Menu

کارکرد اسطوره در سینما

0 Comment

خوانش متن

زيبايي شناسي كلاسيك هميشه يك وحدت و همبستگي اصلي براي هر اثر قائل مي شد كه كشف رمز همسان و همه جانبه را مجاز مي كرد. نوگرايي اين وحدت را گسسته مي‌كند و اثر را هم از درون و هم از  بيرون رو به خارج مي گشايد. آثاري را پديد مي آورد كه ديگر نيروي متمايل به مركز ندارند و توسط مراكز خود به هم پيوسته نيستند، بلكه نيروي گريز از مركز دارند و خواننده را از يك اثر به آثار ديگر پرتاب مي‌كنند.

به اين ترتيب، درگذشته، مشكل خواندن، تنها يافتن رمز صحيح و روشن كردن ابهام‌ها و يا قسمت‌هاي مجهول بود. همين كه رمز معلوم مي‌شد، خواندن به صورت خودكار در‌مي آمد، در حاليكه ما مي‌دانيم خواندن به معناي تولید كردن است و ذهن، ديگر يك خزانه ي خالي منتظر دريافت گنجینه‌اش نيست، توليد مي‌كند؛ كار مي‌كند و تصوير قديمي خواننده به عنوان مصرف كننده شكسته شده است.

پس به نظر مي‌رسد تحليل‌هاي نشانه‌شناختي از همان گام اول از نوع تحليل متن هستند، يعني نشانه‌شناس هرگز نمي‌تواند نشانه‌اي را در انزوا و منفك از رمزگاني كه آن را ممكن كرده است و همچنين منفك از متني كه نشانه در آن تحقق عيني يافته‌‌است و به واقع به لايه اي از آن تبديل شده‌است، بررسي كند.

متن پديده‌اي است فيزيكي اما قطعي نيست. پديده‌اي فيزيكي است به این معني كه به واسطه‌ی حواس ديداري، شنيداري، بساوايي، و حتي بويايي و چشايي دريافت مي‌شود، و قطعي نیست به اين معني كه پيوسته و بالقوه ممكن است لايه‌هاي ديگري در آن دخيل شوند و در خوانش آن اهميت دلالتگر پيدا كنند. (سجودي، 1383)

پس متن است كه مكان انديشه مي‌شود نه ذهن، متن، كارخانه‌اي است كه انديشه در آن مشغول كار است، و نه نظام حمل‌و‌نقل كه محصول تمام شده را منتقل مي‌كند. (وولن، 1384: 160-159)

وقتي كلمه‌ي نشانه‌شناسي را در پس مفهومي قرار مي‌دهيم، مثلا مي‌گوييم نشانه‌شناسي نقاشي، نشانه‌شناسي سينما، نشانه‌شناسي تئاتر و … به نظر مي‌رسد پيشاپيش اعلام كرده‌ايم كه آن حوزه را چونان يك نظام فرهنگي تلقي كرده‌ايم كه امكان توليد متوني را فراهم مي‌كند و آن متون قابل خواندن‌اند و با اتخاذ منظر نشانه‌شناختي مي‌خواهيم ساز‌و‌كارها، نظامات، رمزگان‌ها و ويژگي‌هاي متني آن حوزه را بشناسيم و به عبارت ديگر به خوانش متون آن حوزه بپردازيم. (سجودي، 1385)

2-2 اسطوره

2-2-1 تعریف اسطوره

ارائه تعریف کامل از اسطوره که در‌بر گیرنده تمام مفاهیم آن باشد نیز، کار آسانی نیست. در واقع اسطوره با پیچیدگی‌های خاص خود در درون یک فرهنگ و با تنوع خود در سطح فرهنگ‌های جهانی پدیده‌ای نیست که بشود آن را در یک تعریف ساده و محدود گنجاند و منشأ و محتوا و خویشکاری آن را شناخت.

