Menu

«شخصیت: character» عناصر داستانی فیلم

0 Comment

«شخصیت: character»

عنصر شخصیت، به عنوان اولین و یکی از مهمترین عناصر داستانی مورد بررسی قرار می­گیرد، زیرا اساساً این شخصیت­ها هستند که با حضور خود، داستان را به وجود می­آورند.

در مورد شخصیت و شخصیت­پردازی تعاریف گوناگونی ذکر شده است که ما به ذکر دو نظر بسنده می­کنیم. از جمله نظر و گفته­ی «جمال میرصادقی» در کتاب «عناصر داستان» این چنین است:

«اشخاص ساخته شده­ای (مخلوقی) را که در داستان و نمایشنامه و … ظاهر می­شوند، شخصیت می­نامند. شخصیت در اثر روایتی یا نمایشی فردی است که کیفیت روانی و اخلاقی او در عمل او و آنچه می­گوید و می­کند، وجود داشته باشد. خلق چنین شخصیت­هایی که برای خواننده در حوزه­ی داستان تقریباً مثل افراد واقعی عمل می­کند، شخصیت­پردازی می­خوانند.» (میرصادقی، 1376،52-52)

در کتاب «شخصیت و شخصیت­پردازی در داستان معاصر» از قول «آبرامز» چنین نقل شده است: «شخصیت­ها افرادی هستند که در یک نمایشنامه یا اثر روایی دارای ویژگی اخلاقی و آگاهانه­ی  پیش­شناخته­اند. این ویژگی­ها در گفتار و عمل­شان نشان داده می­شود.» (عبداللهیان، 1381،53-52)

شخصیت­ها را از زوایای گوناگون به انواع مختلفی تقسیم و طبقه­بندی کرده­اند که از جمله    مهم­ترین و اصلی­ترین آنها طبقه­بندی «توماشفسکی» در مورد شخصیت­هاست. «رابرت اسکولز»     می­نویسد که «توماشفسکی» انواع شخصیت­ها را به دو دسته کلی «ایستا و پویا» و «مثبت و منفی» تقسیم کرده است. (ر.ک: اسکولز، 116،1379)

شخصیت­های ایستا (Static charecter): شخصیت­هایی هستند که رفتار و کردارشان، بدون تغییر یا تأثیرپذیری از محیط و اشخاص دیگر، تا پایان داستان ثابت می­ماند. احیاناً اگر تغییر و تأثیری بر رفتار آنها دیده شود، اندک و ناپایدار است.

«معمولاً لجاجت، تعصب و حتی عدم تفکر باعث می­شود تا شخصیتی ایستا باشد.»         (پارسی­نژاد، 104،1378)

شخصیت پویا (Dynamic charecter): برعکس شخصیت ایستا است؛ یعنی هم حرکت می­کند و هم تأثیر می­پذیرد.

در «واژه­نامه­ی هنر داستان­نویسی» علاوه بر این دو نوع، انواع دیگری از شخصیت­ها نام برده شده است که به اختصار به شرح هریک می­پردازیم:

1- شخصیت اصلی (Protagonist): «فردی را که در محور مرکز داستان کوتاه و رمان یا نمایشنامه و فیلم­نامه قرار می­گیرد و نویسنده سعی می­کند که توجه خواننده یا بیننده را به او جلب کند، شخصیت اصلی می­گویند.» (میرصادقی، جمال و میمنت، 176،1377)

2- شخصیت تمثیلی (Allegorical charecter): «شخصیت جانشین­شونده است، به این معنا که شخصیتی جانشین فکر و خلق و خو و خصلت و صفتی می­شود و کیفیتی انتزاعی به صورت عینی تصویر می­شود.» (همان، 178)

3- شخصیت تیپیک یا نوعی (Typical character): «نشان دهنده­ی خصوصیات و اختصاصات گروه یا طبقه­ای از مردم است که او را از دیگران متمایز می­کند.» (همان، 182)

