق جان که نیاز به جامه دران نیست، نغمه عشق، فرودش، اوجه.» (مجموعه آثار علی حاتمی، 1173-1172)

همچنین با سخنی که «طاهر خان» در بستر بیماری بیان می­کند، نسبت به عدم بهبود و مرگ او اطمینان پیدا می­کنیم.

* «حکایت شیرین این سفر نمکش خون طاهره.» (مجموعه آثار علی حاتمی، 1193)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«سبک شناسی»

ویژگی های سبکی فیلمنامه ی «دلشدگان» عبارتند از:

  1. نثر ادبی فخیم: در فیلمنامه ی «دلشدگان»، جملات و عبارات ادبی فخیم زیادی مشاهده می­شود، که هر کدام دارای ویژگی­های خاص ادبی هستند. از جمله ویژگی­های ادبی موجود در متن را با ذکر مثال در زیر، می­آوریم.

    1-2- عبارات آهنگین:

* «طاهر خان بحر نور: خوش نوا ترین ساز ِ سال، نصیب شیرین ترین پنجه جوان شد. و نام ساز ِ امساله استاد یوسف ساز ساز، به رسم قدردانی از استاد، آقا حسین دلنواز، نام ساز ِ تازه، مسمی به دلنواز شد. وجه ساز نیز از جانب عیسی خان وزیر تقدیم سازنده شد. زین پس، دست ِ یار نوپرداز و دامن ساز ِ دلنواز.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1161-1160)

* «ناصر خان دیلمان: دلی که تقدیرش بلاست، از پس پیراهن و تن پیداست.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1172)

    2-2- حذف افعال: این ویژگی ادبی به دو صورت حذف به قرینه لفظی و حذف به قرینه معنوی در متن فیلمنامه به کار رفته است.در زیر نمونه هایی برای هر دو نوع حذف می­آوریم:

حذف افعال به قرینه ی لفظی:

 این نوع حذف بیشترین نوع حذف در کل فیلمنامه است.

* «استاد دلنواز: ما باخبریم از همه چیز، از خلوت تو و عیسی خان و تعلیم تنبک[با خبریم].» (مجموعه آثار علی حاتمی،1164)

* «احمد شاه: کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود، همه صداها آهنگ بود، حرف­ها ترانه[بود].» (مجموعه آثار علی حاتمی،1158)

* «سفیر کبیر: نَقل با مزه­ای بود و غذا به نهایت خوشمزه[بود]،برنج در حد کمال رِی کرده بود، و روغن و ادویه و نمک به اندازه[بود].» (مجموعه آثار علی حاتمی،1187)

* «همسر خسرو خان: … چراغ خونه ات روشنه و من و ببری چشم انتظار[هستیم].» (مجموعه آثار علی حاتمی،1172)

* «خسرو خان: روا نیست رنجش برای هردومون باشه، سرمستی­اش فقط برای من[باشه].» (مجموعه آثار علی حاتمی،1172)

 

    حذف افعال به قرینۀ معنوی:

* «استاد دلنواز: خانه­ای عظیم[است]، اما خالی از اثاث و غیر[است]» (مجموعه آثار علی حاتمی،1163)

* «عیسی خان: استادی دارم در رخت شاگردی، مسئله آموز صد مدرّس[است].» (مجموعه آثار علی حاتمی،1162)

* «ناصر خان: طرح البسه متّحدالشکل هم به عهده ایشون بود، ملهم از بیرق ایران[است].» (مجموعه آثار علی حاتمی،1168)

البته، نمونه هایی از حذف افعال بدون قرینه­ی مشخص وصحیح نیز در متن فیلمنامه، به چشم می­خورد؛ از جمله:

* «احمد شاه: این بلایی بود که بر سر آن بندگان دلنواز برفت، و با طناب ما، چند هنرمند فرید در ته ِ چاه معلق.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1178)

* «طاهر خان: برای پدرم یوسف ثانی بودم، یوسفی از حسد برادران در امان، که جز من، خیل فرزندان همه دختر بود و عزیز و دردانه.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1182)

در این جمله صفت «عزیز و دردانه»هم می­تواند به کلمه­ی «من» منسوب شود، هم به «دختران».

