Menu

نقد فیلم های حاتمی :«سوته دلان»، «حاجی واشنگتن»، «مادر» و «دلشدگان»

0 Comment

 

قسمت قبلی این نوشته :

نقد فیلم های «سوته دلان»، «حاجی واشنگتن»، «مادر» و «دلشدگان»

«پیرنگ»

«حبیب آقا ظروفچی» پس از مرگ پدر، به دلیل آنکه فرزند نخستین خانواده است، مسئولیت خانواده و اعضای آن را بر عهده می­گیرد و همواره به خاطر مصلحت و آسایش آنان، از خواسته­های خود چشم­پوشی می­کند؛ بیشتر از همه، دلواپس زندگی و آینده­ی «مجید»، برادر ناقص عقل خود است و این دل­نگرانی او را پایبندِ تیمارداری از برادرش نگه داشته است. «حبیب» برای بهبود وضعیت «مجید» به هر دری می­زند و هر راهی را امتحان می­کند، تا جایی که به توصیه­ی دوست دوافروشش، مصلحت وقت را در این می­بیند که «مجید» را به حشر و نشر با یک زن مشغول کند تا نیاز روحی و جسمی او به زن برطرف شود، باشد که بهبود یابد. «حبیب» زنی معروفه را استخدام می­کند تا روزهای جمعه که زنان منزل به روضه می­روند و «مجید» تنها می­ماند، به بهانه­ی پاییدن منزل، به آنجا برود. بدین ترتیب، «اقدس» وارد زندگی «مجید» می­شود. «مجید» که همواره فقدان و گرایش شدید به زن را در خود احساس می­کند، رفته رفته دلبسته­ی «اقدس» می­شود. «اقدس» نیز با مقایسه­ی عشق پاک و بی­دریغ «مجید» با مردان زیادی که تا پیش از این با او سر و کار داشته­اند، پذیرای آن می­شود.

«مجید» و «اقدس» تصمیم به ازدواج می­گیرند، ولی «حبیب»به دلیل سابقه­ی ناپسند «اقدس»، با این وصلت مخالفت می­کند. «مجید» بدون اطلاع و اجازه­ی «حبیب»، «اقدس» را به عقد خود درمی­آورد و مخفیانه، به زندگی مشترک خود مشغول می­شوند.

در این میان، «فروغ­الزمان» که سالیان دراز عاشق و دلباخته­ی «حبیب آقا» بوده است، به ناچار، تصمیم به رضا به داده می­گیرد و قصد می­کند «تهران» را ترک و به «مشهد» عزیمت کند. «مجید» از قصد او آگاه می­شود و به دنبال او می­رود و با دادن خبر ازدواج خود و اینکه دیگر مانع وصال او و «حبیب»نیست، او را برمی­گرداند. او را به منزل خود می­برد و «اقدس» را نشانش می­دهد.        «فروغ­الزمان» هم به گمان اینکه همسر «مجید» دختر سرایدار گاوداری است، خبر ازدواج «مجید» را به «حبیب» می­دهد. «حبیب» از این خبر خوشحال می­شود ، بی­خبر از اینکه همسر «مجید» ، «اقدس» است، او را به خاطر این انتخاب شایسته و عاقلانه مورد تحسین خود قرار می­دهد و این انتخاب را با «اقدس» مقایسه می­کند و برای توجیه دلیل مخالفتش با آن، گذشته­ی ناپسند او را برای «مجید» فاش می کند.

«مجید» با شنیدن حقایق تلخ در مورد همسر محبوبش، دچار آشفتگی شدید روحی می­شود و در پایان، جان خود را از دست می­دهد.

در متن حوادث بودنِ «مجید» و تأثیر خواسته و ناخواسته­ی او در پیدایش حوادث، نشان دهنده­ی ارتباط میان پیرنگ و شخصیت اصلی است.

در بررسی پیرنگ فیلم­نامه­ی «سوته دلان» پی می­بریم که روابط علی و معلولی در بین حوادث، به خوبی رعایت شده است. پشت هر حادثه توجیهی منطقی وجود دارد که داستان را هرچه بیشتر به مرز حقیقت­مانندی رهنمون می­شود. تمام حوادث، معلول علتی قابل قبولند و نظمی طبیعی، موجب روی دادن این حوادث شده­اند.

از میان تقسم­بندی پیرنگ­ها، آنچه در این رمان بیشتر به چشم می­خورد، «پیرنگ­های روانی» است که بر اساس مسائل درونی و روانیِ شخصیت­ها از جمله عواطف، احساسات، افکار، رفتار و     علت­های آن پی­ریزی شده است.

پس از پایان خلاصه­ای از پیرنگ فیلم­نامه، به بررسی جداگانه­ی عناصر ساختاری آن می­پردازیم.

  1. گره افکنی: عود کردن وضعیت بیماری «مجید» قبل از آشنایی با «اقدس»، به دلیل ناکام ماندن از عشق به دختر بلیط فروش، عنصر «گره افکنی» داستان به شمار می­رود.
  2. کشمکش: مهمترین و اصلی­ترین کشمکشی که در فیلم­نامه به چشم می­خورد، کشمکش «مجید» است با انسان­هایی که در جامعه­ی پیرامون او زندگی می­کنند. «مجید» به حکم نقصی که در آفرینشش صورت گرفته، نسبت به جامعه و حتی خانواده­ی خود احساس عدم تفاهم می­کند و در برابر نگاه مخالف و استهزاگر آنان، به انزوایی ساخته و پرداخته­ی خود پناه می­برد. این کشمکش، مهم­ترین کشمکش داستان به شمار می­رود، زیرا به دنبال وجود آن، کشمکش­های اصلی دیگر به وجود می­آید؛ چنان که «مجید» از فرط تنهایی، به زنان و عشق به آنها گرایش پیدا می­کند؛ برای مثال ماجرای عشق او به دختر بلیط فروش که پس از آگاهی یافتن از نقص عضو آن دختر، احساس ناکامی­ای با دانستن این واقعیت به «مجید» دست می­دهد و حالت بیماری روحی او عود            می­کند. «حبیب» به توصیه­ی دوستش تصمیم می­گیرد زنی را به خدمت بگیرد تا به بهانه­ی پاییدن منزل، در روزهای جمعه با «مجید» خلوت کند. «مجید» و «اقدس» دلبسته­ی یکدیگر می­شوند و با این اتفاق، کشمکش­های دیگر داستان ایجاد می­شود:

1-2- کشمکشی که بر اثر مخالفت «حبیب» با ازدواج «مجید» میان آن دو صورت می­گیرد.

2-2- کشمکش درونی «اقدس» با خودش که بر اثر مقایسه­ی عشق پاک «مجید» با هوسِ مردانی که در گذشته با آنها سر و کار داشته ، به وجود می­آید.

3-2- کشمکش «اقدس» با «دکتر»، در شرایطی که «اقدس» با وجدان خود در کشمکش به سر      می­برد ؛ دکتر همچون نفس اماره با وجدان «اقدس» درگیر می­شود. این کشمکش به صورت لفظی میان آن دو صورت می­پذیرد.

کشمکش مهم دیگر، کشمکش میان «حبیب» و شرایط زندگی­اش است. «حبیب» با برعهده گرفتن مسئولیت اعضای خانواده، خود را از برخورداری از بسیاری از نعمت­های زندگی محروم می­کند.

    3- تعلیق و هول و ولا: وقتی «حبیب» از ازدواج «مجید» مطلع می­شود، خواننده تا مشاهده­ی واکنشی که او از خود نشان خواهد داد، در حالت هول و ولا قرار می­گیرد؛ مخصوصا که می­داند «حبیب» از این واقعیت بی­خبر است که همسر «مجید» همان «اقدس» است که به هیچ وجه با ازدواج با او موافق نبوده است.

    4- بحران: مخالفت کردن «حبیب» با خواسته­ی «مجید» مبنی بر ازدواج با «اقدس»، عنصر بحران داستان را به وجود می­آورد.

* «دکان حبیب.

مجید بسیار خوشحال است و کارت عروسی خود و اقدس را برای برادرش حبیب آورده است. حبیب با دیدن کارت، آن را بی­تفاوت به کناری می­اندازد.

حبیب: میگه به هر چمن که رسیدی ، گلی بچین و برو. آدم نباید زود پابند بشه. موقوف می­کنم اون زنیکه­ی خونه پام دیگه از این هفته نیاد. اگه به حرف آقامون اختیارت دست منه، من میگم نه. توام باید مثِ یه بچه حرف شنو بگی چشم. چیزی که تو دنیا فراوونه زن ، تازه من برادر بزرگترم ، تا من زن نگرفتم که نمیشه تو داماد باشی ، اگرم حالت خوب نیست ، یه چند روز میریم امامزاده داود.

حبیب کارت عروسی را پاره می­کند و مجید هم بقیه­ی کارت­ها را جلوی حبیب می­گذارد.

مجید: همه شو پاره کن.

مجید بقیه کارت­ها را در حالی که گریه می­کند، پاره می­کند.» (مجموعه آثار علی حاتمی : 600)

این اتفاق سبب می­شود که «مجید» و «اقدس» ازدواج کنند و مخفیانه به زندگی مشترک خود بپردازند و نهایتاً به بزنگاه و نقطه­ی اوج داستان بینجامد.

    5- بزنگاه یا نقطه­ی اوج: با خبر شدن «حبیب» از ازدواج «مجید”» بزنگاه و نقطه­ای است که بحران به اوج خود می­رسد. کتمان نمودن موضوع ازدواج «مجید» که در نتیجه­ی عنصر «بحران» انجام پذیرفته، سبب ایجاد این بزنگاه شده است. «حبیب» گمان می­کند که همسر «مجید» دختر سرایدار گاوداری است و به خاطر مورد تحسین قرار دادن انتخاب عاقلانه­ی «مجید»، این انتخاب را با «اقدس» مقایسه می­کند و گذشته­ی او را پیش روی برادرش فاش می­کند.