در زبان پارسی نیز این واژه و سایر اصطلاحات مربوط به آن تعاریفی دقیق و مشخص که از لحاظ معنایی تداخلی با یکدیگر نداشته باشند، ندارند. اما این تداخل معنایی گناه زبان پارسی نیست و این سرگشتگی در پی مطالعه و ترجمه‌ی آثار پژوهندگان اسطوره‌شناس فرنگ که پایه‌گذاران مطالعات علمی اساطیری به شمار می آیند، پدید آمده‌است. گذشته از این بیش از ده مکتب اسطوره‌شناسی در جهان وجود دارد که از دیدگاه هر کدام از این مکاتب اسطوره تعریف و معنای متفاوتی پیدا می‌کند.

اما شاید اولین و ساده‌ترین تعریف اسطوره این باشد که اسطوره نوعی داستان است. داستانی که هر جامعه در نخستین مراحل تمدنش می‌بافد و می‌سازد.(حسینی، 1386: 18)

اساطیر در ساده‌ترین سطوح خود روایاتی هستند معمولاً مقدس درباره خدایان، موجوداتی فوق بشری و وقایع شگفت‌آوری که در زمان‌های آغازین رخ داده در دوران‌های دور دست آینده رخ خواهد داد. (بهار،1381 :17-16)

اسطوره کلمه ی معرب است که از واژه‌ی یونانی هیستوریا[1] به معنی «جستجو، آگاهی و داستان» گرفته شده‌است برای بیان مفهوم اسطوره در زبان‌های اروپایی از بازمانده‌ی واژه‌ی یونانی میتوس[2] به معنی «شرح، خبر و قصه» استفاده شده‌است.(آموزگار، 1381: 3)

اسطوره از لحاظ شکل نیز دارای مشخصات قابل تعریفی است و علاوه بر آن که قالب روایی و سیر زنجیره‌ای به صورت روشنی در اسطوره‌ها به چشم می خورد، این روایت زنجیروار در اساس خود غیرقابل جای‌گرفتن در قالب‌های عقلانی و منطقی و در حقیقت، نوعی رمز و راز تصور می‌شود. (رحیمی و رهبین، 1383: 27)

2-2-2 اهمیت و کارکرد اساطیر

اساطیر داستان‌های صرفاً خیالی و سرگرم کننده نیستند که برای شنیدن و لذت خوانندگان نقل شده ‌باشند، هرچند نمی‌توان منکر اولیه و آنی‌ترین تأثیر شنیدن هر داستانی که همان لذت بردن و سرگرم شدن است، شد، اما سوای این وجه هنری و زیبایی‌شناسانه می‌توان وجوهی از تفکر و باورهای یک ملت، تاریخ رشد تمدن و فرهنگ او را مشاهده کرد.

اساطیر به نوعی پاسخ انسان ابتدایی به سوال‌های اساسی بوده که هنوز هم ذهن انسان را به خود درگیر کرده‌است. همان سوال‌های همیشگی من کیستم؟ از کجا آمده‌ام؟ و به کجا خواهم رفت؟

در واقع براساس پاسخ‌هایی که انسان در ادوار مختلف پیشرفت شناخت خود به این پرسش‌ها داده‌ است، می‌توان مراحل پیشرفت شناخت و آگاهی او را در ادوار مختلف دریافت و دید که ایمان به خدایی واحد و خالقی یکتا از درون چه سردرگمی ها و سرگشتگی‌ها پدید آمده‌است و چگونه انسانی که در دوران اساطیری خود مظاهر طبیعت را می‌پرستید و برای خورشید، ماه، ستارگان، باران و غیره، ایزدان ویژه‌ای قائل بود، سرانجام از پی همه‌ی تجارب هزاران‌ساله خود، به مفهوم خدائی یکتا دست یافت.