* «ناصرخان: و حالا، آوای همون ساز، باعث مشرف شدن شما به نجف اشرف.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1170)

در این عبارت دلیلی برای حذف فعل «شد» وجود ندارد.

3-2-  تقدیم فعل:

* «استاد دلنواز: با همه تنومندی، آقا فرج، مُحسن است به صفای کودکان.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1173)

* «ناصر خان: شکر، جناب وزیر، سر پیری صاحب پسری شد، قلندر.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1173)

* «سفیرکبیر: در باب کلاه خود مختارید، من حافظ کلاه ملتم، از باد یغما.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1174)

* «طاهر خان: کدام تعهد؟ ایشان که برات نداده برای بهبود ما.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1187)

* «سفیر کبیر: با اتومبیل سفارت خواهی رفت پانسیون. بعد از پلوخوری، نوبت اتول سواریست.» (مجموعه آثار علی حاتمی،187)

* «میرزا محمود مهندس: مدیر برنامه، ریاکارانه، در متمم قرارداد، موکداً تصریح کرده به، حذف آواز، از پُرگرام کنسرت.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1193)

* «استاد دلنواز: جوهر ادب ما خون سهراب است و طاهر.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1195)

4-2- لف و نشر:

* «سفیر کبیر: جناب شازده و شازده خانوم چه می کنند؟

ناصر خان: سلامتند و دعاگو، مصداق ِ طرب و طاعت.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1173)

* «استاد دلنواز: اگر همراهان مُحب امروز، مدعی شدند فردا، خانه را بفروش، آبروی شوهرت رو بخر.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1171)

5-2-جناس تام:

* «اینجا میدان مشقه، نه حجره درس و مشق.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1170)

* «در ایّام سختی، خویش تر از خویش سراغ نداشتم.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1179)

* «باز چه ساز کرده ای به ارغنون فلک پیر چنگ ساز؟» (مجموعه آثار علی حاتمی،1160)

    6-2- متناقض نما:

* «نغمۀ عشق، فرودش اوجه.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1173)

* «استادی دارم در رخت شاگردی.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1162)

7-2- ایهام:

* «زین پس،دست یار نوپرداز و دامن ساز دلنواز.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1160)

1-نام ساز 2- صفت ساز

* «باز چه ساز کرده ای به ارغنون فلک پیر چنگ ساز؟» (مجموعه آثار علی حاتمی،1160)

1-چه ساخته ای 2- چه آلت موسیقی ای ساخته ای

8-2- تناسب:

    * «استاد دلنواز: باز چه ساز کرده ای به ارغنون فلک پیر چنگ ساز؟

استاد یوسف: سلیحی ساخته ام در خور پهلوان دوران.

استاد دلنواز: نصیب پنجه برنا که دلنوازان جوان امسال آمده اند به میدان.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1160)

بین کلمات «سلیح»، «پنجه» و «میدان»، صنعت «مراعات النظیر» یا تناسب وجود دارد و آوردن این کلمات در کنار هم برای بیان اهمیت و جدیت امر موسیقی در نزد هنرمندان داستان است.

    9-2- تشبیه: آرایه ی تشبیه به صورت های زیر در متن فیلمنامه به کار رفته است.

تشبیه بلیغ:

* «برای پدرم یوسف ثانی بودم.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1182)

    اضافه ی تشبیهی: که خود نوعی تشبیه بلیغ است.

* «استاد دلنواز: شاهزادگان و اعیان به رسم زمان، برای خود دسته جات موزیک دارند. چه شده که از آن مُطربان عافیت پناه کسی در نظر نیامد، که من ِ پیر چنگی؟» (مجموعه آثار علی حاتمی،1159)

* «عیسی خان: … ما به دُهل عشق دستک زده ایم، تنبک ما طبل بیعاری نیست.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1166)

* «استاد دلنواز: دست کیمیای تو بود که دیگ ِ مسی رو، دُهل عاشقانه کرد.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1164)

    تشبیه مفصّل:

* «طاهر خان: شعله به جونت افتاده. تو هم مثل شمع آب می­شی.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1192)

    استعاره:

* «احمد شاه: این بلایی بود که بر سر آن بندگان دلنواز برفت و با طناب ما، چند هنرمند فرید در ته چاه معلّق» (مجموعه آثار علی حاتمی،1178)

طناب استعاره از تدبیر نا کار آمد دستکاه حکومتی است و چاه استعاره از پاریس و بلاتکلیفی هنرمندان در آن است.