    6- گره گشایی: «مجید» با آگاه شدن از گذشته­ی «اقدس»، دچار آشفتگی روحی شدید می­شود و از برادرش می­خواهد شبانه او را به «امامزاده داوود» برساند، اما نرسیده به آنجا، جان خود را از دست می­دهد.

مرگ «مجید» باعث گره گشایی داستان فیلم­نامه می­شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«شخصیت­پردازی»

در فیلم­نامه­ی «سوته دلان» 24 شخصیت حضور فیزیکی دارند، از میان اینها، دو تن شخصیت­های اصلی و شش تن شخصیت­های فرعی داستان به شمار می­روند.

«حبیب» و «مجید» شخصیت­های اصلی داستان به شمار می­روند.

شخصیت­های فرعی داستان را می­توان به سه گروه جداگانه تقسیم نمود:

  1. شخصیت­های فرعی درجه یک: شخصیت­هایی که در حوادث نقشی موثر و چشمگیر دارند و به شناخت کامل­تر شخصیت­های اصلی کمک می­کنند. این شخصیت­ها عبارتند از: «اقدس»، «فروغ­الزمان»، «دکتر» و «دواچی» هستند.
  2. شخصیت­های فرعی درجه دو: شخصیت­هایی که نسبت به شخصیت­های فرعی درجه اول نقش کم­رنگ­تری دارند، اما حضورشان در روند حوادث داستان تأثیر و اهمیت دارد و حادثه می­آفرینند. این اشخاص اینهایند: «کریم»، «زینت»، «آقا زاده خانم»و «دختر بلیط فروش».
  3. شخصیت­های فرعی درجه سه: شخصیت­هایی که بیشتر سیاهی لشکر هستند و نقش­های آنان تاثیر خاصی در روند حوادث داستان ندارند و در حد اشخاصی هستند که هر آدمی در زندگی روزمره ممکن است با آنها برخورد کند. این اشخاص در داستان عبارتند از: مشتری­های دکان «حبیب آقا»، «فروشنده، بلیط­چی، کنترل چی، پاسبان، آژان، لبویی، مجری، خواننده، مهمان و پسربچه».

علاوه بر موارد فوق، در فیلم­نامه با اسامی دیگری مواجه می­شویم که نام آنها تنها بر زبان دیگر   شخصیت­های داستان آن هم برای ذکر یاد و خاطره­ای برده می­شود. این شخصیت­ها به طور مستقیم در داستان حضور و فعالیت ندارند. این اشخاص اینهایند: پدر مجید، برادر مرحوم مشتری دوم، مرد آلمانی، تاجر فرش، میناسیگاری، هما اپلی، آقایدالله کتابچی و… .

درباره­ی شخصیت­ها و شیوه­های شخصیت­پردازی در فیلم­نامه­ی «سوته دلان» نکات زیر قابل توجه است:

  1. همه­ی شخصیت­های فیلم­نامه به غیر از­ «اقدس» از ویژگی ایستایی برخوردارند. «اقدس» به دلیل انقلابی که در شیوه­ی زندگی­اش ایجاد کرد، دارای ویژگی پویایی است. دیگر شخصیت­ها شخصیت­های ایستا هستند، زیرا شیوه­ی زندگی و عقایدشان همواره به یک صورت باقی می­ماند. تصمیم «فروغ­الزمان» که پس از سال­ها دلبستگی به «حبیب آقا» و انتظار ترک تهران و مجاورت حرم امام رضا (ع) را اختیار می­کند، دلیل پویایی شخصیت او نمی­شود. این تصمیم از روی ناچاری و تسلیم گرفته می­شود که از ویژگی­های شخصیتی دائمی اوست.
  2. نکته­ی قابل توجه در این فیلم­نامه این است که شخصیت­های منفی به آن صورت که در اغلب داستان­ها حضور دارند، به چشم نمی­آیند. شخصیت­های مثبت فیلم­نامه عبارتند از: «حبیب آقا»، «مجید»، «فروغ­الزمان» و «دواچی».«دکتر» تنها شخصیت منفی در فیلم­نامه است. «کریم» و «زینت» و «آقازاده خانم» را نمی­توان تنها به این دلیل که شخصیت اصلی داستان، یعنی «مجید» نظر خوب و خوشایندی نسبت به آنها ندارد، شخصیت منفی به حساب آورد.

شخصیت «اقدس» به دو چهره­ی قبل و بعد از آشنایی با «مجید» تقسیم می­شود؛ شخصیت قبلی او در گروه شخصیت­های منفی است و شخصیت پاک ومطهر شده­ی او بعد از آشنایی با «مجید» در زمره­ی شحصیت­های مثبت داستان قرار می­گیرد.

به طور کلی نکته­ی  مورد توجه و اهمیت این  است که نویسنده در فیلم­نامه­اش، قصد تقسیم­بندی آدم­ها به خوب و بد را نداشته است؛ آنچه قصد اوست نمایش انسان­هایی است محکوم دردهایی که زائیده­ی نابسامانی­های اجتماع و روزگار آنها است. نویسنده حتی به تنها شخصیت منفی داستان «دکتر» به نوعی حق می­دهد و در جایی به او مجال می­دهد از خود در برابر خواننده دفاع کند و برای این چنین شخصیتی «احساس» که از فضایل اخلاقی هر انسانی است، تدارک می­بیند. در قسمتی از فیلم­نامه، «اقدس» تصمیم می­گیرد زندگی سابقش را ترک گوید و با «مجید» ازدواج کند، مشغول در آوردن النگوهایش است تا به دکتر تحویل دهد؛

* «دکتر: وقتی زن طلاشو بده خیلی حرفه٬ عقل کردی. کلام خداست، خدا می­گه بهترین زینت واسه­ی زن نجابته، دکتر که دکتر شیطان نیست، حالا اگه یه روز ایشاالله به شادی، بچه بغل، با شوهرت تو خیابون دکتررو دیدی، هول نکن، دکتر آشنایی نمیده، دکتر دستش خیلی سبکه، خیلی­ها رو فرستاده خونه شوهر، تو اولی نیستی، دلمون واست تنگ میشه، بهت عادت کردیم، به اخم تخمات، الدرم بلدرمات، سگ سولگیات، اما گور پدر دل ما، دل تو شاد.» (مرکز: 598)

به طور کلی، شخصیت­های فیلم­نامه انسان­هایی هستند که در هر دو حالت خوب یا بد بودن، قربانی نابسامانی­های زمانه­ی خود هستند.

  1. خصوصیات ظاهری شخصیت­ها: نویسنده هیچ جا به طور مستقیم، به توصیف چهره­ی شخصیت­های داستانش نپرداخته است. تنها در مورد «مجید» است که از خلال صحبت­های خود و اطرافیانش به یک ویژگی ظاهری او پی می­بریم، آن هم شکل سر اوست. در جایی که «مجید» در دل خودش «حبیب» را خطاب قرار می­دهد:

* «کله­ی شماها شد عینهو نون تافتون گرد و قلمبه، کله­ی ما شد عینهو نون سنگک. خوب شد که بربری نشدیم …» (مرکز: 576)

در جایی دیگر که یادی از پدر مرحومش می­کند، می­گوید:

* «حالا نیس که ببینه بچه مزلفا داد میزنن، مجید دیوونه، ا،ُ ا،ُ کله خربزه، هو، هو… .» (مرکز: 577)

و یا آنجایی که به خاطر کلک زدن «اقدس» در بازی گل و پوچ، سیلی محکمی به صورت او   می­زند، «اقدس» می­گوید:

* «… ایشالله که به دو دست بریده­اش، جفت دستات از بیخ قلم شه، مرتیکه­ی کله خربزه­ی مخبط» (مرکز: 594)

اینها اشاره­ی نویسنده به شکل ظاهری «مجید» است که آن نه به صورت مستقیم، بلکه از خلال صحبت­های دیگران به آن پی می­بریم.

همچنین در اواخر داستان، وقتی «حبیب» نوید ازدواج را به « فروغ­الزمان» می­دهد، خواننده  درمی­یابد که «حبیب آقا» مردی میانسال است.

* «حبیب: تو عروس بزرگه­ای، خودت صاحب اختیاری، برو شبونه میون ابروتو وردار که فردا دو عروس در خانه داریم. داماد هم که از موی سفیدش حیا نمی­کنه، که با تو سفید شده این مو، فروغ زمان» (مرکز: 607)

  1. شخصیت­پردازی در فیلم­نامه به صورت غیرمستقیم، یعنی از طریق کردار و گفتارهای شخصیت­ها صورت گرفته است و راوی مستقیم از زبان خود به معرفی ابعاد شخصیتی افراد فیلم­نامه نپرداخته است.
  2. گفتگو که از شیوه­های شخصیت­پردازی است و در شناخت شخصیت­ها نقش پراهمیتی دارد، در این فیلم­نامه اهمیت بررسی دارد. گفتگو تقریبا در همه­ی موارد متناسب، با موقعیت اجتماعی شخصیت­ها است. تنها در مورد شخصیت «مجید» گاه نویسنده این تناسب را رعایت نمی­کند. گاه صحبت­ها و حاضر جوابی­های «مجید» با موقعیت ذهنی او تناسب ندارد و خواننده را به شگفتی وامی­دارد.

* «… ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی­زنه، چون زنگاشو زده …» (مرکز: 576)

کشف چنین ایهامی در کلمه­ی «زنگ زدن»، معمولا از ذهنی زیرک و نکته سنج برمی­آید.

* «داداش حبیب، ما داداشیم، از یه خمیریم، اما تنورمون علی­حده است، تنور شما عقدی بود، مال ما تیغه­ای صیغه­ای، کله­ی شما شد عینهو نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه، کله­ی ما شد عینهو نون سنگک» (مرکز: 576)

استفاده از صنایع ایهام، تناسب و استعاره در یک جمله، آن هم از یک ذهن معیوب عجیب و غیرمنتظره است.