به همین روی، مطالعه اساطیر یک قوم، در همه ابعاد آن ما را یاری می‌دهد تا تاریخ رشد تمدن و فرهنگ آن قوم را بازشناسیم، و نیز از آنجا که بسیاری سنت‌ها و اعتقادات، با وجود آن که با روح دین و تمدن یگانه نیستند، سرسختانه باز می‌مانند و در درون عقاید امروزی ما نیز جای می‌گیرند، چه بسا چنین مطالعه‌ای ما را به گوشه‌هایی از آداب و عادت کهن خود که همچنان در میان ما زنده‌است، راهنما گردد. (حسینی،1386: 40)

بدیهی است که اسطوره را نباید تبیین یک نظریه‌ی علمی دانست، بلکه باید آن را مظهر رستاخیز واقعیتی اصیل به شمار آورد که نیازهای عمیق دینی و اخلاقی را برآورده می‌سازد. حتی در پاره‌ای موارد اسطوره‌های مزبور می‌توانند پاسخگویی نیازهای روزمره‌ی آدمیان باشند. اسطوره در فرهنگ‌های ابتدایی دارای کار ویژه‌ای حیاتی است و آن این است که اعتقادات و باورهای دیرپا و نیز دستاوردهای اخلاقی جامعه را در خود متجلی می سازد.

در حقیقت اسطوره در بر‌دارنده‌ی قواعد و رهنمودهایی علمی در جهت زیست آدمیان است. اسطوره را باید جزء لاینفک تمدن بشری به شمار آورد و از این رو نباید آن را افسانه‌ای واهی و بی‌حاصل دانست، بلکه باید آن را نیرویی فعال و کارساز در پیشبرد مقاصد و آرمان‌های اجتماعی به حساب آورد و به اعتباری اسطوره را می‌توان راهکار عملی ایمان اولیه و خرد اخلاقی دانست. (ضمیران،1379: 7)

دانش اساطیر در شناسایی تاریخ تمدن، روشن ساختن گوشه‌های تاریک ساخت‌های اجتماعی کردن و پی بردن به طرز تفکر و اعتقادات مردمان دوران باستان بسیار مفید است.

در جوامع ابتدایی بومیان که بن مایه‌های اساطیری هنوز در میان آن‌ها زنده است، اسطوره‌شناسی نه تنها برای روشن کردن مرحله ای از تاریخ اندیشه‌ی انسانی بلکه برای فهم و درک بهتر رفتار و آداب آن جوامع نیز مفید است. (آموزگار، 1381: 6-5)

در واقع اسطوره حقیقت هستی را بر ما می‌گشاید و زمینه‌ی فهم پیچیده‌ترین معماری آن را بر ما روشن می‌سازد.(ضمیران، 1379: 8)

2-2-3 شخصیت های اسطوره‌ای

در اسطوره‌ها شخصیت‌های محوری را ، موجودات مافوق طبیعی تشکیل می‌دهند؛ ایزدان و فرشتگان یا اهریمن و دیوان این موجودات یا صرفاً زاییده تخیل بشرند و یا از شخصیتی تاریخی ملهم شده‌اند که البته با ویژگی‌های خارق العاده‌ای که به خود گرفتند به تدریج از صورت بشر عادی فاصله می‌گیرند. (ستاری، 1385: 2)به طور مثال گیومرث که به صورت پیش‌نمونه یا موجود عجیب الخلقه در اساطیر ایران عنوان شده به صورت انسان واقعی، به نخستین بشر و نخستین شاه در‌می‌آید.(کریستن سن،1389: 16) و یا تیشتر خدایی که با باران ارتباط دارد و از این رو اصل هم‌ی آب‌ها،سرچشمه‌ی باران و باروری است و همینطور بهرام که خدای جنگ است و تعبیری است از نیروی پیشتاز مقاومت ناپذیری که به صورت‌های گوناگون(باد تند،گاو نر،شتر بارکش،که هر کدام نماینده‌ی یکی از توانایی‌های اوست) تجسم می‌یابد.(آموزگار،1381: 27-24)