4- شخصیت ساده (Flat character): در «فرهنگ اصطلاحات ادبی» آمده است: «شخصیت ساده حول محور خصوصیت واحدی ساخته می­شود. طرحی کلّی است فاقد جزئیات فردی، به طوری که او را در یک جمله می­توان معرفی کرد. معمولاً اشخاص فرعی و کم­اهمیت داستان­ها از بین شخصیت­های ساده انتخاب می­شوند.» (داد، 178،1380)

5- شخصیت جامع (Round character): «شخصیت کامل، به عکس از خلق و خویی پیچیده برخوردار است و با دقّت و ظرافت و با ذکر جزئیات خلق می­شود. او را نمی­توان به سادگی شناخت یا توصیف کرد. معمولاً شخصیت­های اصلی داستان­ها، از بین شخصیت­های کامل انتخاب          می­شوند.» (داد،178،1380)

6- شخصیت شریر (Villain): «شخصیتی در رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه و هر اثر ادبی دیگری است که بدی و شیطان­صفتی و پلیدی و بدجنسی در وجود او به نمایش گذاشته می­شود و عملش در تقابل با قهرمان اثر قرار بگیرد.» (میرصادقی، جمال و میمنت، 179،1377)

7- شخصیت قالبی (Stereo character): «شخصیتی است که نسخه بدل یا کلیشه­ی شخصیت دیگری باشد. شخصیت قالبی از خود هیچ تشخّصی ندارد. ظاهرش آشنا است، صحبتش قابل    پیش­بینی است، نحوه­ی عملش مشخص است، زیرا بر طبق الگویی رفتار می­کند که قبلاً با آن آشنا شده­ایم.» (همان، 179)

8- شخصیت قراردادی (Stock character): «فرد شناخته شده­ای است که مرتباً در نمایشنامه­ها و داستان­ها ظاهر می­شود و خصوصیتی سنّتی و جا­افتاده دارد… از اختصاصات شخصیت­های قراردادی، تازه نبودن خصوصیت­های آنهاست و به همین دلیل، ما از دیرباز با این نوع شخصیت­ها آشنا هستیم و رفتار و گفتار آنها را می­توانیم پیشاپیش حدس بزنیم. در نمایش­های روحوضی و سیاه­بازی، «حاج آقا»، «دامادش» و «سیاه» شخصیت­های قراردادی هستند و تماشاگر با گفتار و اعمالی که از آنها سر می­زند، آشناست. شخصیت­های قراردادی دیگر عبارتند از: عجوزه­ی پیر و مکّار، دهاتی ساده­لوح، دوشیزه­ی جوان درمانده، خسیس پیر، فاحشه­ی فرشته­خو… .» (همان، 180-179)

9- شخصیت مخالف (Antagonist): «حریف و هماورد اصلی شخصیت اصلی در داستان به خصوص در نمایشنامه را شخصیت مخالف می­گویند.» (همان،180)

10- شخصیت مقابل (Foil): «شخصیتی است که در تقابل و مقایسه با شخصیت­های اصلی یا شخصیت­های مخالف است تا خصوصیت­های آنها بهتر یا برجسته­تر نشان داده شود.» (همان، 181)

11- شخصیت نمادین (Symbolical character): «کسی است که حاصل جمع اعمال و گفتارش، خواننده را به چیزی بیشتر از خودش راهنمایی کند، مثلاً او را هم چون تجسّمی از وحشی­گری یا نیروی رهایی­بخش یا مظهری از امید ببیند.» (همان، 181)

12- شخصیت همراز (Confidante): «شخصیت فرعی در نمایشنامه و داستان است که شخصیت اصلی به او اعتماد می­کند و با او اسرار مگو و رازهای خود را در میان می­گذارد.» (همان، 182)

13- شخصیت همه­جانبه (Full Dimensional character): «کسی است که از پیچیدگی و جامعیت بیشتر برخوردار است و توجه بیشتری را به خود جلب می­کند و با جزئیات زیادتر و  مفصّل­تر تشریح و تصویر می­شود. خصلت­های فردی او ممتازتر از شخصیت­های دیگر داستان است.» (همان، 182)