* «… ای وای که چقدر دشمن داری خدا، دوستاتم که مائیم، یه مشت عاجز علیل ناقص عقل، که در حقشون دشمنی کردی.» (مرکز: 577)

یا آنجا که خطاب به «آقازاده خانم» و «فروغ­الزمان» که قصد رفتن به روضه را دارند، می­گوید:

* «التماس دعا، خوش به سعادتتون که میرین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید، کیه که ما رو ببره روضه، مجید آقا تورو چه به روضه، روضه خودتی، گریه­کن نداری، والا خودت مصیبتی، دلت کربلاست …»

و درباره­ی برادرش حبیب می­گوید:

* «… بعد آقام نشست پای روضه­ی من و غم منو خورد …» (مرکز: 588)

  1. موضوع قابل توجه دیگر این است که همه­ی شخصیت­های داستان به نوعی دارای اعتقادات مذهبی نشان داده شده­اند. حتی نویسنده «اقدس» را که سال­های عمرش را به نحو ناشایستی پشت سر گذاشته است، از این ویژگی بی­نصیب نگذاشته است؛ آنجا که «اقدس» در بازی گل و پوچ به مجید کلک می­زند، «مجید» کشیده­ی محکمی به او می­زند.

* «اقدس: تو که گفتی با دم نرم و نازکم می­زنم، این بود دم نرم و نازکت، ایشالله که به دو دست بریده­اش، جفت دستات از بیخ قلم شه.» (مرکز:594)

و یا شنیدن چنین کلامی از «دکتر» که شغل و زندگی­اش دلالی زنان برای مردان بود، کاملا غیرمنتظره و عجیب است.

* «… کلام خداست، خدا می­گه بهترین زینت واسه­ی زن نجابته …» (مرکز: 598)

اگر اعتقاد شخصیت­هایی نظیر «اقدس» و «دکتر» را اعتقادی قلبی در نظر بگیریم، با ادعایی باورنکردنی مواجه می­شویم، زیرا چنین مواردی در واقعیت روزمره بسیار کمیاب و می­توان گفت نایاب است. مگر اینکه هدف نویسنده مثبت جلوه دادن این شخصیت­ها و محکوم و مجبور نشان دادن آنها باشد که حتی در این صورت نیز، غیرواقعی بودن این مطلب نقض نمی­شود.

از منظر دیگر، می­توان چنین اعتقادی را در حد اعتقادات شنیداری و تکیه کلام­های روزمره به حساب آورد که این طرز نگرش به این شخصیت­ها، نگرشی صحیح­تر و مورد قبول­تر است.

«فروغ­الزمان» و «آقازاده خانم» با اشتیاق و علاقه­ی فراوان به روضه و پای منبر می­روند. «آقازاده خانم» ارزش روضه را این چنین بیان می­کند:

* «اگه این شبای جمعه خونه­ی خانم آقام نبود، آدم یه دو قطره اشک نمی­ریخت سبک بشه، غمباد می­گرفت …» (مرکز: 590)

چنین اعترافی از جانب مادر خانواده، ویژگی مذهبی عادی بسیاری از عوام می­باشد، تطبیق اندوه و مصیبت­های قهرمانان مذهبی با شرایط خانوادگی و شخصی خود یا تصور مصیبت­های آن بزرگان در چارچوب زندگی شخصی خود، که باعث اندوه خوردن و اشک ریختن و نهایتا سبک شدنشان     می­شود.

پس رفتن به چنین مجالسی به عنوان شاخه­ای فرعی از یک مذهب با عظمت، نمی­تواند دلیل ایمانی راسخ باشد؛ چنانچه در زندگی شخصی «آقازاده خانم» می­بینیم حضور در چنین محافلی نتوانسته است او را از حسد که از خصلت­های  مورد نکوهش در مذهب است، باز دارد، حسدی که مانع ابراز مهر مادری­اش نسبت به «مجید» می­شود، ولی «آقازاده خانم» ماجرا را چنین برای «حبیب» شرح می­دهد:

* «آقازاده خانم: بلاخره دیدی این پسره­ی دیوونه­ی بداصل، چه خاکی به سرمون کرد مادر… خدا برای هیچ تنابنده­ای نخاد داغ عزیز ببینه؛ حیوونو با قفس مجید کرد تو دیگ نونو خفش کرد. بزرگ خونه تویی، خودت یه جوری، نرم نرم حالیش کن، بچه­ام پس نیفته …» (مرکز: 602)

این گونه روی آوردن به مذهب، در شخصیت «فروغ­الزمان» نیز مشاهده می­شود؛ آنجایی که وقتی از عشق و زندگی سرخورده و ناامید می­شود، مجاورت حرم امام رضا (ع) را انتخاب می­کند و این تسلیم می­توانست نوعی تسکین برای روح شکست خورده­اش شود.

ایمان «مجید» مانند ایمان کودکان است؛ ایمانی بدون چون و چرا که تنها به اعتبار «من قال» سندیت می­یابد.

اعتقاد دینی در شخصیت «حبیب آقا» نیز کاملا مشاهده می­شود. در ابتدای فیلم­نامه مشاهده     می­کنیم. با گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» در دکانش را می­گشاید. مسئولیت مرد خانه بودن را بر عهده دارد و مهم­تر از همه، از تمایلات شخصی خود به خاطر برادرش می­گذرد. ایثار و برگزیدن مصلحت دیگری بر خواسته­ی خود، از خصلت­های پسندیده­ی انسانی است که زائیده­ی آموزه­های اخلاقی و دینی است. وجود چنین ویژگی اخلاقی در «حبیب آقا ظروفچی» که «اهل روضه نیست» نشان ایمان و اعتقاد اوست.

  1. نکته­ی دیگر در باب نام­های داستان و علت گزینش آنها توسط نویسنده است. نویسنده بین نام­ها و ویژگی شخصیتی دارندگان آنها تناسب و ارتباطی شایسته برقرار نموده است. در زیر نام چهار تن از مهمترین شخصیت­های داستان را از از این نقطه­نظر بررسی می­کنیم:

  حبیب:

نویسنده میان معنی نام او، «دوست» و ویژگی شخصیتی و نحوه­ی زندگی او تناسب زیبایی برقرار کرده است؛ این تناسب را در موارد زیر می­بینیم:

  1. او بهترین دوست و یاور برادرش «مجید» است و مانند یک دوست واقعی او را درک می­کند و برای رفاهش خود را به زحمت انداخته و از خواسته­های طبیعی­اش می­گذرد.
  2. او نسبت به زندگی هم­نوعان خود بی­تفاوت نیست؛ برای مثال پس از فوت پدرش تلاش کرد جای خالی او را پر کند و برای همین مسئولیت افراد خانواده را برعهده گرفت. اشاره­ی مبهم داستان به فعالیت سیاسی حبیب که منجر به دستگیری و حبس او شد نیز دلیلی بر حس مسئولیتش در برابر هم­نوعانش است.

در قسمتی از فیلمنامه، فروغ الزمان خطاب به حبیب می­گوید:

* «تو که یار بیکسونی، حبیب عالم، من از همه بی­کس­ترم.»

از این یک جمله­ی فروغ الزمان، دو ویژگی شخصیتی حبیب، یعنی یاوری نمودن مجید و دوست­داری هم­نوعان، به خوبی استنباط می­شود.

  1. یکی از کاربردهای کلمه­ی حبیب، در معنای یار و معشوق است؛ این معنی در رابطه­ی او و «فروغ الزمان» نمود می­یابد.

* «فروغ: امام نطلبیدم، گفت برو شیرازی، برو که حبیب تو همون حبیب الله­اس.»(607)

  1. نام کامل این شخصیت، حبیب الله است و میان این معنی و شیوه­ی زندگی او تناسب­هایی وجود دارد؛ اعتقادات مذهبی و مبادرت به انجام کارهای خداپسندانه از دلایل وجود این تناسب است.

مجید

معنای لغوی این کلمه، بزرگوار است. در وحله­ی نخست، میان معنی این نام و شخصیت دارنده­ی آن تناسبی به چشم نمی­آید اما با دقت نظر در شخصیت مجید و شیوه­ی زندگی او به تناسب موردنظر پی می­بریم.

مجید جوانی با مشکلات و نقص­های ذهنی و جسمی است؛ این نقص­ها باعث شده که از شرایط زندگی مطلوبی برخوردار نباشد و از محیط اجتماعی پیرامون خود با ناملایماتی مواجه شود. اما با وجود این مشکلات که هرکدام سدس محکم لرای رسیدن به خواسته­ها و برخورداری از مواهب زندگی هستند، او راه خود را بهتر از اشخاص سالم و عاقل داستان پیدا می­کند و به کامیابی و مرتبه­ی والا و رضایت­بخشی در زندگی­اش می­رسد.

فروغ الزمان

این نام از دو قسمت «فروغ» و «زمان» تشکیل شده است. فروغ به معنای روشنایی، اشاره به حضور مفید و منفعت­بخش او در زندگی افراد فیلمنامه دارد. حضوراو علاوه بر اینکه در زندگی حبیب به دلیل روابط عاشقانه، گرمی­بخش است، در رابطه با افراد دیگر نیز مفید است.