2-2-4 اساطیر ایران

ویژگی عمده اساطیر ایران ثنویت است. این موضوع در تاریخ دوازده هزار ساله‌ی اساطیری ایران به خوبی نمایان است. آفرینش به صورت منظم دوازده هزار ساله، سنتی است متعلق به دوره ساسانی و نوشته های مربوط به این دوره. در نوشته‌های اوستا این تقسیم بندی با چنین صراحت دیده نمی‌شود. (آموزگار، 1381: 13)

بحث ثنویت در اساطیر ایران به آئین زرتشتی‌گری، چرا که زرتشتی‌گری در اساسی‌ترین اصل، یعنی وحدت ربوبیت، خود را از دیگر آیین‌های توحیدی جدا ساخت؛ و در میان نظام‌های ثنویی، در ثنویت خود بی‌نظیر و منحصر به فرد بود.

ثنویتش فاقد آن دو‌گانگی و تضاد بین جوهر و ماده است، یعنی چیزی که در صدور و درجات مختلف از خصومت در هند و غرب یافت می‌شود و در دین مانی به روشن‌ترین بیان مطرح می‌گردد، بلکه ثنویت زرتشتی، ثنویتی از دو نیروی مینویی و اخلاقی رقیب است، یعنی خوبی و بدی، روشنایی و تاریکی، نظم و آشفتگی، اهرمزد و اهریمن. (زنر، 1384: 25)

2-2-5 تحلیل اسطوره شناختی

از آنجا که اسطوره متضمن صورت های تشبیهی، تلمیحی، استعاری و مجازی است، حقیقت آن قابل تعریف نیست. در این جا مراد از حقیقت به کار بردن لفظ در معنای اصلی آن است و منظور از مجاز به کار بردن لفظ در معنایی است که مناسبتی غیرمستقیم با معنای اصلی آن دارد. پس دو روش متفاوت برای نقد مطالب اسطوره شناختی پیش پای پژوهندگان اسطوره قرار می‌گیرد:یکی روش تبیین و تحلیل[3] و دیگری روش مقوله بندی.[4] آن ها که به روش تبیین تکیه دارند، پیوسته تأویل‌های روانی، اجتماعی، تاریخی و یا زیست شناختی را مبنای کار تحلیل اسطوره‌ها می‌دانند و آنان که مقوله‌بندی را روش خود قرار داده‌اند، نقاط مشترک همسانی‌ها و مناسبت‌های موجود در اساطیر گوناگون را جسته و سعی در قرار‌دادن هر یک از اساطیر در مقوله‌ی خاص خویش دارند.

هر یک از این دو روش با مشکلاتی خاص رو به رو هستند. روش اول، همواره متضمن گونه‌ای تجدیدنظر طلبی تاریخی بوده‌است، زیرا که پژوهشگران همیشه با توسل به معیارهای جدید علمی، سودای فهم و تبیین حوادث داخل در اساطیر را داشته‌اند. از این رو فهم لغزش‌های ناشی از این روش، کار دشواری نیست. روش مقوله‌بندی نیز با توجه به مصادیق متعارض و گاه ناسازگار با اسطوره دچار لغزش‌های گوناگونی می‌شود. به طور کلی طبقه‌بندی دقیق و علمی اساطیر تقریباً غیرممکن است. (ضمیران، 1379: 3)

2-2-6 کارکرد اسطوره در سینما

امروزه سینما به عنوان یک وسیله‌ی ارتباط جمعی تبدیل شده است که قدرت اسطوره‌سازی را دارد.یکی از مشخصه‌های بارز شناخته شده‌ی عصر حاضر از هم‌گسیختگی و عدم تمرکز آحاد ملت‌ها و قبایل است.یعنی آنچه سبب تجلی«آرزوی جمعی» در نزد نیاکانمان می‌شده، اینک امکان ظهور نمی‌یابد،چرا که اصولا زمینه‌ی بروز آن منتفی است. و این امر به دلیل جدایی و از هم‌گسیختگی انسان معاصر و دنیای اوست، اما با این حال،سینما به عنوان یک وسیله‌ی ارتباط جمعی می‌تواند اسطوره‌های فردی را که توسط فیلمسازان که آن‌ها نیز خود دارای تصور ذهنی خاص خود  از ابر انسان و مسائل دیگر اسطوره ای هستند، نمایش بدهد.