شیوه های شخصیت پردازی

در شخصیت­پردازی از دو شیوه­ی کلّی «مستقیم» و «غیرمستقیم» می­توان استفاده کرد. در شیوه­ی مستقیم، ویژگی­های اشخاص داستان اعم از رفتار و اندیشه­ها به طور مستقیم، توسط نویسنده یا از زبان شخصیتی دیگر در داستان بیان و تفسیر می­شود، اما در شیوه­ی غیرمستقیم، شخصیت­ها باید با عمل خود نشان دهند که از چه خصوصیاتی برخوردارند.

«برای شخصیت­پردازی غیرمستقیم از این عوامل می­توان سود جست: 1- کنش 2-گفتار 3-نام 4-محیط 5-وضعیت ظاهری.» (عبداللهیان، 67،1381)

 

 

 

 

 

 

 

«پیرنگ:Plot»

«پیرنگ»، بنا به قول «استاد شفیعی کدکنی» همان بیرنگ است که میان نقاشان و معماران شهرت دارد و آن طرح اولیه­ای است در نقاشی که نقاش به آن می­پردازد و معمار بر اساس آن، ساختمانی را می­سازد. به نقل از «عناصر داستان»، اولین بار «استاد شفیعی کدکنی» واژه­ی پیرنگ را معادل Plot انتخاب کرده­اند. (ر.ک: میرصادقی، 62، 1376)

در «واژه نامه­ی هنر داستان نویسی» چنین آمده است:

«پیرنگ مرکب از دو کلمه­ی پی+رنگ است. پی به معنای بنیاد، شالوده و پایه آمده و رنگ به معنای طرح و نقش. بنابراین روی هم پیرنگ به معنی بنیاد نقش، یا شالوده­ی طرح و معنای دقیقی است برای اصطلاح Plot. پیرنگ، نقشه، طرح، الگو یا شبکه­ی استدلالی حوادث در داستان است و چون و چرایی حوادث را در داستان نشان می­دهد.» (میرصادقی، 52،1377)

«واژه­ی پیرنگ در داستان، به معنی روایت حوادث داستان با تأکید بر رابطه­ی علیت              می­باشد.» (داد، 57،1380)

پیرنگ را می­توان در سه گروه کلّی تقسیم کرد:

الف) پیرنگ­های باز و بسته

ب) پیرنگ­های اصلی و فرعی و دوتایی

ج) پیرنگ­های عمل، شخصیت و پیرنگ­های روانی

اینک هر یک از این موارد را توضیح می­دهیم:

الف: پیرنگ باز (Open plot)

«پیرنگی است که در آن نظم طبیعی حوادث، بر نظم ساختگی و قراردادی داستان غلبه دارد. در داستان­هایی که پیرنگ باز دارند، اغلب گره­گشایی مشخصی وجود ندارد، یا اگر داشته باشد، زیاد به چشم نمی­آید… در داستان­هایی با پیرنگ  باز، نویسنده سعی می­کند خود را در داستان پنهان کند تا داستان چون زندگی، عینی، ملموس و بی­طرفانه جلوه کند، از این رو، اغلب به مسائلی مطرح شده پاسخی قطعی نمی­دهد و خواننده خود باید راه حلّ آنها را پیدا کند… .» (میرصادقی، 53،1377)

پیرنگ بسته (Open Plot)

«پیرنگی است که از کیفیتی پیچیده و تودرتو و خصوصیت فنی نیرومند برخوردار باشد. به عبارت دیگر، نظم ساختگی حوادث بر نظم طبیعی آن بچربد… نویسنده در پیرنگ بسته، بیشتر به استحکام اجزای پیرنگ داستان توجه دارد تا حقیقت­مانندی آن» (همان، 54)

ب: پیرنگ اصلی: همان (Plot) یا پیرنگ است.