* «آقازاده خانم: کار ما از نمک و بی­نمکی گذشته، ما آفتاب لب بومیم، ای بگذر از خودت، هیشکی به فکر خاله­ت نیست.»(578)

همچنین واژه­ی «زمان»، انتظار طولانی مدت او برای وصال با حبیب را در ذهن تداعی می­­کند. این دو واژه و مفاهیم ذکر شده برای آنها در این جمله­ی «حبیب»، به بهترین شکل با یکدیگر ترکیب می­شوند:

* «حبیب: تو عروس بزرگه­ای، خودت صاحب­اختیاری، برو شبونه میون ابروتو وردار که فردا دو عروس در خانه داریم. داماد هم که از موی سفیدش حیا نمیکنه، که با تو سفید شده این مو، فروغ زمان.»(607)

اقدس

نویسنده در انتخاب این ام برای شخصیت اقدس بسیار هنرمندانه و همشمندانه رفتار نموده است.  چنانکه می­دانیم، اقدس ابتدا با تن­فروشی روزگار می­گذراند، اما پس از آشنایی با «مجید»، زندگی و شخصیتش دستخوش تحولی همه­جانبه می­شود و از کارهای ناشایست گذشته توبه می­کند. واژه­ی «اقدس» به معنی مقدس­ترین با هردو شکل شخصیت او تناسب دارد؛ این نام با شخصیت ناپاک اقدس تناقض دارد و تعریض و کنایه ای به ناپاکی و کارهای ناشایست او به شمار می­رود اما پس از توبه و تطهیر، صفت شایسته و مناسب حال او می­شود.

شخصیتهای اصلی:

  1. مجید:

در واقع اصلی­ترین شخصیت فیلم­نامه که بیشترین حضور را در داستان دارد و داستان حول شخصیت و زندگی او می­چرخد.

«مجید» فرزند «حاجی ظروفچی» مرحوم است. اعضای خانواده­اش شامل «آقازاده خانم»، «حبیب»، «کریمو همسرش،زینت» با او پیوند ناتنی دارند.

* «داداش حبیب، ما داداشیم، از یه خمیریم، اما تنورمون علی­حده است، تنور شما عقدی بود، مال ما تیغه­ای صیغه­ای …» (مرکز: 576)

به این دلیل و نیز به دلیل نارسایی ذهنی و تا حدی ظاهری، از جانب خانواده­اش مورد بی­توجهی قرار می­گیرد.

* «تافتونیا، اون طرفیا، اون وریا، همونایی که بعد چله­ی آقات تو رو انداختن تو این اتاق یه دری، همه­ی این ثروتو ضبط می­کنن.» (576)

او ناچار به تنهایی و دنیای ساخته و پرداخته و مورد علاقه­ی خودش پناه می­برد. «حبیب آقا» تنها فرد مورد علاقه و احترام «مجید» در خانواده و در حقیقت حامی او است؛ تاجایی که زندگی­اش را وقف نگهداری او کرده و از آرزوهایش به خاطر او می­گذرد.

از ویژگی­های شخصیتی «مجید» می­توان موارد زیر را برشمرد:

  1. تنهایی و حس تنفر نسبت به جمع خانوادگی­اش: ویژگی شخصیتی تنهایی و حس انزجار از خواهر و برادرهای ناتنی­اش از تک گویی­های «مجید» با خودش در تنهایی مشخص می­شود. آنجایی که «مجید» در اتاقش با خرت و پرت­هایش ورمی­رود و با خودش حرف می­زند.

* «… تنور شما عقدی بود، مال ما تیغه­ای صیغه­ای، کله­ی شماها شد عینهو نون تافتون گرد و تلمبه قلمبه، کله­ی ما شد عینهو نون سنگک. خوب شد بربری نشدیم… آقا مجید. تافتونیا، اون طرفیا، اون وریا، همونایی که بعد از چله­ی آقات تو رو انداختن تو این اتاق یه دری، همه­ی این ثروتو ضبط   می­کنن.» (مرکز: 576)

* «آقا مجید، اگه غربتیا برگشتن گفتن جوبچی لجن جمع کنه، بگو دیوثا، دامادتون که دواتچیه، لیقه­ی دوات جمع می­کنه.» (مرکز: 577)

«مجید» اعضای خانواده­اش را «غربتی» خطاب می­کند، این نشان دهنده­ی نهایت دوری و عدم تفاهم میانشان است.

  1. وابستگی و احترام نسبت به «حبیب»: او نسبت به «حبیبم، برادرش که در حق او پدری می­کند، احترام زیادی قائل است و میان او و بقیه­ی غربتیا تفاوت قائل می­شود.

* «داداش حبیبم یه نفره تو اونا، غربتیا یه لشگرن …» (577)

  1. علاقه به پدر درگذشته­اش: «مجید» خاطرات پدرش و نوازش­های او را به خاطر دارد و نوعی حرف­شنوی و ادای احترام نسبت به او در وجودش است که حتی پس از مرگ او آنها را حفظ کرده است.

* «حبیب: چرا نیومدی در دکون؟

مجید: امروز جمعه ست، تعطیلیه.

حبیب: امروز دوشنبه است، خیلی داریم تا جمعه.

مجید: نخیر، تو اون تقویمه که آقام اونسال عید خودش به دست خودش به من عیدی داد، امروز جمعه است.

حبیب:اون تقویم باطله است.

مجید:واسه من جمعه جمعه­ی آقامه، شنبه، شنبه­ی آقامه، خواه، مرده، خواه زنده، جخ تقلید مرده جایزه، آقا می­گه بالا منبر، بکی اینو» (مرکز: 575)

و یا در جایی پوستین پدرش را به تن می­کند و بیرون از اتاقش می­رود و با خودش می­گوید:

* «پوستین آقامه، بو آقامو میده، هوام بو آقامو میده، هوا هوا آقامونه، منو می­شوند رو زانوش،    می­گفت: مجیدکم، بعبعکم، تون به تون افتاده، حالا نیس که ببینه بچه مزلفا داد می­زنن مجید دیوونه، اُ،  اُ، کله خربزه، هو، هو… .» (مرکز:577)

  1. جمع­آوری اشیا بی­مصرف: «مجید» علاقه­ی فراوانی به جمع کردن آهن پاره­ها و وسایل آهنی زنگ زده­ی بی­مصرف دارد؛ میخ زنگ زده، زنجیر زنگ زده، ساعت زنگ زده و… .

* «این مال و منال مفتی همچی هلو برو تو گلو گیر نیومده، حاصل یه عمر جوب گردیه، آقامون ظروفچی بود خودمون شدیم جوبچی …» (مرکز: 576)

در قسمتی از فیلم­نامه می­بینیم که پسر بچه­ای وارد مغازه­ی حبیب می­شود و خبر می­دهد:

* «مجید زیر پل گیر کرده، رفته بودیم جوب­گردی، یهو رفت زیر پل، سرش افتاد تو لجن­ها» (مرکز: 574)

در این قسمت خواننده از سرگرمی محبوب «مجید» آگاه می­شود و بعدها از تک گویی­های مجید با خودش، به علاقه­ی شدیدش به جمع­آوری آهن پاره­ها پی می­برد:

* «آهنم برکت خداست، مثل دونه­ی گندم نعمته …» (مرکز: 580)

  1. علاقمندی به فیلم و سینما: «مجید» از نمایش سریال­ها و فیلم­هایی که در سینماهای مختلف نمایش داده می­شود، به خوبی باخبر است و می­داند کدام فیلم یا سریال در کدام سینما نمایش داده می­شود.

در جایی از زبان «مجید» خطاب به برادرش می­خوانیم:

* «… من جیمی جنگلیم، دختره رو طایفه­ی عجوز مجوز از دستم در آوردن. تو آخرین شب فرار تارزان، نامسلمونا دختره رو انداختنش جلوی سوسمارا، سوسماره یه پای دختره رو خورد، من بودم و کینگ کونگ، رئیس دزدارو خونه خراب کردیم، داداشم مرد آهنینه، می­شناسیش داداش حبیبو؟ اگر داداشم بود، دختره رو از دستشون درمی­آوردیم. دنیا باقالی به چند منه دیگه، یه نامسلمونی نیست دست من علیلو بگیره، بگه شزم ببره امامزاده داود، حالمو خوش کنه …» (مرکز: 585)

گرچه این دیالوگ «مجید» در حالت پریشانی روانی­اش، به دلیل پایان یافتن ماجرای عشقش به دختر بلیط فروش گفته می­شود و ربط منطقی بین شخصیت­های نام برده و داستان و گفته­های «مجید» وجود ندارد، ولی دلیلی بر دمخوری مجید با سینما محسوب می­شود.

  1. پای­بندی به اخلاق: آنچه شخصیت «مجید» را در نزد خواننده­ی اثر دوست داشتنی و قابل تامل می­کند، پایبندی به فضایل اخلاقی و اعتقادی و ایمانی آمیخته با ترس به خداوند است که همین اعتقاد و ترس سبب شده است تا برخی فضایل اخلاقی صفت او شوند. «مجید» دروغ نمی­گوید، حرفای آقا بالای منبر برایش سند است و روضه و منبر برایش اهمیت دارد. در جایی خطاب به «آقازاده خانم» و «فروغ­الزمان» که در حال رفتن به روضه هستند، می­گوید:

* «التماس دعا، خوش به سعادتتون که میرین روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنیامون شده آخرت یزید …» (مرکز:588)

او دروغ نمی­گوید و از کلک متنفر است. در صحنه­ای از فیلم­نامه، وقتی «اقدس» در حین بازی گل و پوچ به او کلک می­زند، کشیده­ی محکمی به او می­زند. یا وقتی در سینما رفیقش از جعبه­ی     بوفه­چی یک بسته تخمه می­دزدد، کشیده­ای به او می­زند و او را مورد خطاب و سرزنش قرار می­دهد.

پایبندی به اخلاق و انزجار از انحرافات و بی­بند و باری-ها ویژگی مهم شخصیتی «مجید» است که نقش بسیار مهمی در زندگی وی ایفا می­کند. مثلا در جایی «حبیب آقا» در گفتگو با رفیقش، دواچی، چنین می­گوید:

* «یک بار با چند تا عزبای فامیل فرستادم بردنش ناحیه، وقتی فهمید اون زنا چیکاره­ان، دست بهشون نزد و حالش یه چند وقتی شدت گرفت.» (مرکز:586)

حساسیت او بر سر این موضوع تا به حدی است که وقتی از واقعیت گذشته­ی همسر محبوبش «اقدس» مطلع می­شود، چنان منقلب و دچار آشفتگی روحی می­شود که منجر به از دست دادن زندگی­اش می­شود.