* «عیسی خان: استادی دارم در رَخت ِ شاگردی، مسئله آموز ِ صد مدرّس.

استاد دلنواز: اوصاف این اَیاز را من می­دانم.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1162)

ایاز: استعاره از فرج بوسلیکی

* «دایه: پس تا آوردن عطر، منم میرم پیش ِ عزیز که بوی گلاب رو از گل بشنفم.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1167)

گلاب استعاره از طاهر خان بحر نور است و گل استعاره از مادر طاهر خان.

  1. وجود لغات و ترکیبات عربی: یکی از پربسامدترین ویژگی فیلمنامه­ی دلشدگان در حوزه­ی زبانی، وجود واژگان و ترکیبات عربی است. این ویژگی زبانی در حقیقت از ویژگی­های زبانی دوره­ای است که داستان در آن به وقوع پیوسته است؛ دوره­ی قاجار دوره­ای است که سیل عظیمی از واژگان بیگانه به ویژه عربی در زبان دستگاه­ها و ادارات دولتی و به تبع آن در زبان مردم وارد شده است. هرچند برای بسیاری ازاین واژگان و ترکیبات معادل­های فارسی وجود داشته است اما کاربرد گونه­ی عربی آنها به مذاق افراد تحصیل کرده و صاحبان منصب برای نمایش برتری و آداب دانی خوشایندتر می­آمد. در زیر نمونه­هایی از این واژگان و ترکیبات را می­آوریم:

* «استاد دلنواز: ایشان، حال و حوصله جمع ندارند، کُلاً مهجورند، وگرنه در این سفر با رفیقان همراهند و همدل. می­خواستند دعوت مکتوب باشد، با ذکر جزئیات، پس از یک هفته تامل و تعمق، نوشتند که می­آیند.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1161)

* «استاد دلنواز: حیف از آن دست­های ذوالفنون، که بی­جهت پنهان مانده.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1162)

* «ناصر خان: آرایش جعبه سازها به من محول شده، سلیقه من، مقبول استاد دلنوازه. طرح البسه متحدالشکل هم به عهده ایشون بود، مُلهم از بیرق ایران.

همسر ناصر خان: دست شما ذوالقدره، چه در ساختن، چه در نواختن.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1168)

* «سفیر کبیر: نظر فقیر هم که سفیر ایران است در پاریس، شرط عقل را در مراجعت می­داند.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1178)

* «طاهر خان: برای پدرم یوسف ثانی بودم، یوسفی از حسد برادران در امان، که جز من، خیل فرزندان همه دختر بود و عزیز و دردانه.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1182)

  1. کاربرد جملات و عبارات عامیانه: این جملات و عبارات نسبت به جملات رسمی، بخش کمتری از فیلمنامه را به خود اختصاص داده­اند و افراد محدودی آنها را در کلام خود به کار می­برند، اما از لحاظ دقت نویسنده در ویژگی­ها و زوایای این زبان و زوایای زندگی افرادی که آن را به کار می­برند، درخور توجه است.

* «مادر آقا فرج: در چرا وازه؟ چه معنی داره؟ فرجم که خونه صغری ست، خدا رحم کنه لابد عروسی از ما بهترونه. چرا وای نسادی خونه داداشت. این صدای دَمبُل و دیمبل ِ ناقاره چی چی بود، این چی بود قایمش کردی؟ جواب اون خدابیامرزو چی بدم، بهش بگم، مشتی سَرت سلامت، پسرت شد مطرب و عنتری؟ صُب ِ علی الطلوع میام چلویی، آبرو واست جلو حاجی نمیذارم.