شکی نیست که می‌توان امیال و آرزو‌های کارگردانان یک فیلم را در قهرمانان مخلوق او و نحوه‌ی عملکردشان جست‌و‌جو کرد و از این راه به تحلیل اسطوره شخصی و دلخواه او رسید.پس هر کسی که فیلمی می‌سازد،اسطوره‌ای نیز می‌سازد.

خاصیت اولیه‌ی اسطوره آن است که تصویری الگو وار را فراروی مخاطبان خود قرار می‌دهد و او را وا‌می‌دارد تا خود را به ارزش‌های پنهان و بیان نشده‌ای برساند که در الگو‌ها مشاهده کرده است.

به نظر می‌رسد سینما تبدیل به وسیله‌ای برای اجرا و به نمایش گذاشتن اسطوره‌ها برای مخاطبین شده باشد.به طور مثال در فیلم«داستان بی پایان» که توسط کارگردانان متفاوتی ساخته شده، وجود کهن الگو‌ها و ریشه‌های اسطوره‌ای به چشم می‌خورد، وجه اسطوره‌ای که این فیلم بدان اشاره دارد، می‌تواند برای «باستیا» کودک اول فیلم و باستیا‌های مخاطب آن کار ساز باشد.

کودک که به دلیل نداشتن مادر و عدم رشد کامل شخصیتش بسیار ترسو و متزلزل است، اما در طول داستان با پسرکی همراه می‌شود و در راه پیش روی خود به رشد و تکامل می‌رسد و خود را ثابت می‌کند و در یک بازشناسی به «خود» رسیده است.بی تردید نگاه باستیا به فردا، زندگی و پدیده های پیرامونش چیزی غیر از آن خواهد بود که قبل از تجربه جهان «کهن الگو ها» بوده است و اکنون با بینشی تاره به زندگی ادامه می‌دهد.(آب پرور،180-174)

در مثالی دیگر،در فیلم «سوپر منSuperman» به برکت شخصیت دو گانه‌اش بسیار مردم پسند است.او ابر‌مردی است که از سیاره‌ای نابود شده به زمین آمده و صاحب قدرت خارق‌العاده‌ای است، سوپرمن ظاهرا مردی است ساده و میانه حال که «کلارک کنت» نام دارد،این شخصیت دارای دونیمه است؛ نیمی خجول،فروتن و بی دست‌و‌پا و نیمه ی دیگر که همان سوپرمن است.

فیلم روایتی کاملا اساطیری داردواسطوره‌ی سوپرمن،دلتنگی و اشتیاق پنهان انسان جدید را که به مسکنت و محدودیت خویش آگاه است اما آرزو دارد روزی چشم از خواب بگشاید و خود را شخصی استثنایی و قهرمان ببیند، اشاره دارد.(قاسم خان،113)

اما بحث اسطوره در آثار مخملباف به گونه‌ای دیگر است، او اسطوره‌ها را نه از دنیایی دیگر که از بین انسان‌های جامعه و حتی در معمولی‌ترین حالت به نمایش می‌گذارد.او به «زن» نگاهی ویژه و اسطوره‌ای دارد و محور اکثر آثار خود را بر آن گذاشته، مخملباف در معرفی شخصیت مورد نظر خود از شکل غیر معمول و غیر متعارف استفاده نمی‌کند، در فیلم«بای سیکل ران» زن را در قالب«مادر» و «همسر» به زیبایی مطرح می‌کند و او را برخلاف نگاه جامعه، محور و اساس زندگی می‌داند و او را صاحب خصوصیاتی(غیر مادی) اسطوره‌ای که همان (عشق و مهر) است می‌داند.(طاهرپور،39)

[1] – historia

[2] – mytos

[3] – explanation

[4] – classification