  1. عشق: ویژگی قابل توجهی که در شخصیت «مجید» مشاهده می­شود، وجود احساسات و عشق است؛ این ویژگی که تا حدی برخلاف انتظار خواننده و دیگر شخصیت­ها می­نماید، در جای جای فیلم­نامه مشاهده می­شود. «مجید» یک بار عاشق تصویر دختری در پشت ویترین یک عکاسی می­شود. مدت کوتاهی هم عاشق زن بلیط فروش سینما می­شود و به بهانه­ی او چندین بار به سینما می-رود تا او را ببیند. زن بلیط فروش هم از علاقه و توجه او باخبر می­شود. «مجید» حتی به فکر تهیه­ی هدیه و لباس برای او می­افتد.

در قسمتی از فیلم­نامه می­خوانیم که «مجید» با بسته­ای در زیر بغل، سرزده وارد خیاط خانه­ی «فروغ­الزمان» می­شود، زنی نیز مشغول لباس عوض کردن است.» (مرکز:583)

«فروغ الزمان» در برابر اعتراض زن مشتری چنین می­گوید: «اون محرمه، کاکای حبیب آقاس، دله دیوونه­س، زن و مردی نمی­دونه …» (مرکز:583)

در حالی که «مجید»، با آوردن پارچه­ی پیرهنی و توصیف زن مورد علاقه­اش، سخن و باور  «فروغ­الزمان» را نقض می­کند.

زنان توجه «مجید» را به خود جلب می­کنند و این حکایت از میل فطری و طبیعی او به جنس مخالف برای رسیدن به آرامش و کمال است. این نیاز از جانب «دکتر دوافروش»، یار موافق «حبیب آقا» درک شد و به توصیه­ی او قرار بر این شد که «حبیب آقا» زنی را هفته­ای یک بار شب­های جمعه، به بهانه­ی مراقبت از خانه به منزل بیاورد؛ زمانی که زن­های خانه به روضه می­روند و «مجید» در خانه تنهاست. به این ترتیب، «اقدس» وارد زندگی «مجید» می­شود و ارمغان این ورود برای «مجید»، عشقی پاک و کودکانه است. «اقدس» که پیش از این زندگانی متفاوت و ناپسندی داشته، به این عشق «مجید» جواب مثبت می­دهد و با او وارد این بازی عشق می­شود و ناپاکی پیشین را فدای دنیا و تفکر «مجید» می­کند.

این بار «مجید» برخلاف دفعات قبل عشق واقعی را تجربه می­کند؛ عشقی با سرانجامی نیک که منجر به ازدواج و وصال می­شود. قدرت عشق به او زندگی می­بخشد و سرانجام مرگ را اهدا می­کند تا او را رهایی بخشد از رنج­های حال وآینده­ای که با آگاهی از گذشته­ی ناپسند همسر محبوبش به سراغش می­آمد.

او به خوبی می­داند که سد راه ازدواج برادرش و مانع رسیدن دو نفر به وصال هم است؛ به همین خاطر، وقتی سر و سامان می­گیرد، به سراغ «فروغ­الزمان» که قصد ترک شهر و عزیمت به «مشهد» را دارد، می­رود و می­گوید:

* «من دیگه خار راه نیستم، خودم زن گرفتم، یه زن گرفتم که به حضرت عباس حظ کنی …» (مرکز:606)

و این چنین می­خواهد دو عاشق و معشوق را از موهبت وصال، طعمی که خود آن را چشیده است، بهره­مند نماید.

  1. حبیب:

دیگر شخصیت اصلی داستان «حبیب»، برادر بزرگ «مجید» است.

«حبیب آقا ظروفچی» فرزند ارشد حاجی ظروفچی که پس از پدر شغل او را اختیار کرده و به همراه برادرانش مغازه­ی پدر را می­گرداند.

«حبیب آقا» با «مجید» نسبت برادری ناتنی دارد و زندگی خود را وقف نگهداری از وی کرده است؛ تا جایی که تن به ازدواج با دختر مورد علاقه­اش «فروغ­الزمان» نمی­دهد و از خواسته­ی قلبی خود به خاطر برادرش می­گذرد. این دلسوزی و دلواپسی مثال زدنی را در گفتگوی «حبیب» و  «فروغ­الزمان»، وقتی «فروغ­الزمان» شکایت و ناخرسندی خود را از شرایط عشق و زندگی­اش بازگو می­کند، به وضوح درمی­یابیم.

* «فروغ­الزمان: میگن پس چرا پا پیش نمیگذاره.

حبیب: بگو یه برادر علیل داره، همه رفتن سی زندگی خودشون، بگو می­مونه حبیب، حبیب هم باید قوم و خویش و یار و غار و کس و کار اون باشه، اونه که بی­کسه.

فروغ­الزمان: اگه تو بخوای، من به خوبی تو و بدی اون می­سازم، تر و خشکش می­کنم، اگه بخواد سرشم می­جورم، تو که یار بی­کسونی، حبیب عالم، من از همه بی­کس­ترم.

حبیب: تنهایی تو و اون توفیر داره، مثل تنهایی من و خدا، خدام تنهاست.» (مرکز:580-581)

او به علایق «مجید» احترام می­گذارد، به حرف­های او با صبوری گوش می­دهد و تقریبا ناامیدانه برای آسایش و بهبودی او هر کاری می­کند؛ او را به منظور شفا یافتن به « امامزاده داوود» می­برد، حتی توصیه­ی دکتر دوافروش نسبت به آوردن زن در خانه­ی «مجید» را انجام می­دهد.

در قسمتی از فیلم­نامه، «حبیب» در برابر پراکنده­گویی­های «مجید» این گونه اظهار ناتوانی می­کند:

* «داداشت دیگه پشم پیلیش ریخته، اینقد که دل بسته به معجزه.» (مرکز:585)

نکته­ای دیگر از زوایای شخصیتی «حبیب» که تنها در یک پاراگراف، آن هم از زبان «دواچی» بیان می­شود، فعالیت سیاسی او در گذشته است.

* «… کجایی یار موافق، شلاق­خور پوست کلفت بند باسواتا، یار موافق کم­پیدایی. آخیش، اگه کل­ات باد نداشت، سال سرهنگیت بود امسال، بعد از اون تو دهنی که خوردیم همه­مون، طبورها کردم.” (مرکز:586)

اما به غیر از این اشاره، توضیح دیگری در مورد نحوه و گروه این فعالیت سیاسی، از زبان نویسنده یا دیگر شخصیت­های فیلم­نامه داده نشده است. آنچه واضح است حکایت تو دهنی­ای است که باعث کناره­گیری «حبیب» از سیاست و فعالیت­های دولتی و اختیار نمودن شغل کرایه­ی ظروف مجالس شده است.

«حبیب» پس از درگذشت پدرش، مسئول خانواده و اعضای آن می­شود و به عنوان مرد خانواده، زمام امور آن را بر عهده می­گیرد؛ ولی به دلایلی نامعلوم موفق نمی­شود. شاید حبس ناشی از فعالیت سیاسی­اش را بتوان از دلایل مهم این ناکامی دانست.

در قسمتی از فیلم­نامه که «حبیب» به همراه «فروغ­الزمان» در حال قدم زدن و یاد خاطرات گذشته است، چنین می­گوید:

* «پیرمرد قوز کرده بود تو پوستینش، نون ریز می­کرد برای گنجیشکا، یه مشت استخون بود، اما سر نخ همه­مون دست او بود. من می­خواستم جای باباهه­رو بگیرم، می­خواستم مرد خونه باشم، هه،   همه­رو خونه خراب کردم، هی، هی، هی… می­خواستم اینجارو واسه خودمون درست کنم، واسه تو.» (مرکز:605)

و برای جبران این ناکامی  و عدم موفقیت، مسئولیت دشوار تیمارداری «مجید» را بر عهده می­گیرد و خود را از لذت­های طبیعی زندگی­اش محروم می­کند.

در جایی دیگر، از خلال سخن­های «مجید»، «حبیب» را مردی خویشتن­دار و تودار و در عین حال احساساتی درمی­یابیم؛

* «… داداش حبیب اهل روضه نیست، فقط سر خاک آقام دستمال گرفته بود دستش، میزد تو پیشونیش… شب چهلم، عینک زده بود چشاشو کسی نبینه گریه کرده، بعد آقام نشست پای روضه­ی منو غم منو خورد، من بدبخت سرسخت …» (مرکز:588)

از نظر نوع شخصیتی، «حبیب» شخصیتی «ایستا» و «همه جانبه» است؛ «ایستا» از این بابت که در طول داستان، شخصیتش دچار تغییر و تحول قابل توجهی نمی­شود و «همه جانبه» به این دلیل که در شخصیت و اعمال او  دشواری و پیچیدگی دیده می­شود.

شخصیت­های فرعی

  1. فروغ­الزمان

«فروغ­الزمان» یکی از شخصیت­های اصلی درجه اول داستان است که حضورش در داستان، از اهمیت ویژه­ای برخوردار است.

او که در جوانی برای آموزش دوره­ی خیاطی از شیراز به تهران آمده است، دچار عشق «حبیب آقا» می­شود و این عشق او را سال­ها در در این شهر پایبند خود می­کند. در مقابل، «حبیب» هم که در آن زمان جوانی نظامی بوده، به او علاقمند می­شود؛ اما فوت پدر خانواده، امید «فروغ­الزمان» را به وصالی که در راه بود، از بین می­برد. «حبیب» می­خواهد جای پدر بنشیند و مسند پدرسالاری خانواده را در دست بگیرد، ولی به دلایلی به این خواسته نمی­رسد و خانواده به گونه­ای  از هم می­پاشد. «حبیب» برای جبران این ناکامی و سرشکستگی، تیمارداری از «مجید» را بهانه می­کند و خود را از همه-ی علایق شخصی محروم می­کند و «فروغ­الزمان» قسمت عمده­ای از علایق و وابستگی­های «حبیب» است. «فروغ­الزمان» به امید بهتر شدن وضعیت، به مدت ده، چهارده سال در خانه­ی «حبیب آقا» به عنوان مستأجر ماندگار می­شود؛ همراه با انتظاری جانکاه و آزاردهنده.