آقا فرج: شمام که مدام خونه صغرایی، به من میگی برو خونه داداش، همینکه پامو میذارم تو پاشنه در، داداش و زن داداش میشن عینهو سگ ِ گدا، اونوقت آقا فرج باید گردنشو کج کنه، بیاد بشینه قوقو کنج اتاق تا سفیده بزنه، بره چلویی. این که اسباب ِ عیش و عشرت نیست، مال رفع تنهائیه.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1186)

  1. کاربرد جملات کوتاه و خبری: فراوانی افعال در فیلمنامه­ی «دلشدگان» باعث به وجود آمدن جملات کوتاه شده است. اغلب این جملات کوتاه خبری هستند.

* «آقا فرج: بخت یارم بود، واِلّا استاد در مقام همراهی به حدّ من، … اصلاً من به حد ایشان نبودم و نیستم. خوش اقبالی سبب این توفیق شد. بنده کمتر از این حرفام. جسارته اگه طبال نقاره خونه­ام باشم، وقت غذا نمی­زنم، با ساز شوخی ندارم.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1183)

* «خسرو خان: ببخشید استاد، درس پیانو طولانی­تر شد، مسلط به مشق قبلی نبودم، وقتی فهمیدند ابزار کار در اختیارم نیست، اجازه دادند حضوراً مشق کنم. از فردا هم ربع ساعت وقت اضافی مرحمت کردند.

استاد دلنواز: باید از اون مدرس بخواهیم قبول زحمت بفرمایند، من بعد، وقت تمرین ما رو ایشون معین کنند.» (مجموعه آثار علی حاتمی،1192)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«سرانجام»

در این فصل به مرور و بررسی کلی نکات قابل­توجه در فیلمنامه­های مورد پژوهش می­پردازیم.

نخستین فیلمنامه­ مورد بررسی در این پژوهش، فیلمنامه­ی «سوته دلان» است. سوته دلان، از جهت ساختاری، فیلمنامه­ای نسبتاً موفق است. کاربرد استادانه­ی عناصری چون پیرنگ، شخصیت پردازی، لحن، زاویه ی دید و… در این اثر، نشان دهنده­ی توجه کامل و همه­جانبه­ی نویسنده به ساختار و عناصر داستانی است. البته با وجود کاربرد ماهرانه­ی عناصر و پختگی ساختار اثر، مواردی از ضعف نیز در آن مشاهده می­شود. در زیر به نقاط قوت و ضعف این فیلمنامه و عوامل پرداخته و عوامل هریک را به صورت کلی ذکر می کنیم:

  1. از جمله موفقیت های داستان، «پیرنگ» قوی و منسجم آن است. روابط علی و معلولی در بین حوادث به خوبی رعایت شده است و برای وقوع هر حادثه­ای، توجیهی منطقی وجود دارد. اینکه تمامی حوادث، معلول علتی پذیرفتنی هستند، حقیقت مانندی داستان را بیشتر می­کند. این نکته که   انگیزه­های روانی و درونی سبب پیدایش بیشتر حوادث می­شود، حقیقت مانندی داستان را بیشتر  می­کند زیرا مخاطب با قرار دادن خود به جای شخصیت­های گوناگون، می­تواند کنش­ها و واکنش­های آنان را درک کند، زیرا علت روانی پیدایش وقایع برای او پذیرفتنی­تر است تا علت­های اتفاقی.
  2. موفقیت دیگری که نویسنده در نوشتن داستان خود کسب نموده، انتخاب «موضوع» است. داستان محور مشخصی ندارد و نمی­توان همه­ی ماجراهای آن را بر یک نقطه یا محور مشخص جمع نمود. قصه­ی زندگی «مجید» و نحوه­ی عشق­ورزی، ازدواج و مرگ او، موضوعی است که نسبت به سایر موضوعات، نمود بیشتری دارد، ولی با این حال موضوعات دیگری نظیر عشق افراطی «کریم» به پرنده­ی «کرک»، عشق فراوان «فروغ الزمان» به «حبیب»، زندگی «اقدس» و زندگی«حبیب»  نیز در فیلمنامه به نمایش در آمده است. به طور کلی داستان «سوته­دلان»، ترکیبی از قصه­های عامیانه، پاورقی، و رمان مدرن اجتماعی است. وجود این تکه­های جداگانه در یک داستان، نه تنها ضعف و نقص آن به شمار نمی­رود، بلکه نشان دهنده­ی اشراف نویسنده بر این سه نوع قصه است.
  3. نکته­ی قابل­توجه دیگر، در باب «درون مایه»­ی داستان است. محکوم و مجبور بودن انسان در برابر سرنوشت و رنج­هایی که در شرایط نابسامان زندگی متحمل می­شود، درون­مایه­ی اصلی داستان است. فیلمنامه، حکایت انسانهایی است که هر کدام با دل­هایی سوخته از آرزو­های خود بی­نصیب مانده­اند. هنگامیکه مخاطب، شخصیت­های داستان را درک می­کند و احساس ترحم و دلسوزی او نسبت به آنها برانگیخته می­شود، نشان­دهنده­ی این مطلب است که نویسنده توانسته است از عهده­ی بیان درون مایه­ی داستان بر آید.
  4. داستان از «زاویه ی دید» سوم شخص مفرد روایت شده است. راوی، دانای کل نامحدود است که از ذهن شخصیت­های داستان آگاهی دارد. آنچه در زاویه­ی­دید این فیلمنامه اهمیت بیشتری دارد، این است که راوی، هم از ذهن و عالم درون شخصیت­های مرد داستان به خوبی اطلاع دارد و هم از ذهنیت­های زنانه­ی زنان داستان؛ این مطلب در شخصیت­پردازی و در نهایت در واقع­نمایی بیشتر داستان تأثیر بسزایی دارد.
  5. یکی از عواملی که موجب موفقیت فیلمنامه­ی «سوته دلان» شده، «شخصیت پردازی» خوب آن است. در زیر، نتیجه­گیری کلی خود را از عناصری که در این اثر، به شخصیت­پردازی داستان کمک بسیار کرده اند، ارائه می­دهیم:

1-5- توجه به عنصر «لحن» تا حد زیادی به تقویت داستان کمک می­کند. همان گونه که شخصیت­های متنوع و گوناگونی در داستان ایفای نقش می­کنند، عنصر لحن نیز در داستان از تنوع برخوردار است. هریک از اشخاص به تناسب ویژگی­های شخصیتی و اجتماعی خود، شیوه­ی بیانی دارند که آنها را از دیگر شخصیت ها متمایز می­کند.

2-5- نویسنده در معرفی روحیات و جزئیات اخلاقی شخصیت­های داستان موفق بوده است، زیرا خواننده می­تواند هر شخصیت را با ویژگی­های روحی و اخلاقی خاص خود او، بشناسد.

3-5- نویسنده در معرفی شخصیت­ها، از شیوه­ی غیر­مستقیم استفاده نموده که از طریق آن، هریک، با اعمال و گفتارشان خود را به مخاطب معرفی می­کنند. استفاده از این روش، داستان را حقیقی­تر و زنده­تر می سازد.

4-5- نام­های برخی از شخصی­های داستان، با ویژگی­های شخصیتی و شیوه­ی زندگی آنها تناسب دارد.

5-5- بیشتر افراد داستان، شخصیت­های مثبت هستند و شخصیت­های منفی به آن صورت که در اغلب داستان­ها حضور دارند به چشم نمی­آیند. نویسنده حتی به شخصیت­های منفی داستان حق  می­دهد و جامعه­ی نامناسب را دلیل اینگونه بودن آنها می­داند.

  1. عنصر دیگری که در داستان «سوته دلان» به گونه­ای نسبتاً قوی به کار گرفته شده، «صحنه» و شیوه­های پرداختن به آن است. نویسنده از این عنصر برای مقصود­های مورد نظر خود به نحوی شایسته استفاده نموده است. نکاتی که درباره­ی صحنه­های فیلمنامه و شیوه­های پرداختن به آن در فیلمنامه قابل ذکر است، عبارتند از:

1-6- استفاده از فصل زمستان به عنوان عنصر زمان، در فیلمنامه، در ایجاد فضای سرد و اندوهگین و به نمایش در آوردن بیشتر اندوه و دلمردگی شخصیت­های داستان بسیار مؤثر بوده است.