پیرنگ فرعی یا ثانوی: تأثیری در سرانجام داستان ندارد، گاه می­تواند جدا و خارج از پیرنگ اصلی در داستان مطرح شود و گاه نیز مرتبط با پیرنگ اصلی و به عنوان مکمّل آن به کار می­رود.

پیرنگ دوتایی: «ساختار توأم پیرنگ اصلی با پیرنگ فرعی را پیرنگ دوتایی (Double Plot) نیز    می­نامند.» (داد، 58،1380)

ج: پیرنگ­های عمل و شخصیت:

«نازیلا خلخالی» مترجم کتاب «جهان رمان» در زیرنویس این کتاب آورده است، در پیرنگ­های عمل:

«تغییر(change) در موقعیت شخص ایجاد و بر اساس مشخصه­اش و شیوه­های اندیشه­اش برانگیخته می­شود. در وضعیت دوم، مشخصه­های اخلاقی­اش این است که تحت تأثیر عمل تغییر می­کند، یا شیوه­ی اندیشیدن و احساساتش بر اساس شخصیت و عمل دگرگون می­شود.» (بورنوف و اورئله، 46،1378)

پیرنگ­های روانی: بر اساس مسائل درونی و روانی شخصیت­ها از جمله عواطف، احساسات، افکار، رفتار و علّت­های آن پی­ریزی شده است.

عناصر ساختاری پیرنگ

1- گره­افکنی (Complication): «وضعیت و موقعیت دشواری است که بعضی اوقات به طور ناگهانی ظاهر می­شود و برنامه­ها، راه و روش­ها و نگرش­هایی را که وجود دارد، تغییر می­دهد. در داستان بخشی از روایتی است که در آن کارها به هم گره می­خورد و موجب می­شود که کشمکش نیروهای مقابل گسترش یابد.» (میرصادقی، 295،1376)

2- کشمکش(Conflic): «مقابله­ی دو نیرو یا دو شخصیت است که بنیاد حوادث را می­ریزد. (همان، 73-72)

کشمکش به چهار نوع کلی تقسیم می­شود که ممکن است در یک داستان، هر چهار نوع آن یا یکی از آنها وجود داشته باشد:

«1- کشمکش جسمانی     2- کشمکش ذهنی     3- کشمکش عاطفی     4- کشمکش اخلاقی» (میرصادقی، 221،1377)

3- هول و ولا یا حالت تعلیق (Sus pens)

«کیفیتی است که نویسنده برای وقایعی که در داستان در حال تکوین است، می­آفریند تا خواننده را کنجکاو و نسبت به ادامه­ی خواندن داستان مشتاق کند. هول و ولا ممکن است به دو صورت در داستان به وجود آید: یکی آنکه نویسنده رازی را در داستان مطرح کند تا خواننده مشتاق دریافت و درک آن شود، یا شخصیت و شخصیت­های داستان را در وضعیت و موقعیت دشوار قرار دهد، به طوری که خواننده را نسبت به سرنوشت آنها کنجکاو کند. (همان، 298)

4- بحران (Crisis):

بحران وقتی است که نیروهای متقابل در داستان برای آخرین بار با هم تلاقی می­کنند و عمل داستانی را به نقطه­ی اوج یا بزنگاه می­کشانند و موجب دگرگونی زندگی    شخصیت­های داستان می­شوند و تغییری قطعی در خط داستانی به وجود می­آورند. (همان، 41)

5- بزنگاه یا نقطه­ی اوج (Climax)

«لحظه­ای است در قصّه، داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه و داستان منظوم که در آن بحران به نهایت خود می­رسد و بزنگاه داستان را به وجود می­آورد. بزنگاه یا نقطه­ی اوج داستان نتیجه­ی منطقی حوادث پیشین است که همچون آبی در زیر زمین جریان داشته و از نظر پنهان مانده است و جاری شدن آب روی زمین، پایان ناگزیر آن است.» (میرصادقی، 44،1377)

6- گره گشایی (Denouement؛Resolution )