از نظر ویژگی­های شخصیتی «فروغ­الزمان»، می­توان به نکات زیر اشاره کرد:

  1. او زنی معتقد است و شاید بتوان گفت صبر و امیدواری چند ساله­اش از نور ایمان و اعتقاد قلبی­اش به خدا و ائمه­ی معصومین دوام یافته است. اعتقادی که او را آرام نگه داشته و در کل داستان، حتی در هنگام درددل­هایش با «حبیب آقا»، او را انسانی غمگین نمی­یابیم. گویی به برکت همین ایمان است که عشق او با خویشتن­داری همراه می­شود و خاصیت ویرانگری و عصیان­خواهی طبیعی آن، در نزد او به دلخوشی و تسکین بدل شده است. با علاقه و اشتیاق فراوان به پای منبر سخنرانی عالمان دینی و روضه­ی ائمه­ی معصومین می­رود. برای مثال، در صفحاتی عجله و اضطراب او را از به موقع نرسیدن به منبر «سید آقا جمال» و روضه­ی «موسی بن جعفر (ع)» می­بینیم. حتی در نهایت که از وصال ناامید می­شود ، مجاورت حرم امام رضا (ع) را به عنوان ملجا و پناهگاه روح آسیب دیده­اش برمی­گزیند.
  2. «فروغ­الزمان» زنی است پر از احساس و عاطفه که از ابراز این احساسات هیچ واهمه­ای ندارد؛ در خلوت­هایش با «حبیب» که خودش فراهم می­کند، با بی­پروایی از احساسات و ضعف­ها و بد اقبالی­هایش می­گوید و سعی می­کند برای رسیدن به مقصود، جمله­هایی که احساسات «حبیب» را تحریک کند، به کار برد. حتی برای رسیدن به وصال، در برابر معشوقش به خواهش می­افتد و همه­ی این کارها از نظر او هیچ خفتی برای او ندارد. او کاملا زنی ابرازگر و صادق است.

* «فروغ: مراد که خودتونید، حبیب عالم. جاتون راحته، سر شب که میام جاتونو پهن کنم، درارو می­بندم، پرده­ها رو میندازم، میام زیر لحافتون، اما تنهایی جونوم یخ می­کنه، جون زنا تابستونام خنکه، اما جون مردا زمستونام داغه. کوچیک که بودم، دم صبح میرفتم تو جای آقام، می­سریدم زیر لحافشون، جاشون انگار سربینه­ی حموم، آتیش می­بارید. حالا نه تنها دم صبح، از سر شب، سرما سرمام میشه.» (مرکز:578)

* «فروغ: …از شیراز امدم تهرون دوره­ی خیاطی ببینم، خانوم خیاط شدم، خیاط خونه واکردم، شهر و دیار و کس و کارم از یادم رفت، مهمون چند روزه، چند ساله شد، بابا ننه­م که جواب کاغذامو نمیدن، دورم انداختن، از خدا قایم نبود، از خلق خدام قایم نکردم، میگن می­خوادت، می­گم من باید بخوام که می­خوام، خواستن او دیگه حکایت خودشه و دلش.

حبیب: دل من پیش توئه.

فروغ­الزمان: می­گن پس چرا پا پیش نمی­گذاره

حبیب: بگو یه برادر علیل داره، همه رفتن سی زندگی خودشون، بگو می­مونه حبیب، حبیب هم باید قوم و خویش و یار و غار و کس و کار اون باشه، اونه که بی­کسه.

فروغ­الزمان: اگه تو بخوای، من به خوبی تو و بدی اون میسازم، تر و خشکش می­کنم، اگه بخواد سرشم می­جورم، تو که یار بی­کسونی، حبیب عالم، من از همه بی­کس­ترم.

حبیب: تنهایی تو و اون توفیر داره، مثل تنهایی من و خدا، خدام تنهاست.» (مرکز:580-581)

* «فروغ­الزمان و حبیب در حیاط مشغول قدم زدن و صحبت هستند.

فروغ: خواستم تو خونه ببریمون گردش، بی­حجاب، شونه به شونه، انگار زن و شوهرا، آخرین مد جورناله، برای شما برم کردم، …» (مرکز:604)

  1. «فروغ­الزمان» شخصیتی است صبور، آنقدر که به امید ازدواج با «حبیب» ده، چهارده سال در آن خانه مقیم می­شود؛ «مهمان چند روزه، چند ساله شد.»
  2. او در برابر سرنوشت تسلیم است؛ این را علاوه بر امید و انتظار چندین ساله­اش به وصال، از انس و اعتقاد فراوانش به تفال زدن از دیوان خواجه­ی شیراز درمی­یابیم. او مانند همه­ی انسان­های ناامید و بی­دستاویز، از سر ناچاری به تفال پناه می­برد و به دنبال سخنی درخور و دلخواه از زبان »حافظ»، کتاب را می­گشاید:

* «فروغ: قسم میدم، گذشته­هامون که گذشته، طالع حالمونو بنما.» (مرکز:578)

و مانند همه­ی انسان­های ناتوان در تصمیم­گیری، که برای انجام یا عدم انجام کاری یا تصمیمی، نظر «عالم غیب» را شرط می­دانند، رفتار می­کند.

* «فروغ: …امروز که پا شدم، دست کردم حافظو از سر بخاری ورداشتم، فال گرفتم، این غزل اومد:

ما آزموده­ایم در این شهر بخت خویش/ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

حافظ دروغوم نمی­گه، همشهریمه، هم­دردومه، از وقتی قدوم به سر طاقچه رسید، سر طاقچه یه قرآن دیدم، یه حافظ…» (مرکز:605)

از نکات قابل اهمیت در مورد این شخصیت، که سبب شده آن را در رده­ی شخصیت­های فرعی درجه اول به شمار آوریم، این است که با کمک آن، به شناخت کامل­تر و بهتر شخصیت اصلی داستان، «حبیب» نائل می­شویم. ما از گفتگوهای میان «حبیب» و «فروغ­الزمان» به نکاتی در مورد گذشته­ی «حبیب» پی می­بریم و از احساسات گذشته و حال او آگاه می­شویم. هنگامی که       «فروغ­الزمان» در مقابل «حبیب» قرار می­گیرد، مدام برایش از احساسات خود و اعتراف به داشتن احساسات قوی او می­گوید و جملاتی را که احساسات «حبیب» را تحریک کند، ادا می­کند:

* «اتاق حبیب.

حبیب در رختخواب خود دراز کشیده. فروغ­الزمان با یک سینی پارچ و آب و لیوان وارد اتاق  می­شود و به سوی حبیب می­رود.

حبیب: آب نطلبیده مراده.

فروغ: مراد که خودتونید حبیب عالم. جاتون راحته، سر شب که میام جاتونو پهن کنم، درارو    می­بندم، پرده­ها رو میندازم، میام زیر لحافتون، اما تنهایی جونوم یخ می­کنه، جون زنا تابستونام خنکه، اما جون مردا زمستونام داغه. کوچیک که بودم، دم صبح می­رفتم تو جای آقام، می­سریدم زیر لحافشون، جاشون انگار سربینه­ی حموم، آتیش می­بارید. حالا نه تنها دم صبح، از سر شب، سرما سرمام می­شه. (مرکز:578)

ولی در مقابل، نه تنها احساسات «حبیب» تحریک نمی­شود، بلکه در برابر جملات احساسی «فروغ­الزمان»، پاسخی منطقی تحویل می­دهد:

* «حبیب: هوا سرده، یه چیزی تنت کن.»

پی بردن به شخصیت منطقی و محکم «حبیب» و ایمان آوردن به اینکه او به خاطر تمایلات عاطفی شخصی و لذات طبیعی از تعهد و مسئولیتی که پذیرفته، یعنی سرپرستی «مجید» شانه خالی نمی­کند، از طریق شخصیت «فروغ­الزمان» و دیالوگ­هایش به حصول می­پیوندد. پس نویسنده از طریق قرار دادن شخصیتی احساسی در برابر شخصیت «حبیب»، قصد دارد او را فردی متعهد و     مسئولیت­پذیر معرفی نماید؛ این شیوه، همان معرفی یک ضد توسط ضدش است.

اهمیت دیگر شخصیت «فروغ­الزمان» در حادثه­سازی او است. هنگامی که قصد عزیمت به مشهد مقدس را دارد، «مجید» از سر علاقه و همدردی با او به دنبالش می­رود و برای منصرف کردن او از رفتن، مجبور می­شود راز ازدواج خود را به او بگوید تا خیال او را از این بابت که دیگر «خار راه» وصال او و «حبیب» نمی­شود، آسوده گرداند.

«فروغ­الزمان» خبر ازدواج «مجید» را به «حبیب» می­دهد و به دلیل حدس اشتباه او مبنی بر اینکه همسر «مجید» «دختر سرایدار گاوداریه»، «حبیب» از اقدام برادرش استقبال می­کند:

* «حبیب: به­به، شاه داماد، شکر، آرزو به دل نشدی، اگه دیدی نمی­خواستم اقدسو بگیری، اما این دختره که گرفتی، حقیقتا عقل کردی، یه دختر چشم و گوش بسته، اهل خونه، ولی اقدس، حکایتش چیز دیگه­ای بود.

مجید حالش منقلب می­شود؛

یه زنه، مثل اونا که تو ناحیه­ان، با پول با این و اون میرن.» (مجموعه آثار علی حاتمی:608)

به این ترتیب، «حبیب» بر اساس حدس بی­پایه­ی «فروغ­الزمان» ناخواسته راز گذشته­ی «اقدس» را برای برادرش فاش می­کند.