2-6- عنصر «مکان» از تنوع و گوناگونی برخوردار نیست و این عامل نیز، در نمایش یکنواختی و سردی زندگی­ای که افراد داستان از آن برخوردارند، مؤثر است.

3-6- نویسنده به شیوه­ی داستان نویسان امروزی عمل کرده است، به طوری که برخی از     صحنه­های او، غیر مستقیم، وقوع واقعه­ای را در آینده به خواننده القا می­کند.

  1. «توصیف»، یکی از مهمترین عواملی است که در صحنه­پردازی یک اثر نقش مهمی دارد. نویسنده به این عنصر نسبت به عناصر دیگر ضعیف­تر پرداخته است. آنچه درباره­ی توصیفات این فیلمنامه، قابل ذکر است را در زیر می­آوریم:

1-7- توصیف­ها، حجم اندکی از فیلمنامه را به خود اختصاص داده­اند و نویسنده، در هیچ یک از انواع توصیفات، دچار درازگویی نشده است.

2-7- توصیف چهره­ی اشخاص به­ندرت و به شیوه­ی غیر­مستقیم و از زبان شخصیت­ها انجام گرفته است.

3-7- برخی توصیف­ها داستان، در ایجاد فضا و رنگ مناسب، نقش مهمی ایفا کرده اند.

4-7- نویسنده در توصیف حالات درونی شخصیت­ها موفق بوده است. مخاطب به مدد زاویه­ی دید سوم شخص از حالات درونی اغلب شخصیت­ها اطلاع می یابد.

5-7- توصیف­های داستان، جدا از عناصر دیگر به کار نرفته اند که موجب آسیب رسیدن به بافت داستان گردد.

  1. عنصر «گفت و گو» از عوامل مؤثر در شخصیت­پردازی و ایجاد فضا و رنگ مورد نظر در داستان به شمار می­رود. از طریق گفت و گوهای داستان، به عقاید، آرمان ها و ویژگی­های اخلاقی و روحی شخصیت­های داستان پی می­بریم. در بیشتر موارد، میان گفتگوها و موقعیت اجتماعی و فردی افراد، تناسب وجود دارد؛ اما مواردی از ضعف کاربرد این عنصر نیز در فیلمنامه مشاهده می­شود؛ به عنوان مثال، میان جملات زیرکانه و هوشیارانه­ی «مجید» و ویژگی­های شخصیتی خاص او، یعنی عقب ماندگی ذهنی­اش، تناسبی وجود ندارد.

تنوع موجود در گفتگوی افراد مختلف، موجب شده است تا مخاطب داستان، دچار احساس ملال و دلزدگی نشود. یکی دیگراز دلایل موفقیت این عنصر، خارج نشدن آن از مرز طبیعی خود است؛ شخصیت­ها در طول داستان، دچار پرگویی نمی­شوند. گفتگوهای آنها کوتاه و سنجیده است. تناسب این عنصر با زمان و مکان موجود در داستان، دلیل دیگر برجستگی آن است؛ وجود کلمات و اصطلاحات کوچه و بازار تهرانی در کلام بیشتر شخصیت­ها و همچنین نمایش لهجه­ی افراد شهرستانی در گفتگوهای آنان رعایت شده است. برخی از گفتگوها در ایجاد فضا و رنگ های گوناگون، نقش موثر دارند.

پس از ذکر نقاط قوت و ضعف موجود در فیلمنامه­ی «سوته دلان»، شایسته است تا از طریق این اثر، پاره­ای از دیدگاه­های نویسنده و پیام­های مورد نظری که قصد انتقال آنها را به مخاطب دارد، مورد بررسی قرار گیرد. چهار نکته­ی قابل توجه در فیلمنامه وجود دارد که از برجستگی خاصی برخوردارند و تأمل خواننده را می­طلبند.