«حادثه یا حادثه­هایی است که به دنبال بزنگاه اصلی Major Climax پیرنگ پیش می­آید و به معنای باز شدن گره افکنی­های پیرنگ در پایان داستان و نمایشنامه است، به عبارت دیگر گره­گشایی، پیامد وضعیت و موقعیت پیچیده یا نتیجه­ی نهایی رشته حوادث است.» (همان، 230)

 

 

 

 

 

 

 

«درون مایه:Theme)

«جمال میرصادقی» در «عناصر داستان» درون مایه را چنین تعریف کرده است:

«درون مایه، فکر اصلی و مسلّط در هر اثری است، خط یا رشته­ای که در خلال اثر کشیده        می­شود و وضعیت و موقعیت­های داستان را به هم پیوند می­دهد. به بیانی دیگر، درون مایه را به عنوان فکر و اندیشه­ی حاکمی تعریف کرده­اند که نویسنده در داستان اعمال می­کند، به همین جهت است که می­گویند درون مایه­ی هر اثری جهت فکری و ادراکی نویسنده­اش را نشان می-دهد. (میرصادقی، 174،1376)

«کامران پارسی­نژاد» در «ساختار و عناصر داستان» شیوه­های مطرح شدن درون مایه را به دو  دسته­ی کلّی تقسیم کرده است:

«1- در لا به لای کلام و اندیشه­ی شخصیت داستان یا راوی   2- در دل حوادث و کنش­های موجود در طرح.» (ایرانی، 114، 1374)

موضوع: Subject، Topic

«جمال میرصادقی» در «عناصر داستان» در تعریف موضوع چنین اظهار نظر کرده است:

«موضوع شامل پدیده­ها و حادثه­هایی است که داستان را می­آفرینند و درون مایه را تصویر می­کند، به عبارت دیگر، موضوع قلمرویی است که در آن خلاقیت می­تواند درون مایه خود را به نمایش گذارد.» (میرصادقی، 217،1376)

میان موضوع و درون مایه چند تفاوت وجود دارد. «دکتر شمیسا» در کتاب «نقد ادبی»، چهار مورد از تفاوت­ها را ذکر کرده است که سه مورد آن به داستان مربوط می­شود:

«تم، موضوع گسترده و بنیادی اثر است که معمولاً آشکار و صریح نیست و در همه­ی اثر پخش است، اما موضوع مطلبی است که اثر، ظاهراً درباره­ی آن سخن می­گوید یا می­خواهد بگوید. موضوع، فشرده (Condensed) و تم، گسترده (Expanded) است. موضوع را می­شود آگاهانه پروراند، مثل موضوعات إنشاء (علم بهتر است یا ثروت؟) اما تم، معمولاً ناخودآگاه و عمیق است. (شمیسا، 373،1378)

«میرصادقی» در «ادبیات داستانی» در این باره می­نویسد: «درون مایه چیزی است که از موضوع به دست می­آید و تفسیر یا بینشی است درباره­ی موضوع.» (میرصادقی، 1376،300)

در «واژه نامه­ی هنر داستان نویسی» می­خوانیم:

«درون مایه هماهنگ کننده­ی موضوع با شخصیت، صحنه و عناصر دیگر داستان است.» (میرصادقی، 1377،248)

«دیدگاه یا زاویه­ی دید: Point of View»

در «ادبیات داستانی» آمده است:

«زاویه­ی دید یا زاویه­ی روایت نمایش دهنده­ی شیوه­ای است که نویسنده به وسیله­ی آن، مصالح و مواد داستان خود را به خواننده ارائه می­کند و در واقع رابطه­ی نویسنده را با داستان نشان می­دهد. نویسنده با یاری زاویه­ی دید موضوعی را نقد یا مطرح می­کند.» (میرصادقی، 1376،302)

در واقع زاویه­ی دید، مسئول روایت داستان است و می­تواند به شکل اول شخص، دوم شخص یا سوم شخص، وظیفه­ی نقل داستان را به عهده بگیرد.

زاویه­ی دید به دو بخش کلی تقسیم می­شود: «زاویه­ی دید درونی و بیرونی.»