از لحاظ نوع شخصیت، «فروغ­الزمان» را می­توان شخصیتی ساده و همچنین ایستا معرفی کرد. ساده به این دلیل که پبچیدگی و دشواری قابل توجهی در شخصیت  و اعمال او دیده نمی­شود و ایستا به این دلیل که در شخصیتش تحول و تغییر قابل توجهی حاصل نمی­شود و حتی تصمیم به ترک تهران و عزیمتش به مشهد را نمی­توان دلیلی بر پویایی شخصیتی او دانست، زیرا این تصمیم همان رضایت به داده و تسلیم در برابر سرنوشت است که از ویژگی­های ایستای شخصیتی او به شمار می­رود.

  1. اقدس

«اقدس»، همسر «مجید»، از شخصیت­های فرعی است که به دلیل حضور و نقش عمده­اش در داستان، در رده­ی شخصیت­های فرعی درجه یک قرار می­گیرد.

زندگی «اقدس» را می­توان از دو منظر مورد بررسی قرار داد:

  1. زمان پیش از آشنایی­اش با «مجید»: در این زمان، «اقدس» با انجام کارهای ناشایست روزگار می­گذراند و از جمله­ی زنانی به شمار می­رود که باج­خوری موسوم به «دکتر»، به منظور دلالی و امرار معاش به نزد مردان می­فرستد. «اقدس» در این زمان، زندگی مادی­اش از موقعیت خوب و رضایت­بخشی بر خوردار است، زیرا به دلیل زیبایی و جوانی­اش، همواره مورد علاقه و طلب قرار می­گیرد. ولی با این اوصاف، «اقدس» هیچ گونه مالکیتی نسبت به لوازم آسایش و رفاه خود ندارد و همه­ی آنها عاریتی و به شرط همکاری مسالمت­آمیز او با «دکتر» است.
  2. زمان پس از آشنایی با «مجید»: در این زمان «اقدس» از کردار پیشینش دل­زده و پشیمان است و برای جبران گذشته­ی ناپسندش، ازدواج و زندگی کردن با «مجید»، جوان ناقص عقل و تیمارداری از او را انتخاب می­کند تا با سختی این زندگی، رفاه ناپاک پیشین را از وجودش بزداید و پاکی این رابطه را جایگزین ناپاکی فریبنده­ی گذشته­اش کند.

از نظر شخصیتی نیز، شخصیت «اقدس» در جریان این انقلاب به کلی تغییر می­کند. ما در داستان می­بینیم که از زبان آرام و خونسرد، با آن عشوه­گری­های کودکانه و اشتیاقش به همکاری با «مجید» در کودکی نمودن، چگونه در برخورد با «دکتر» کلمات رکیک و لوندانه جاری می­شود. «اقدس» در مقابل «مجید» همچون دخترکی مطیع و بازیگوش است.

* «مجید: اق… اق… اق… اقدس، تو قصه­ی، تو قصه­ی دختر زرگر و پسر پادشاهو بلتی، دختر زرگر، ستاره­های آسمون چندینه؟

اقدس: پسر پادشاه، برگ درختون چندینه؟ ستاره­های آسمونم همچینه.

مجید: چند سالته؟

اقدس:دور و بر بیست

مجید: شوهر داری؟

اقدس: نه

مجید: شوهر کردی؟

اقدس: نه

مجید: شوهر می­کنی؟

اقدس: آره

مجید: زن من می­شی؟

اقدس: نه، اگه زنت بشم، منو با چی می­زنی؟

مجید: با دم نرم و نازکم، گرمم.» (مرکز:591)

ولی در مقابل «دکتر»، زنی لجوج، بدقلق و یکدنده و پرافاده است و با ورود به زندگی «مجید»، نافرمانی نیز به این ویژگی­های شخصیتی اضافه می­شود و سخنان او مجموعه­ای از کلمات و اصطلاحات کوچه و خیابانی رکیک است.

نکته­ی قابل توجه، رضایت و خوگرفتن «اقدس» به شرایط جدید و بسیار متفاوت زندگی   کنونی­اش نسبت به گذشته است. او با ازدواج با «مجید»، زنی وفادار و سازگار می­شود، آن چنان که در بدترین شرایط زندگی، با او هم­خانه می­شود و همچون یک زن خانه­دار وفادار در منزل، به انتظار بازگشت شوهرش می­ماند.

پویایی ویژگی شخصیتی مورد توجه در «اقدس» است. او تنها شخصیت در فیلم­نامه است که دارای این ویژگی شخصیتی است و این ویژگی را به دلیل انقلابی که در نحوه­ی زندگی­اش به وجود آورده، به او نسبت می­دهیم. همچنین، شخصیتی همه­جانبه است، زیرا به وجوه مختلف شخصیتی او در داستان اشاره شده است.

شخصیت مقابل و مخالف «اقدس»، «دکتر» است؛ مقابل از آن جهت که به وسیله ­ی این شخصیت و گفتگوهایی که میان  آن دو مطرح می­شود، به شناخت بیشتری از «اقدس» نائل می­شویم و به نکات بیشتری در مورد نحوه­ی زندگی او پی می­بریم؛ و مخالف است، زیرا اوست که «اقدس» را در زندگی ناشایستش یاری می­کند و لوازم آسایش او را به خاطر آن گونه زیستن فراهم می­کند و در هنگام تصمیم­گیری «اقدس» در مورد تطهیر و تغییر زندگی­اش به صورت وسوسه و نمادی از هواهای نفسانی در مقابلش ظاهر می­شود و قصد دارد او را از تحول باز دارد.

  1. دکتر

یکی دیگر از شخصیت­های فرعی و ساده­ی داستان است که حضوری موثر در داستان دارد. «دکتر» تنها شخصیت منفی داستان است. او از طریق باج­خوری و دلالی میان انسان­ها امرار معاش می­کند. حضور او در داستان حادثه­ای نمی­آفریند، ولی از این جهت که شخصیت مخالف «اقدس» به شمار می­رود، قابل اهمیت است. در برابر اقدسی قرار می­گیرد که در کشاکش یک تصمیم­گیری مهم قرار دارد و همچون نفس هماره، با وجدان بیدار شده­ی «اقدس» به جدال می­پردازد.

اهمیت دیگر این شخصیت این است که شخصیت مقابل «اقدس» است و نویسنده از طریق دیالوگ­های میان آن دو، «اقدس» را بیشتر به خواننده معرفی می­کند.

هرچند از دیدگاه مثبت یا منفی بودن شخصیت­ها، او در زمره­ی شخصیت­های منفی قرار می­گیرد، ولی نویسنده به او فرصت­هایی می­دهد تا از این گونه بودن خود دفاع کند و منفی بودنش را با محکوم سرنوشت بودنش توجیه کند.

* «دکتر: من که تو عزب خونه افتادم رو خشت، مث تو شوهر ننه­ام توخرپشته یقه مو نگرفت. هیفده سالگی پام وا شد تو ناحیه …» (مرکز:592)

و یا در لحظه­ی خداحافظی «اقدس»، با ادای چنین صحبت­هایی ادعای داشتن احساسات می­کند:

* «دکتر: وقتی زن طلاشو بده خیلی حرفه، عقل کردی. کلام خداست، خدا می­گه بهترین زینت واسه­ی زن نجابته، دکتر که دکتر شیطان نیست، حالا اگه یه روز ایشاالله به شادی، بچه بغل، با شوهرت تو خیابون دکتررو دیدی، هول نکن، دکتر آشنایی نمی­ده، دکتر دستش خیلی سبکه،    خیلی­هارو فرستاده خونه شوهر، تو اولی نیستی، دلمون واست تنگ می­شه، بهت عادت کردیم، به اخم تخمات، الدرم بلدرمات، سگ سولگیات، اما گور پدر دل ما، دل تو شاد.» (مرکز:598)

  1. دواچی

    یکی دیگر از شخصیت­های فرعی درجه دو داستان، که حضوری کوتاه اما بسیار موثر دارد. او رفیق قدیمی «حبیب آقا» است و به خاطر فعالیت­های سیاسی که در جوانی داشته­اند، از هم­بندان یکدیگر بوده­اند. از گفتگوهای میان «دواچی» و «حبیب»، به نکاتی از زندگی «حبیب» پی می­بریم؛ این که «حبیب» به خاطر فعالیت­های سیاسی، مدتی در حبس بوده است:

* «… کجایی یار موافق، شلاق­خور پوست کلفت بند باسواتا، یار موافق، کم­پیدایی. آخیش، اگه   کله­ات باد نداشت، سال سرهنگیت بود امسال، بعد از اون تودهنی که خوردیم همه مون، طبو رها کردم.» (مرکز:586)

و این نکته که آن دو بعد از حبس از ادامه­ی فعالیت­های سیاسی و حتی دولتی محروم شده و گوشه­ای در انزوا و سکوتی آزاردهنده به زندگی ادامه می­دهند:

* «شدم شاگرد مرحوم پدرم دواچی، اما تو این دواخونه هیچ مسکنی نبود برام، الا دوای اون طبیب ارمنی، ذکاووس عرق فروش، شبانه­روزیش کردیم، خاکه رو خاکه، که مستیم از گل نیفته، مثل تو که غم برادر تو کردی بهانه.» (مرکز:586)

اهمیت ویژه­ی این شخصیت، حضور موثرش در آفرینش حادثه­ی اصلی داستان است. او درد «مجید» را نیازش به زن می­داند و «حبیب» را به آوردن زن برای او توصیه می­کند:

* «دواچی:… سنت شب جمعه­اش چی؟ یه وقت دیدی یکی از همون گلای پلاسیده­ی باغچه­ی ولی­خان یار موافقشه و برادری مثل تو، یار و غار، نه.

حبیب: یک بار با چند تا عزبای فامیل فرستادم بردنش ناحیه، وقتی فهمید اون زنا چیکاره­ان، دست بهشون نزد و حالش یه چند وقتی شدت گرفت.

دواچی: مرگ آدمیزاد از فهمیدنه، لازم نیست بفهمه زنک کیه، با، با یکیشون وعده کن هفته­ای یه دفعه بیاد خونه، مثل قضای حاجت، شبای جمعه که آقازاده خانومو زنای خونه می­رن خونه خواهرت روضه.

حبیب: به مجید بگم زنکو استالین از طیاره انداخت پایین؟

دواچی: بگو شبای جمعه میاد خونه­رو بپاد، مجیدم با اهل خونه حرف نمی­زنه که حکایت آشکار شه. دواش اینه، زن، نسخه­ی دواچی، یه واسطه­رو می­شناسم که چیزای خوبی تو دست و بالشه، واسه بالا مالاها می­بره. خبرش می­کنم، می­بینی کار ما تو این ملک به کجا کشید آخر، پااندازی.» (مرکز:586)

 

  1. کریم

    از شخصیت­های فرعی، ساده و ایستای داستان است که حضور و نقشش در فیلم­نامه، کاملا احساس می­شود.

«کریم»، برادر «حبیب» و «مجید» است که با همسرش «زینت»، به اتفاق دیگر افراد خانواده در منزل پدری زندگی می­کند. او علاقه­ی زیادی به پرنده و شکار آن دارد؛ علاقه­ی فراوان او به پرنده­ی «کرک»، حتی بر علاقه­اش به همسرش اولویت دارد؛ طوری که مشغولیتش به شکار و نگهداری این پرنده، او را از همسرش و نیازهای عاطفی او غافل می­کند.

* «اتاق کریم، برادر مجید.

کریم مشغول تعمیر لوازم و وسایل شکار پرنده است.

زینت: صداش مثل وق وق صاحابه.

کریم: این صدای حیوون ماده­اس که حیوون نرو جلب می­کنه.

زن وسیله­ای را که صدای حیوان ماده را تقلید می­کند، با خود به تخت خواب برده، آن را به صدا درمی­آورد. کریم نیز کار را رها کرده، به سوی او می­رود.» (مرکز:580)

در اینجا مشاهده می­کنیم که «زینت»، برای اینکه توجه شوهرش را به خود جلب کند، از ابزار و موارد مورد علاقه و توجه شوهرش استفاده می­کند.

«کریم» این علاقه و عشق فراوان و ترجیح دادن آن به هر علاقه­ای، حتی همسرش را علناً اعلام می­کند و هیچ ابایی از پنهان کردن آن ندارد. در قسمتی از فیلم­نامه، در جواب اعتراض همسرش، بین این عشق و علایق دیگرش فرقی عمده قائل می­شود:

* «زینت: …هوو سرم می­آوردین، بعض این حیوون بود.

کریم: رو زینت سادات، یه فخری سادت دیگه. حدیث بغل خوابی نیست. عالم عشق بازی یه عالم دیگه­اس، عشق­باز جماعت پی­رسیدن به عشقشه، خواب و خوراک نداره، اگه یه عشق­باز بختش یار باشه و هشیار باشه، شاید به اون چیزی که می­خواد برسه. و اینی که نصیب من شد، خیلی بیشتر از خواستن من بود، شاکرکه، تو دهنش پره، صداش زنگ داره، تو عالم آوازه خونا، یکیش می­شه قمر، بقیه،ای، می­خونن.» (مرکز:595)

او به راحتی و بی­پروایی یک عاشق، عشقش را به همه­ی علایق دیگرش ترجیح می­دهد:

* «زینت: یه بچه جای صد تا اینارو می­گیره.

کریم: بابام که من از کمرش بودم، برام حرمت این حیوونو نداشت.» (مرکز:595)

و نه تنها به خاطر آن به احساسات همسرش بی­تفاوت است، حتی به او توهین نیز می­کند:

* «زینت: اصلا شما طایفگی همه یه تخته تون کمه، اون داداش سه کله­ات یه جور دیونه­اس، شماهام یه جور دیگه.

کریم: دختر کیسه کش حموم شازده، حمومی، لنگتو بکش سرت. من آقا داداش تو نیستم، صداتو ببر، خفه خون بگیر، صداتو ببر، صداتو ببر، صداتو ببر، صداتو ببر که، کرک داره می­خونه.» (مرکز:595)

و این چنین حس رقابت «زینت» تحریک می­شود و به فکر از میان برداشتن رقیب خود می­افتد.

به طور کلی، «کریم» نمونه­ی یک انسان عاشق است که در راه رسیدن به عشقش نسبت به خیلی موارد بی­تفاوت می­شود و رفتار­هایی مغایر با عقل و گاه دور از وجدان از او سر می­زند؛ چنان که ریختن خون برادرش را در بهای جان «کرک» مباح می­داند  و به باور اینکه برادر ناقص عقلش «کرک» او را گشته است، شبانه تفنگ را برمی­دارد و به رخت خواب او شلیک می­کند؛ هرچند به خاطر این برخورد عجولانه پشیمان می­شود:

* «کریم: نامسلمون­تر از اونا برادری بود که می­خواست برادرشو بکشه» (مرکز:604)

اما در هر حال این عشق است که زمام واقعی امور و اعمال او را در دست دارد.

  1. زینت

    از شخصیت­های ساده و ایستا و فرعی درجه دو فیلم­نامه است. حضور او در داستان، به سبب حادثه­سازی­اش اهمیت بررسی دارد. او همسر «کریم» است که از بی­توجهی­های شوهرش به تنگ آمده است و برای جلب کردن توجه او به خود و زندگی­اش بسیار تلاش می­کند. ولی «کریم» به هیچ وجه علاقه­ی فراوانش را به پرنده­اش کنار نمی­گذارد. «زینت» برای کم کردن این علاقه­ی افراطی همسرش تلاش می­کند، ولی همه­ی تلاش­هایش بی­نتیجه­اند:

* «زینت: یه بچه جای صد تا اینا رو می­گیره.

کریم: بابام که من از کمرش بودم، برام حرمت این حیوونو نداشت.» (مرکز:595)

و در نهایت به فکر از میان برداشتن مانع می­افتد:

* «زینت قفس کرک را برداشته، به زیر زمین می­برد. کرک را زیر دیگ بزرگی نهاده، در دیگ را   می­گذارد.» (مرکز:602)

اهمیت ویژه­ی حضور این شخصیت در داستان، به خاطر انجام همین عمل است؛ ما با این کار «زینت» به شناخت بیشتری از شخصیت «کریم» پی می­بریم:

  1. این رفتار «زینت» نشان دهنده­ی رفتار غیرقابل تحمل شوهرش است، تا جایی که او را به همچین عکس­العملی واداشت.
  2. به اوج علاقه و وابستگی غیرمنطقی شخصیت «کریم» پی می­بریم؛ تا جایی که به زعم اینکه «مجید» پرنده­اش را خفه کرده، مهر برادری را فراموش و قصد جانش را می­کند.
  3. آقازاده خانم

شخصیت ساده، ایستا و فرعی درجه دو فیلم­نامه که در روند داستان حضور چندان چشمگیری ندارد، ولی عدم حضورش از گیرایی داستان می­کاهد. او مادر خانواده است و همین نقش او در به تصویر کشیدن فضای گرم خانه و خانواده بسیار موثر است.

پیر و ناتوان است و از وضعیت خود گله­مند:

* «آقازاده خانم: نیگا پام خیک باد شده خاله.

فروغ: مال نمکه، نمک برای شما هلاهله خاله جان.

آقازاده خانم: کار ما از نمک و بی­نمکی گذشته، ما آفتاب لب بومیم، ای بگذر از خودت، هیشکی به فکر خاله­ت نیست …» (578)

اهل روضه و منبر است و خودش اهمیت این مجالس را این چنین نقل می­کند:

… اگه این روضه­ی شبای جمعه خونه­ی خانوم آقام نبود، آدم یه دو قطره اشک نمی­ریخت سبک بشه، غمباد می­گرفت. دختر زائیدم واسه مردون، پسر بزرگ کردم واسه رندون، خودم موندم سفیل و سرگردون.» (590)

نکته­ی مهم در باب این شخصیت بیزاری او از «مجید» است؛ به طوری که او را از مهر مادری  بی­نصیب می­گذارد و علی­رغم دیدن تنهایی او، نیاز او را به مهر مادری نادیده می­گیرد.

* «آقازاده خانم: کار ما از نمک و بی­نمکی گذشته، ما آفتاب لب بومیم، ای بگذر از خودت، هیشکی به فکر خاله­ت نیست. الا حبیب، چه فایده که زندگیشو گذاشته پای یه برادر ناتنی که جاش دارالمجانینه. خدا اونم شفاش بده …» (578)

این چنین برخوردی، از زنی که اهل رفتن به مجالسی است که آموزه­های اخلاقی و دینی بسیاری در آنها مطرح می­شود، انتظار نمی­رود، مگر اینکه فایده­ی این مجالس را برای او، تنها «سبک شدن» از غم و اندوه بدانیم.

این ویژگی اخلاقی «آقازاده خانم» نسبت به «مجید»، در روند حوادث داستان اهمیت ویژه­ای دارد؛ وقتی «زینت» پرنده­ی «کرک» را خفه می­کند، «آقازاده خانم» ماجرا را این گونه برای «حبیب» شرح می­دهد:

* «آقازاده خانم: بالاخره دیدی این پسره­ی دیونه­ی بداصل چه خاکی به سرمون کرد مادر …خدا برای هیچ تنابنده­ای نخواد داغ عزیز ببینه، حیوونو با قفس، مجید کرد تو دیگ نونو خفش کرد. بزرگ خونه تویی، خودت یه جوری، نرم نرم حالیش کن، بچه­ام پس نیفته. «زینت» از ترسش رفته تو خیاط خونه، پیش فروغ­الزمان قایم شده.» (مرکز: 602)