«دید صرفاً بیرونی که به توصیف کنش­های محسوس می­پردازد، بدون اینکه هیچ گونه تفسیری را همراهشان کند و هیچ گونه تأثیری بر اندیشه­ی قهرمان داستان داشته باشد… درونی­ترین دیدها دیدی است که تمامی اندیشه­های شخصیت را به ما بنمایاند.» (تودوروف، 1379،6)

زاویه­ی دید درونی که همان «من روایتی» است، در شکل­های «راوی قهرمان» یا «دیدگاه قهرمان» و «راوی ناظر» یا «دیدگاه شاهد» در داستان ظاهر می­شود و به صورت ضمیر اول شخص، روایت داستان را به عهده می­گیرد. زاویه­ی دید بیرونی، با ضمیر سوم شخص و به شیوه­های «دانای کل» و «زاویه­ی دید عینی و نمایشی» به کار می­رود. شیوه­ی دانای کل به دو صورت جزئی­تر «مداخله­گر» و «بی­طرف» تقسیم می­شود.

«نویسنده­ی دانای کل بی­طرف، البته نمی­تواند با صراحت و از حلقوم شخص خود، از   شخصیت­هایش دفاع یا انتقاد کند، اما می­تواند از حلقوم شخصیت­هایش هرچه دل تنگش می­خواهد بگوید… .» (ایرانی، 1380،383)

اما، نویسنده در دانای کلّ «مداخله­گر» می­تواند «ضمن روایت داستان، هر کجا که دلش خواست به ابراز نظر، اظهار فضل، فلسفه­بافی و حتی دفاع یا انتقاد از پندار و گفتار و کردار شخصیت­هایش هم بپردازد.» (همان، 387)

زاویه­ی دید در «عناصر داستان» به پنج گروه تقسیم شده است:

1- من روایتی: که در آن از زاویه­ی دید اول شخص استفاده شده و نویسنده در حکم روایت کننده­ی داستان است.

2- دانای کل: داستان­هایی که از زاویه­ی دید سوم شخص به سیر وقایع داستان نگاه می­کند و نویسنده چون گوینده­ای، رفتار و اعمال شخصیت­های داستان را به خواننده گزارش می­دهد. (میرصادقی، 1376، 395-394)

3- روایت یادداشت گونه: رمان­هایی است که یادداشت­های روزانه یا هفتگی یا… تکوین داستان را موجب می­شود. (همان، ص 408)

4- تک گویی: صحبت یک نفره­ای است که ممکن است مخاطب داشته باشد، یا نداشته باشد و این مخاطب ممکن است خواننده باشد. (همان، 410)

شیوه­ی تک گویی به سه نوع تقسیم می­شود: الف) تک گویی درونی ب) تک گویی نمایشی  ج) حدیث نفس یا خودگویی.

نوع دیگری از زاویه­ی دید که زیر مجموعه­ی پنج نوع ذکر شده است، زاویه­ی دید متغیر و جا به جا شونده است و آن است که داستان از زوایای دید مختلف روایت می شود. (داد، 1380،156)

صحنه

به جز موارد ذکر شده عناصر دیگری نیز وجود دارد که ارتباط تنگاتنگی با زاویه­ی دید دارد. این عناصر، در کتاب «عناصر داستانی» با نام­های «صحنه­ی فراخ منظر، صحنه­ی نمایشی و فاصله­ی هنرمندانه ذکر شده است:

«به طور کلی «صحنه­ی فراخ منظر» اغلب برای جنبه­های عام و عمومی به کار برده می­شود و «صحنه­ی نمایشی» ثبت کننده­ی لحظه­های خاص است؛ لحظه­هایی که هرگز دوباره تکرار نمی­شود.» (میرصادقی، 1376، 420)

«فاصله­ی هنرمندانه» شاید فاصله­ی مطلوبی باشد که در آن چشم­انداز داستان برحسب کل یا جزءِ آن بنا می­شود.» (همان، 422)